غرامت، شرط مذاکره

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

غرامت، شرط مذاکره

 

در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 36 (18 شوال 1447) با عنوان «غرامت، شرط مذاکره» می‌رسیم.

در بیان آیۀ ۲۹ سورۀ توبه بودیم. قرآن‌کریم در این آیه می‌فرماید:

«قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّىٰ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صَاغِرُونَ

با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز آخرت ایمان نمی‌آورند، آنچه را خدا و رسولش حرام کرده‌اند، تحریم نمی‌کنند و به دین حق پایبند نیستند، بجنگید تا آنکه با دست خود جزیه بپردازند، درحالی‌که کوچک و حقیرند.

این آیه، ویژگی‌های کسانی را بیان می‌کند که باید نسبت به آن‌ها دشمنی و برائت داشته باشیم، یعنی همیشه درحال مبارزه باشیم؛ اگرچه از اهل کتاب باشند. حال، زمانی که شرایط بیرون، جنگی است، باید با انواع سلاح با آن‌ها بجنگیم؛ زمانی هم که جنگ نیست، باید روحیه‌مان در تقابل کامل با آن‌ها باشد و در درون از آن‌ها بیزاری جوییم.

این ویژگی‌ها چیست؟ بی‌ایمانی به خدا، بی‌ایمانی به معاد، عدم تسلیم در برابر نواهی خدا، اطاعت نکردن از فرمان رسول و بی‌دینی. این ویژگی‌ها در هر فرد یا گروهی باشد، باید از آن فرد یا گروه برائت جُست؛ و حتی اگر در درون خود انسان باشد، باید با آن جنگید. تا کجا؟ تا جایی که طرف مقابل غرامت دهد و ذلیل شود؛ یعنی تمام شوکتی که برای خود قائل بود، فرو بریزد.

ظاهر این آیه، متعلق به یهودیان و مسیحیان است؛ یعنی می‌شود اهل کتاب بود و به خدا و معاد، ایمان حقیقی نداشت[1]! زیرا ایمانی که به خرافات، تحریف و شرک آلوده شود، ایمان حقیقی نیست. آنجا که قلب، رنگ ماده را بگیرد و اسیر صنم‌های هشت‌گانۀ دنیا گردد، دیگر ایمانش به خدا حقیقت ندارد و خدایی را که خودش ساخته است، می‌پرستد؛ اطاعت و دین‌داری‌اش نیز به همان خدا برمی‌گردد و ازاین‌رو درست و حقیقی نیست.

حکم قرآن این است که با چنین افرادی باید مبارزه و مخالفت کرد. نه لزوماً جنگ و کشتار ظاهری، چون خیلی از آنان درصدد جنگ نیستند؛ بلکه باید از روحیۀ آنان بیزاری جُست و هیچ‌گاه با آنان انس نگرفت و تحت دوستی و ولایتشان درنیامد. حتی لازم نیست آنان را به جبر، وادار به پذیرش دین کرد؛ بلکه کافی است که با خواری بپذیرند غرامت دهند.

همان‌گونه که پیامبراکرم(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) در صدر اسلام از اهل کتابی که قصد محاربه نداشتند، جزیه می‌گرفت؛ نه اینکه آنان را بکُشد یا به اسلام مجبورشان کند، چون این کار با اصل «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ»[2] نمی‌سازد. این، روحیۀ یک انسان موحد نسبت به دشمنان است و امروز هم ما در برابر دشمنان، همین وظیفه را داریم.

توضیح آنکه یک فرد و یک جامعۀ مسلمان همواره با سلطۀ استکبار در تقابل است. می‌داند حاکم وجود او خداست و ازاین‌رو حاکمیت هیچ‌کس غیر او را را نمی‌پذیرد و در مقابل گردن‌کشی اهل باطل می‌ایستد. اما گاهی باطل مستقیماً از درِ جنگ و محاربه وارد نمی‌شود؛ بلکه یا از ابتدا یا پس از دوره‌ای جنگ علنی، تقاضای گفتگو دارد. اینجا چه باید کرد؟

مثلاً امروز آمریکا و اسرائیل با انقلاب اسلامی و ولایت فقیه، دشمنیِ همیشگی دارند. جنگ ما با آن‌ها نیز همیشگی است و به‌طور کلی از آن‌ها و فرهنگ و سیاستشان و هرچه به آن‌ها مربوط است، بدمان می‌آید و برائت داریم. یعنی همراهشان نمی‌شویم و وقتی آشکارا به جنگ ما بیایند، محکم و قدرتمند در مقابلشان می‌ایستیم و دفاع می‌کنیم.

اما گاهی ظاهراً نمی‌جنگند و می‌خواهند گفتگو کنند. در این حال، ما نمی‌خواهیم آن‌ها را به پذیرش حق مجبور کنیم، چون خودشان حق را نمی‌خواهند. اما زیر بار مذاکره و آتش‌بس هم نمی‌رویم، مگر اینکه غرامت دهند. چرا؟ زیرا پرداخت غرامت جنگی مساوی با قبول شکست است و کسی که غرامت می‌دهد، یعنی بیچاره شده و چاره‌ای ندارد جز اینکه از نظر حقوقی و سیاسی، به حاکمیت حق تن دهد.

پس رابطۀ ما با آن‌ها برائت است و قرار نیست تسلیمشان شویم و به رأی باطلشان تن دهیم یا حتی با آنان سر یک میز و سفره بنشینیم، بگوییم و بخندیم و...! از این سو لازمۀ هر برائتی هم این نیست که هرطور شده، آنان را تحت فشار قرار دهیم تا به‌زور تسلیم فکر و اندیشهٔ ما شوند.

اما با مبارزۀ همیشگی در جبهه‌های مختلف باید آن‌ها را به جایی برسانیم که دیگر اجازۀ جسارت و تعرض به ما را پیدا نکنند، به خود جرئت دخالت در امورمان را ندهند و نتوانند برای ما تعیین تکلیف کنند که کدام علم و کدام صنعت را داشته باشیم و کدام را نه! باید آن‌ها را چنان خرد کنیم و تحت فشار بگذاریم، که اگر هم از موضع قدرت با آن‌ها گفتگو کردیم، این حق را به خود ندهند که خواسته‌ها و اغراض باطلشان را بر ما تحمیل کنند.

در روابط فردی هم همین است. گاهی شخصی با خدا و رسولش عناد و دشمنی دارد و ظاهر و باطنش مخالف مسیر ماست؛ اما می‌خواهد با ما بحث و گفتگو کند. ما هم می‌دانیم دشمنی او ریشه‌ای است و چنان فطرتش را خاموش کرده که قلبش از ظلمت به نور برنمی‌گردد. اینجا گفتگو سودی ندارد؛ زیرا نه ما با حرف او قانع می‌شویم و نه او با حرف ما قانع می‌شود. چه‌بسا به راه و هدف ما توهین هم بکند و ما تازه سعی کنیم توهین او را رد و توجیه کنیم!

اهل حق به‌خاطر حق، بزرگ و ارزشمندند و اهل باطل به‌خاطر باطل، کوچک و حقیر. در جامعه‌ای که نام اسلام دارد، در خانه‌ای که به نام دین بنا شده، در فرهنگی که براساس دین شکل گرفته، نباید به گفتگویی که در آن به دین توهین می‌شود، تن داد؛ نه به‌خاطر گریز از جنگ و سختی، نه به‌خاطر حفظ دوستی و فامیلی و نه هیچ ملاحظۀ دیگر.

البته پرسش و گفتگو برای حق‌جویی، جای خود را دارد. اما ما مسئول نیستیم هرکسی را حتی اگر واقعاً نمی‌خواهد آگاه شود و حق را بپذیرد، با حرف زدن بیدار کنیم؛ وگرنه با حرف زدن با او، دینی را که به ما ارزش داده، کوچک کرده‌ایم.

مثلاً آنجا که عده‌ای با هر انگیزه و پشتوانه، بر طبل بی‌حجابی، فروش مشروبات الکلی و سایر بی‌بندوباری‌ها می‌کوبند و مدعی می‌شوند که این امور باید در جامعه آزاد باشد و هرکس خودش انتخاب کند؛ یا آنجا که یک انسان مؤمن در زندگی فردی، مجالس مختلط برگزار می‌کند و می‌گوید هرکس خواست، حجاب کند و هرکس خواست، نکند؛ این‌ها همه، مصداق «لَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّه» است و نباید به آن تن داد. زیرا زندگی در جامعه و خانوادۀ ایمانی، به این معناست که افراد پذیرفته‌اند قانون اساسی‌شان اسلام باشد؛ پس باید به آن احترام بگذارند و عمل کنند.

نظام اسلامی هم چون به واسطۀ اسلام بر نظام کفر برتری دارد، نباید اجازه دهد هیچ حاکمیتی به او توهین کند و او را به‌سمت هر گفتگوی اهانت‌آمیزی که عزت دینی و انسانی‌اش را زیر سؤال می‌برد، بکشاند. در این نظام، مردم در همۀ صحنه‌ها حاضرند و هم جان خود را برای ارزش‌ها می‌دهند، هم از مال خود می‌گذرند و هم از راحتی‌شان چشم می‌پوشند. معلوم است دشمنی که آن‌ها را به سختی انداخته، باید زیر پای این مردم، خرد شود و غرامت دهد.

علّامه طباطبایی(رحمةالله‌علیه) در ذیل تفسیر این آیه آورده است:

«منظور از ذلت ايشان خضوعشان در برابر سنّت اسلامى و تسليمشان در برابر حكومت عادل جامعۀ اسلامى است. مقصود اين است كه مانند ساير جوامع نمی‌توانند در برابر جامعۀ اسلامى صف‌آرايى و عرض‌اندام كنند و آزادانه در انتشار عقايد خرافى و هوى و هوس خود به فعاليت بپردازند و عقايد و اعمال فاسد و مفسد جامعۀ بشرى خود را رواج دهند؛ بلكه بايد با تقديم دودستىِ جزيه همواره خوار و زيردست باشند.»[3]

به باور رهبر شهید(رضوان‌الله‌علیه) این آیه، تبیین‌کنندۀ یک مکانیسم پیشرفتۀ مدیریت مذهبی و دولت‌داری تحت حاکمیت دین است که جامعۀ اسلامی در سایۀ آن می‌تواند سربلند و متمدّن باشد و بدون آن، روی تمدن را نخواهد دید.

در دو آیۀ بعد یعنی آیات ۳۰ و 31 سورۀ توبه آمده است:

«وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذَٰلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّىٰ يُؤْفَكُونَ. اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ مَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلٰهًا وَاحِدًا لَا إِلٰهَ إِلَّا هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ

یهود گفتند: «عزَیر پسر خداست» و نصارا گفتند: «مسیح پسر خداست.» این، سخن آن‌هاست که تنها بر زبان می‌آورند و نیز سخن کسانی که پیش از آن‌ها کفر ورزیدند؛ خدا آن‌ها را بکُشد که چگونه رو می‌گردانند! به‌جاى خدا، دانشمندان و راهبانشان و مسيح پسر مريم را پروردگار خود گرفتند؛ درحالی‌که امر شده بودند جز خدای یگانه را که معبودی جز او نیست، نپرستند. او منزّه است از آنچه شریک او می‌گیرند.

این آیات به‌طور کلی مسیر اعتدال را روشن می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه محبت مستقل از خدا و خارج از مدار عقل و شرع، انسان را به افراط و تفریط بکشاند. یک جا پیامبران و علما را آن‌قدر بالا ببرد که آن‌ها را خدا یا پسر خدا فرض کند و ربّ و پروردگار خود بگیرد؛ یک جا هم حتی با کسانی که می‌داند از طریق او اصلاح نمی‌شوند، انس بگیرد و نشست و برخاست کند. درحالی‌که دین و ایمانش بر او حکم می‌کند که جز خدای واحد را نپرستد.

روایت شده است وقتی دربارۀ آیۀ «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ» از امام صادق(علیه‌السلام) پرسیدند، ایشان فرمود: «به خدا سوگند، علما و راهبان، يهود و نصارى را به پرستش خود نمی‌خواندند. اگر هم می‌خواندند، یهود و نصارا قبول نمی‌کردند. اما برخی حرام‌ها را برای آنان حلال و برخی حلال‌ها را حرام کردند و مردم هم بی آنکه خودشان متوجه شوند، علما و راهبان را پرستیدند!»[4]

یعنی آن‌ها به خدا اعتقاد داشتند و برای او عبادت و سجده می‌کردند؛ اما بر اثر جهل و نادانی و با تقلید کورکورانه و اطاعت بی‌چون‌وچرا از دستورات بزرگانشان، در واقع آن‌ها را پرستیدند! زیرا حلال و حرام کردن امور، تنها در انحصار خدا و احکام دین الهی است و احدی حق ندارد با میل یا نظر شخصی خود، چیزی را حلال یا حرام کند.

 


[1]. ما هم می‌توانیم این مطلب را به اسلام و مسلمانی خودمان تعمیم دهیم و بی‌ایمانی و نافرمانی را در خود جست‌وجو کنیم. ببینیم چطور می‌شود دین و ایمان داشته باشیم، اما دین‌دار و مؤمن نباشیم و حلال و حرام خدا را جدی نگیریم!

[2]. سورۀ بقره، آیۀ 256: اکراهی در دین نیست.

[3]. ترجمۀ تفسیر المیزان، ج 9، ص 323

[4]. الکافی، ج۲، ص ۳۹۸

 



نظرات کاربران

//