جواب: این گونه سؤالات، ناشی از در نظر نگرفتن رتبههای وجودی است.
اصل دعا، نیاز و طلب درونی انسان است. پس همین که ما خواستهای داریم و در درون به آن احساس نیاز میکنیم، دعاست؛ چه به زبان بیاید و چه نیاید. پس این سؤال که دعا بکنیم یا نکنیم، بیمعناست. چون وجود در مقابل خدا، عین حضور است و او بر همۀ ابعاد وجود ما إشراف کامل و حتی بیشتر از خودمان دارد. پس وقتی درونمان چیزی بخواهد، فرقی ندارد که آن را به زبان بیاوریم یا نه؛ که «پیش قاضی و معلّقبازی»؟!
اینکه شنیدهایم گروهی از اولیاء، «دهانشان بسته باشد از دعا»، حرف نیست که بخواهیم تقلید کنیم و ما هم علیرغم احساس نیاز، دعا نکنیم. دنیایی تلاش و مجاهده میخواهد تا کسی به این رتبه از وجود برسد و حقیقتاً در درونش خواستی نداشته باشد که به زبان آورد؛ نه اینکه بخواهد و نگوید!
وقتی ما در رتبهای هستیم که احساس نیاز میکنیم و طلب و خواستهای داریم، باید آن را به زبان آوریم و اگر لب ببندیم و از خدا نخواهیم، بیادبی و خطایی بزرگ کردهایم و از خدا دور میشویم. شاید بگویید از کجا معلوم که خواست ما خلاف خواست خدا نباشد؟
در این باره نیز باید بگوییم خداوند از روح خود در ما دمیده و وجود ما همواره به او وصل است. پس اگر صدای قلبمان را بشنویم، حتماً همان را میخواهد که خدا میپسندد. اما از آنجا که ما بارها بر ندای قلبمان سرپوش گذاشتهایم و وقتی ما را از خطایی بر حذر داشته یا به خیری دعوت کرده، بیخیالش شدهایم، ممکن است امروز نتوانیم خواست حقیقیاش را بفهمیم. حتی شاید گاه هوای نفس را به جای خواست قلب بپنداریم.
پس برای برداشتن حجابها از قلب، باید تلاش کنیم و با مجاهدههای علمی و عملی، آن را از اسارت وابستگیهای دنیایی رها سازیم؛ که البته امری تدریجی و زمانبر است. اما تا آن زمان اگر خواستهای داشتیم و فهمیدیم خلاف خواست خداست -مثلاً اگر طلب حرامی داشتیم- تکلیف معلوم است. ولی اگر نتوانستیم تشخیص دهیم که خواست خدایی قلب است یا هوای نفس، باید دعا کنیم؛ نه به این معنا که: خدایا، من میخواهم و تو باید بدهی؛ بلکه با این بینش که: خدایا، همه چیز را به تو میسپارم که بر اساس حکمت و صلاحت عمل کنی؛ پس دعا میکنم، ولی از تو طلبکار نیستم و اگر حاجتم روا نشد، گلهای ندارم.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفر باشید و نظر خود را ثبت کنید.