دنیا پردۀ اکران وجود

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

دنیا پردۀ اکران وجود

 

در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 31 (11 شوال 1447) با عنوان «دنیا پردۀ اکران وجود» می‌رسیم.

خداوند در آیۀ 33 سورۀ لقمان می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشَوْا يَوْمًا لَا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَ لَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ

ای مردم، تقوای پروردگارتان را در پیش گیرید و بترسید از روزی که نه والد، چیزی از جزای فرزندش می‌کاهد و نه فرزند چیزی از جزای والدش؛ همانا وعدۀ خدا حقّ است، پس حیات دنیا شما را نفریبد و در مقابل خدا مغرور نکند!

خطاب این آیه، عموم مردم است و به مؤمن و غیر مؤمن، کار ندارد. یعنی همۀ انسان‌ها را به تقوای ربّ و پروردگار امر می‌کند. اما منظور چیست و چطور همۀ انسان‌ها اعمّ از مؤمن و غیر مؤمن باید در مقابل پروردگار تقوا داشته باشند؟

تمام هستی ظهور حقّ است و جز او چیزی نبوده و نیست. تجلی ذات حق‌تعالی که عقل است، جاری شده و با جریانش مراتب پدید آمده‌اند. مثل آبی که جاری می‌شود و در جوی و رودخانه و دریا می‌ریزد؛ یا بذری که می‌شکفد و ریشه و ساقه و برگ و... همه از آن ظهور پیدا می‌کنند. ما نیز جزئی از این ظهور و جریان هستیم. کدام جزء؟ انسان.

پس در واقع ما در عالم بالا طبق نقشۀ خدا به‌عنوان انسان آفریده شده‌ایم؛ و انسان موجودی است که تمام مراتب جمادی، نباتی، حیوانی، بشری و مَلکی را در خود دارد. ما در عالم ذر، این آفرینشِ خود را دیده‌ایم و ربوبیت خدا را که جامع نبوت و ولایت است، پذیرفته‌ایم: «قَالُوا بَلىٰ»[1].

در واقع سناریوی وجود ما در عالم عقل چیده شده و ما انتخاب کرده‌ایم که بتوانیم تمام نقش‌ها را بازی کنیم: نقش نبات، نقش حیوان، نقش جن، نقش فرشته و نقش انسان. در عالم ذر، این سناریو را به‌دست ما داده‌اند و ما آن را اجرا کرده‌ایم. اینجا فقط آمده‌ایم تا آفرینشمان ظهور پیدا کند و با کنار رفتن پرده، اکران نمایش خود را تماشا کنیم. پرده چگونه کنار می‌رود؟ با ابتلائات الهی.

ربوبیت، بستر تربیت خداست که دو بُعد جمال و جلال دارد و بدون امتحان و ابتلا و فتنه ظهور پیدا نمی‌کند. انسان هم که تمام مراتب را در وجودش پذیرفته، باید در معرض ربوبیت تامّ الهی قرار گیرد. یعنی بپذیرد که تمام مراحل وجودش تربیت شود؛ چگونه؟ با امتحان و ابتلا در عالم خصوصیات جماد، خصوصیات نبات، خصوصیات حیوان، خصوصیات جن و خصوصیات فرشته. عبور از این امتحانات، مساوی است با پذیرش ربوبیت در تمام مراتب.

تقوای پروردگار یعنی انسان در این مسیر ربوبیت، خصوصیات مراتب دانی‌اش را کنار بزند و بگذارد نقش جامع الهی که در جانش پذیرفته است، از او ظهور پیدا کند. بر این اساس، بعید به نظر می‌رسد ترسی هم که در آیه آمده، ترس از گناه یا جهنّم باشد؛ بلکه ترس از نحوۀ اجرای سناریو و اکران آن است.

«وَ اخْشَوْا يَوْمًا لَا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ»؛ در این میدان، رابطۀ پدر و فرزندی اصلاً تعیین‌کننده نیست. پس کسی نباید از این بترسد که ژن و وراثت و بدایاتش به او آسیب بزند یا مانع از ظهور نقشش شود؛ بلکه دنیا با تمام این شرایط، همان پرده‌ای است که باید برداشته شود تا نقش انسان آشکار شود؛ همان نقشی که انتخاب کرده و در عالم ذر به اجرا درآورده است.

البته نکتۀ بسیار مهم این است که بدانیم اگر از اینجا و آنجا یا دیروز و امروز صحبت می‌کنیم، منظور مکان و زمان نیست؛ بلکه رتبه‌ها و عوالم وجودمان است. یعنی ما نه در عالمی که از آن خارج شده باشیم و نه در دیروزی که گذشته باشد، بلکه همواره و هر لحظه در باطن خود و عمق وجودمان سناریوی انسان بودن را می‌بینیم و وقتی دست تربیت خدا با ابتلائات باز می‌شود، می‌توانیم آن را برای ظهور انسانیت بپذیریم یا اینکه در مراحل نازل بمانیم.

انتخابی که در عمق وجودمان می‌کنیم، همان نقشه‌ای است که در میادین امتحان از ما ظهور پیدا می‌کند. اگر هم ارزش اصلی عمل را به نیت آن دانسته‌اند، برای همین است. این نشان می‌دهد که چرا به قول علّامه حسن‌زاده: باید از اول بترسیم، نه از آخر. البته نه اول به معنای زمانی در گذشته، بلکه اول یعنی عمق وجود و عالم ملکوت، آنجا که نیت، انگیزه و طلب اصلی‌مان شکل می‌گیرد.

برای همین است که کسی نمی‌تواند به‌خاطر شرایط دنیا عذر بیاورد و بگوید: «ژنم باعث شد، خانواده‌ام نگذاشت، جامعه خراب بود و...!» چون پیش از آنکه در پردۀ دنیا قرار گیرد، در عالم ملکوت به ربوبیت خدا «بَلی» گفته و جمال و جلال او را پذیرفته است. خدا هم پرده‌های ماده و فنا را یکی‌یکی برمی‌دارد تا او بتواند ببیند چه نقشی بازی کرده است؛ یعنی در عمق وجودش چه می‌خواهد و چه نیتی دارد.

آنجا قلمرو خود انسان است و دیگر ژن و محیط و جامعه تأثیر ندارد. تنها رابطه‌ای که می‌تواند در وجود انسان تأثیر بگذارد، رابطه‌ای است که بر پایۀ ولایت باشد. برای همین است که گناه هیچ‌کس را به پای دیگری نمی‌نویسند. حتی پدر و مادر هم اگر در مسیر تربیت فرزند درست عمل نکنند و فرزندشان گمراه شود، به‌خاطر کوتاهی خودشان بازخواست و عقاب می‌شوند، نه به‌خاطر گناه فرزند! زیرا فرزند، خودش نخواسته پردۀ شرایط را کنار بزند و گمراهی را انتخاب کرده است.

پس هیچ پدر و مادری خدای فرزند خود نیستند. اگر او را خوب تربیت کرده باشند، وظیفه‌شان را درست انجام داده‌اند و نباید به خود مغرور شوند و فکر کنند کار آن‌ها بوده؛ چون موهبت خداست و او خودش راه درست را انتخاب کرده است.

اگر هم او را بد بار آورده باشند، به خودشان ظلم کرده‌اند و باید دنبال جبران گناه و اصلاح خود باشند، نه اینکه فرزندشان را به راه درست مجبور کنند؛ زیرا او هم مثل هر انسان دیگر، وجود و ربوبیت را پذیرفته و خودش حقّ انتخاب دارد.

«فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا»؛ این آیه به زیبایی می‌گوید: اصلاً ما دنیایی نیستیم، ملکوتی هستیم؛ نباید بگذاریم این دنیای فانی و این پردۀ موقّتی ما را بفریبد. زیرا پشت همین پرده، خدا با ذاتش و با ربوبیتش یعنی نبوت و ولایت با ماست و می‌داند در عمق وجودمان چه می‌گذرد.

خلاصه آنکه همه حقّ انتخاب دارند، آن هم هر لحظه. یعنی آن‌که امروز راه خطا می‌رود، ممکن است فردا توبه کند و برگردد. همان‌طور که کسی که امروز در مسیر درست است، ممکن است فردا گمراهی را انتخاب کند! نقش پدر و مادر فقط زمینه‌سازی است.

«إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ[2]

همانا علم قیامت نزد خداست، او باران را فرومی‌فرستد و آنچه را در ارحام است، می‌داند؛ هیچ نفسی نمی‌داند فردا چه به دست می‌آورد و هیچ نفسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد. همانا خدا آگاه و باخبر است.

هیچ‌کس نمی‌تواند نه دربارۀ خود و نه دربارۀ دیگران، قضاوت بهشتی یا جهنمی بودن کند. همه باید همواره برای عمل به وظیفه بکوشند و بین خوف و رجا زندگی کنند؛ نه خوبی‌ها را به خود نسبت دهند و نه بدی‌ها را از خدا ببینند.

این هم یکی از سنن ‌الهی است. انسان نه می‌داند فردا چطور زندگی می‌کند و نه می‌داند در چه حال و رتبه‌ای و با چه طلب و اراده‌ای می‌میرد. نه فقط اینکه در کجای زمین، بلکه نمی‌داند در کدام رتبه از زمینِ بدنش و با نظر به کدام یک از مراتب مختلفش از دنیا می‌رود؛ یعنی با کدام روحیه و انتخاب، با کدام حبّ و بغض و با کدام میل و اراده. آیا رو به عقل و عالم معناست یا رو به ماده و نفس امّاره. تنها خداست که از عمق وجود و ملکوت ما آگاه و باخبر است.

خداوند در آیۀ 16 سورۀ سجده در وصف مؤمنان می‌فرماید:

«تَتَجَافَىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَ طَمَعًا وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ

پهلوهایشان از بسترها جدا می‌شود؛ پروردگارشان را ازسر خوف و طمع می‌خوانند و از آنچه روزی‌شان شده، انفاق می‌کنند.

حتماً تابه‌حال شده شب که می‌خوابیم، ازبس فکرمان مشغول و ملتهب است، تا صبح مدام این پهلو و آن پهلو شویم؛ انگار اصلاً نخوابیده‌ایم! مؤمنان حقیقی نیز این‌گونه هستند.

منتها ما اغلب از فکر سود و زیان دنیا، اموال و ازواج و اولاد، «چه بخرم؟ چه بپوشم؟ چه بپزم؟ آن چه گفت؟ این چه گفت؟» و... خوابمان نمی‌برد. اما مؤمنان از اینکه به توحید می‌اندیشند، نمی‌توانند بخوابند. چشمانشان بسته است، اما قلبشان بیدار است و مدام در جلوات جمال و جلال خدا سیر می‌کنند. یا از دیدن نواقص و کوتاهی‌های خود خوف می‌کنند یا در عظمت خدا و نعمت‌ها و توفیقات او طمع می‌ورزند؛ گویی اصلاً اهل استراحت نیستند.

وقتی از طمع جمال و ترس جلال در بسترشان می‌غلتند، فکر این‌اند که چگونه زوائدشان را از دست بدهند، نواقصشان را برطرف کنند و رذایلشان را اصلاح نمایند. از آن سو در صددند که چطور وجودی را که خدا به آن‌ها داده و شریعت و تربیتی را که روزی‌شان کرده، در راه او و در جای درست به کار گیرند؛ «وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ».

در آیۀ 10 سورۀ منافقون نیز فرموده است:

«وَ أَنفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ

و از آنچه روزی‌تان کرده‌ایم، انفاق کنید؛ پیش از آنکه مرگ یکی از شما فرا رسد، پس بگوید: «پروردگارا، کاش تا مدتی نزدیک به من مهلت می‌دادی که صدقه دهم و از صالحان باشم!»

غیر از انفاق مال و امثال آن، آنچه پیش از مرگ باید برای خدا بدهیم، توجه و تعلق به بُعد مادی است. بُعد مادی، فانی است و با مرگ، خودبه‌خود تمام شئون مربوط به آن بی‌معنا می‌شود. شأن دختر بودن، همسر بودن، مادری، مدیریت، معاونت، عالِم بودن، عابد و زاهد بودن، ثروت، فقر، فرزند خوب، زندگی موفق، شکست عشقی و...؛ همه مربوط به دنیاست و با مرگ به‌کلی از بین می‌رود. منتها ما به شرطی کاملاً از این بُعد رها می‌شویم که پیش از آن با اختیار، درونمان را از این شئون رها کنیم و دیگر به هیچ‌چیز و هیچ‌کس حس مالکیت نداشته باشیم.

هیچ‌یک از این شئون با ما به عالم پس از مرگ نمی‌آید. پس همین جا حتی اگر خودمان نمی‌توانیم بدهیم، وقتی خدا می‌خواهد با ابتلائات این شئون اعتباری و گاه توهّمی را از ما بگیرد، چون‌وچرا نکنیم و بگذاریم سبک و آزادمان کند. هرقدر هم فکر کنیم دیگر رها شده‌ایم، باز وقتی در میدان ابتلا قرار گیریم، می‌بینیم که چقدر اسیریم و شئون مختلف برایمان پررنگ است. اگر این‌ها را در دنیا لحظه به لحظه از دست ندهیم، وقتی با جبر مرگ از دست بدهیم، حسرت می‌خوریم که چرا از فرصتی که در دنیا داشتیم، استفاده نکردیم! پس به فکر باشیم.

حال چگونه شئون خود را از دست بدهیم؟ با خالی شدن از خود؛ آن هم فقط با توجه به وجود و انس با زیبایی‌های آن میسّر است.

 


[1]. اشاره به آیۀ 172، سورۀ اعراف: گفتند: «آری.»

[2]. سورۀ لقمان، آیۀ 34

 



نظرات کاربران

//