بسماللهالرّحمنالرّحیم
شرایط نزول سکینه و نصرت الهی
در بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 35 (17 شوال 1447) با عنوان «شرایط نزول سکینه و نصرت الهی» میرسیم.
در جلسۀ قبل، آیۀ 25 سورۀ توبه را بررسی کردیم. این آیه در مورد جنگ «حنین» است. وقتی سپاه اسلام به فزونی جمعیت خود مغرور شد؛ ولی این جمعیت نتوانست موجبات پیروزی را فراهم آورد. زمین در عین وسعتش بر مسلمانان تنگ شد و مجبور به فرار و عقبنشینی شدند.[1] وقتی مسلمانان با این شکست تأدیب شدند و دیدگاه خود را اصلاح کردند، خداوند به قلبهایشان سکینه و آرامش نازل کرد و از غیب به آنان یاری رساند.[2]
در میدان جهاد، عجب، خوداتکایی، خودبینی، انانیت در کسب پیروزیها، توحید را در وجود رزمندگان کمرنگ میکند و خداوند موجبات شکست را برایشان فراهم میآورد تا آنان را به مدار توحید برگرداند. پس در جنگ بدر که سپاه اسلام از نظر تعداد نفرات و تجهیزات نظامی از دشمن بسیار ضعیفتر است، پیروز میشود. اما در جنگ حنین بااینکه وضع بهتری دارد از دشمن ضربه میخورد. گویی خدا میخواهد بگوید: «آیا تو به تجهیزات و نفراتت مینازی و عامل اصلی پیروزی یا شکست که من هستم را فراموش میکنی؟!»
در بعد اجتماعی ما با تکیه بر دانش و توان نظامی خود امید پیروزی بر دشمن داریم. در بعد فردی هم به عبادات خود دلخوشیم که آن را به خدا عرضه کنیم. خداوند این معادلات را بر هم میزند تا به ما بگوید: «این من هستم که صاحب اثرم!» خداوند ما را متوجه میکند که به علم، عبادت، ریاضت و اخلاق نیکوی خود دلخوش نباشیم. همۀ اینها در جای خود نورانی و زیبا هستند و انسان موحد باید خود را به آنها آراسته کند. اما مغرور شدن به توفیقها، بندگیها و کمالات روحی، به توحید انسان لطمه میزند. تنگ شدن زمین در اینجا انسداد قلب در مقابل ظهور فیض الهی است که موجب قبض میشود. اگر بنده با این قبض به مدار توحید برگشت و متوجه شد که کمالاتش به او ربطی ندارد و دست خدا را دید بسط ایجاد میشود و قلبش آرام میگیرد و در سایۀ این آرامش، نصرت الهی نازل میشود و موجبات توفیقات و عروج را فراهم میآورد.
قبض خداوند برای تلنگر زدن به انسان است تا بفهمد تمام اسباب و عللی که به آن دل بسته بود، بدون اذن خدا هیچ است. قبض، شأن بنده است برای زدودن نگاه استقلالی. وقتی چنین بندهای با قبض، تلنگر خورد و به فقر خود پی برد، نوبت خداست که با شأن خود با او برخورد کند و آرامش را بر او فرود آورد، ترس را از وجود بندهاش کنار زند و به او عزت بخشد. درحالیکه پیش از این فکر میکرد با بندگی، علم، عبادات یا انفاق خود میتواند به عزت برسد. وقتی انانیت از بین رفت، خدا ظهور میکند. وقتی بنده پای خودی را برید، آرامش بر او نازل میشود که «دیو چو بیرون رود فرشته درآید»
وقتی بنده فهمید که اقتضای بنده بودن او فقر محض است، نوری از عالم امر بر قلبش میتابد و عشق و ادراک او را فزونی میبخشد و ایمانش محکم میشود. چون اسباب و علل در چشم او رنگ باخته حتی اسباب و علل معنوی نظیر عبادات هم برایش رنگی ندارد. اگرچه خیلی محکمتر از قبل وظایفش را انجام میدهد و به عبادت و بندگی پایبند است اما روی آن حساب نمیکند و آن را به وادی معامله با خدا نمیکشاند که «در عوض اینکه اینقدر خوب و مؤمن بودم تو هم حاجتم را بده یا مرا بهشتی کن!»
او عبادات و اخلاقیات را عامل پیروزی بر نفس امارۀ خود نمیداند. فکر نمیکند که با نماز شب یا انفاق میتواند نفس امارۀ خود را بکشد و دیگر گرفتار عجب نمیشود. او میداند که عجب به اسباب معنوی بسیار سختتر و پیچیدهتر است. اگر پشت تمام عبادات و بندگیهای ما نگاه توحیدی وحدت شخصیه نباشد، نهتنها این خوبیها برای ما رشدی نمیآورد بلکه علیه ما میشوند. حتی نماز که زیباترین تجلی بندگی است میتواند انسان را به بدترین و پستترین جایگاه برساند.[3]
سکینه، اتصال قلب به نور و ساحت ربوبی است. سکینه در مقابل تکیه بر اسباب و علل است. حتی اسباب و عللی که برای خدا و یاری دین خدا فراهم شده است. مثل جنگ حنین که ریشۀ عجب، تجهیزات و نفراتی بود که سپاه اسلام برای مقابله با دشمن فراهم آورده بود. یعنی نیت در ابتدا کاملاً توحیدی و الهی بود. اما با انانیت از مسیر خود منحرف شد. فراهم آوردن تجهیزات بسیار بهجا و درست است. کار زمانی خراب میشود که رزمندۀ مسلمان، قدرت نظامی، وحدت و استقامت مردم را عامل پیروزی بداند. درحالیکه سپاه اسلام چون خدا را دارد پیروز است.
نور الهی همواره تابان است و توقفی در تابش ندارد. اما کسی که قلبش پر از امید به اسباب و علل است نمیتواند آن را دریافت کند. تنها راه، خالی شدن قلب است. به مصائب و شکستها از این منظر باید نگریست. در غیر این صورت تحملش سخت است و ممکن است به ناامیدی و گله و شکایت منجر شود. اگر در میادین امتحان، دچار قبض میشویم، بهجای افسردگی و ناامیدی، بدانیم که این قبض برای پاک کردن قلب ما از منها و امیدهایمان به غیر خداست.
مثلاً یکی از مصداقهای پاک شدن قلب از اسباب و علل در میدان نبرد، شکست نظامی است. اما تکتک ما در زندگی خودمان هم با این امتحان مواجه میشویم. شکست برای هرکسی به فراخور موقعیت و دلبستههایش فرق میکند. اما هرچه هست خوشایند نفس ما نیست. اتفاقی است از جنس تحقیر شدن، از دست دادن آبرو یا اموال، شکست در برنامههای زندگی، بیمحلی و طرد اطرافیان و... . آیا در این حوادث ما خدا رو شکر میکنیم که دارد قلبمان را از غیر خالی میکند یا گله و شکایت میکنیم که چرا من؟ من که مؤمن و نمازخوانم چرا؟ من که این همه زحمت کشیدم و تلاش و مجاهده کردم!
اتفاقاً انسان مؤمن و مجاهد برای اینکه ثمره ایمان و تلاشش را بچشد باید تخلیه شود. اخلاص، تخلیه میخواهد و تخلیه جز با خرد شدن و له شدن ممکن نیست! وقتی تخلیه صورت گرفت نور الهی در قلب تجلیه میکند و سکینه بر وجود انسان حاکم میشود.
پس آنجا که محاسبات مادی ما شکست خورد، بهجای ناراحتی، خوشحال باشیم! چون خداوند مسیر کمال را برای ما هموار کرده است. آرزوی همۀ ما این است که به مقام بزرگان دین و شهدا برسیم. پس چرا وقتی خدا راهش را برایمان باز میکند میترسیم و جا میزنیم؟! تخلیه، کنار گذاشتن خانه و زندگی نیست. بلکه از دست دادن انانیت در سلیقه، روحیه، اندیشه و راه و روش است. ممکن است ما خود را خالی از انانیت ببینیم. اما فقط خدا میداند در عمق وجود ما چه خبر است و برای پاک کردن درون باید چه مسیری را طی کنیم. خداوند به ظاهرِ عبادات ما نگاه نمیکند. او با قلب ما سروکار دارد و ما را ابتلا میکند تا وقتی در قلب ما خود را ببیند. چون قلب عرش خداست.
خداوند میفرماید: «سکینه بر رسول و مؤمنان نازل شد.» آیا رسول هم نگاه استقلالی به اسباب و علل داشت که پس از اصلاح این نگاه، سکینه بر قلبش نازل شود؟ خیر؛ فیض الهی فقط از مجرای رسول به امتش میرسد. چون ظرف نزول سکینه، قلب پیامبر است و از قلب او به مراتب دیگر سرازیر میشود. سکینه، اول بر ولی نازل شده و از قلب او به قلبهای ما سرازیر میشود. وحدت یعنی قلب خود را با قلب او همسو کنیم و بدانیم وحدت مردم یکدل شدن آنها با هم نیست. بلکه همراه شدن با قلب ولی است.
سکینه از جنس عقل است که توهم را میسوزاند و شجاعت را بر قلب حاکم میکند. کسی که به سکینه میرسد، از هیجانات کاذب فاصله میگیرد. چون روحش بالا رفته و قلبش وسیع شده است. جسم او تحتتأثیر احساسات و عواطف به جوشوخروش نمیافتد. بلکه تحتتأثیر متانت و آرامش روح قرار میگیرد و آرام میشود.
امروز دشمنان اسلام بااینکه از نظر امکانات نظامی بسیار پیشرفتهتر از ما هستند، اما هیچ سکینهای ندارند و دائم در تلاطم هستند. این را از سخنان ضدونقیض و تصمیمات لحظهای آنها میتوان فهمید. چون اتکای آنها به امکانات مادی، تجهیزات نظامی و حمایت همپیمانانشان است، نه خدا. سکینه تجلی عقل است و فقط بر قلب مؤمن وارد میشود نه قلبی که به اسباب و علل دلخوش است.
در پی سکینه، مؤمنان با لشکری غیبی یاری میشوند. اما لشکر ملائکه چگونه به کمک مؤمنان میآیند؟ آیا فرشتگان شمشیر به دست وارد میدان میشوند یا نازل میشوند تا برای لشکر حق موشک بسازند؟! خیر. آنها لشکرهایی هستند که دیده نمیشوند و برای دریافت کمک آنها باید به غیب باور داشت.
رزمندگان ما کاملاً دست خدا و عنایات الهی را میبینند. آنان نه به نیروی خود بلکه به حقایق غیبی دلخوش هستند. تا زمانی که لشکر موحدان اینگونه بجنگد سلاحهایش هم درست کار میکند و موشکها بیخطا به هدف میخورد. این نتیجۀ سکینه است. انسان خودش نمیتواند لشکرهای غیبی را برای خود به خط کند.
خداوند پس از بیان سکینه و یاری لشکرهای غیبی، نعمت دیگری به مؤمنان میدهد و آن توبه از جانب خداست:
«ثُمّ يَتُوبُ اللّٰهُ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ عَلىٰ مَنْ يَشٰاءُ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»[4]
فاعل در این آیه خداست. یعنی خدا خودش به آنان برگشت و وقتی آنان خود را کنار گذاشتند، خدا خود را به آنان نشان داد. توبۀ انسان خطاکار هرگز بهخودیخود محقق نمیشود. بدون عنایت و توبۀ الهی، توبۀ بنده محال است. پس اشتباه است اگر فکر کنیم خطاکار با توبه، مجاهده و تلاش خود، خطایش را کنار میگذارد و عوض میشود. توبۀ عبد مابین دو توبۀ حضرت حقتعالی است. توبۀ اول وقتی است که با امتحان، رنگ خودی از بنده زدوده میشود و خدا به او توجه میکند. در سایۀ این عنایت، بنده توبه میکند. توبۀ دوم خداوند پذیرش استغفار بنده و نزول مغفرت است. در این حال، بنده لایق میشود که در آغوش رحمت خدا قرار گیرد.
اینکه خدا میفرماید «هرکس را بخواهم میبخشم!» به معنای انتخاب دلبخواهی و بیقاعدۀ خدا نیست. بلکه عین مشیت خداست. کسی که توبه را میخواهد باید شکستن و قبض را قبل از توبه بپذیرد. چون بدون توبۀ خدا، توبه کردن امکان ندارد. توبۀ خدا هم در گروی انکسار و شکستن بنده است که خود فرمود: «من در نزد قلبهای شکستهام!»[5]
انکسار به معنای دل شکستن نیست که ما اگر از نظر عاطفی منفعل شدیم و در اصطلاحِ عرف، دلمان شکست، خدا به ما نظر کند. مثلاً کسی به ما ظلم کرده و دلمان را شکسته است و ما انتظار داشته باشیم خدا حاضر شود و برایمان سنگ تمام بگذارد! اینها توهم خود ماست. انکسار یعنی خود ما باید بشکنیم تا خدا به ما عنایت کند.
پس توبه، فقط استغفار زبانی نیست. بلکه تحولی درونی است که باطن انسان را تغییر میدهد و او از خودش بهسوی خدا فرار میکند. یعنی از جلال خود به جمال خدا پناه میبرد. این فرار آسان نیست و لازمهاش مجاهده و شجاعت گذشتن از همهچیز است.
خداوند در آیۀ بعدی دستور میدهد که مشرکان نجس هستند و از امسال نباید به مسجدالحرام وارد شوند و اگر میترسید در اثر قطع ارتباط با مشرکان فقیر شوید، این خداست که شما را بینیاز میکند.[6]
این آیه مربوط به فتح مکه و در هم شکستن بتهای فیزیکی است و نشان میدهد که پس از پیروزی در جنگ، زمان پاکسازی بنیادین معرفتی است تا جامعه از شرک خفی پاک شود و توحید و حقیقت معرفت امام در جامعه جا بیفتد. پس از پیروزی، تازه باید کار فرهنگی را شروع کرد و این نیاز به جنگیدن با توهمها، خرافات و پیرایههایی دارد که ما به دین و عبادات خود زدهایم.
در زمان جنگ، جامعه فقط به پیروزی در جبهه فکر میکند. اما پس از پایان جنگ مشکلات اقتصادی و فرهنگی خود را نشان میدهد و اگر فرهنگ توحیدی حاکم نباشد، فشارهای بعد از جنگ میتواند جامعه را از پا درآورد. پس از انقلاب و جنگ تحمیلی وقتی فشارهای معرکۀ نبرد تمام شد، گروه زیادی از مردم بدون توجه به آرمانهایی که برایش انقلاب کرده بودند، به فکر توسعه و رفاه مادی افتادند و سبک زندگی غربی را پسندیدند. دشمن هم از تمایلات آنها استفاده کرد و در کنار هجمههای بیامان رسانهای غرب، انواع محصولات غربی به کشور سرازیر شد و نهایت خواستۀ مسئولان ما در برهههایی به رفع تحریمها و برداشتن مشکلات اقتصادی محدود شد.
درحالیکه پس از پایان جنگ، ما باید برنامۀ ادارۀ جهان براساس تفکر توحیدی و ولایی را تنظیم و عرضه میکردیم و جهانبینی توحیدی را به همه نشان میدادیم. پس از جنگ، وقت مبارزه با انحرافات عقیدتی و باز کردن مسیر برای سالکان با عقیدۀ توحیدی است.
آیه اشاره میکند که مشرکان نجس هستند. نَجَس (به فتح جیم) مصدر است. در زبان عربی چیزی را با مصدر توصیف میکنند که دلالت بر مبالغه و انحصار داشته. خداوند نمیفرماید که مشرکان نجس شدند. مشرکان عین نجاست هستند؛ چون شرک اصل نجاست است. اگرچه در ظاهر آلوده به هیچ نجاستی نباشند. این نجاست، آلودگی درونی و انحراف عقیدتی است. این آلودگی روحی به ظاهر هم سرایت میکند، به حوزۀ اخلاق و رفتار میرسد، در معاشرتها خود را نشان میدهد و به این ترتیب ویروس شرک در جامعه پراکنده میشود.
کعبه، تجلیگاه توحید در عالم ماده است. کسی که نجس است نباید به آن وارد شود. این فقط یک قانون اعتباری نیست. موجودی که با شرک عجین شده است به ساحت قدسی راه ندارد. چون قرب، سنخیت میخواهد.
پس از صدور فرمان قطع ارتباط با مشرکین، نگرانی بزرگی در میان مسلمانان ایجاد شد. مکه شهری تجاری بود و ادامۀ حیات اقتصادی آن به خرید و فروش با کاروانهایی که به این شهر وارد میشدند بستگی داشت و شریان اقتصادی مکه بهدست کاروانهای مشرکان بود. خداوند مؤمنان را توجه میدهد که مبادا بترسید که با این قطع ارتباط گرفتار فقر میشوید چون از اول هم این خدا بود که از فضل خود شما را روزی میداد و تجارت، اسباب و علل این روزی بود. آیا او نمیتواند از طریق دیگری به شما روزی دهد؟!
امروز هم وقتی صحبت از مقاومت و قطع ارتباط اقتصادی با غرب مطرح میشود عدهای میترسند که مبادا منافع اقتصادی کشور به خطر بیفتد و دچار فقر و درماندگی شوند. این ترس، اهرم فشاری است که استکبار از آن برای تسلیم ما استفاده میکند تا از ترس فقر و از دست دادن سرمایهها و زیرساختها به خواستههای او تن دهیم. این آیه خطاب به ما هم هست که «از فقر نترسید من خودم شما را از فضلم غنی میکنم!»
البته استقامت، هزینه دارد و ممکن است خدا مؤمنان را از نظر اقتصادی هم امتحان کند تا عیار پایداریشان مشخص شود. اما تن به ذلت دادن از ترس منافع دنیوی خیلی بدتر است. کسی که با فشار و تهدید دشمن عقب مینشیند بویی از انسانیت و عزت نبرده و اسلام و قرآن را نمیشناسد.
غنی شدن از فضل الهی هم به معنای دست روی دست گذاشتن نیست که روزی از آسمان ببارد! بلکه جهاد اقتصادی، مدیریت مصرف و عزم در تولید میخواهد. وعدۀ غنا از فضل الهی در گروی اقتصاد مقاومتی است تا با نوآوری بازارهای جدیدی گشوده شود و جامعه از سود آن بهرهمند گردد.
[1]. اشاره به سورۀ توبه، آیۀ 25: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ فِي مَوٰاطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضٰاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ»
[2]. اشاره به سورۀ توبه، آیۀ 26: «ثُمَّ أَنْزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَلىٰ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهٰا وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذٰلِكَ جَزٰاءُ الْكٰافِرِينَ»؛ سپس خداوند «سكینۀ» خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل كرد و لشكرهایی فرستاد كه شما نمىدیدید و كافران را مجازات كرد و این است جزای كافران!
[3]. سورۀ ماعون، آیۀ 4: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ»
[4]. سورۀ توبه، آیۀ 27: سپس خداوند بعد از آن توبۀ هركس را بخواهد (و شایسته بداند)، میپذيرد و خداوند آمرزنده و مهربان است.
[5]. الدر المنثور من المأثور و غیر المأثور، ج 2، ص 817: «أنا عند المنكسرة قلوبهم»
[6]. اشاره به سورۀ توبه، آیۀ 28: «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاٰ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ بَعْدَ عٰامِهِمْ هٰذٰا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شٰاءَ إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»
نظرات کاربران