قرآن، رحمت برای مؤمن، خسارت برای ظالم

قرآن، رحمت برای مؤمن، خسارت برای ظالم

در  ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 3 (3 رمضان 1447) با عنوان «قرآن، رحمت برای مؤمن، خسارت برای ظالم» می‌رسیم.

برای فهم بهتر بحث، ابتدای جلسه دقایقی را دربارۀ قرآن صحبت می‌کنیم. به این منظور سراغ تفسیر سورۀ جمعه از مرحوم ملاصدرا می‌رویم. ایشان مقدمۀ تفسیر این سوره را با حمد خدا شروع می‌کند؛ خدایی که خدای نفس، علم و عقل (تمام مراتب هستی) است. غیر از این سه، هرچه هست عرَض است که فی‌نفسه هیچ وجودی ندارد.

همین است که در قرآن از دنیا با عنوان «متاع قلیل»، «لهو»، «لعب» و... یاد شده است. منظور از دنیا جنبۀ حیوانی، نباتی و جمادی انسان است که در واقع عدم است. مثل اینکه وقتی شخصی حرف می‌زند، ظاهراً لب‌ها، زبان، حنجره و...، صدا را تولید می‌کنند، در حالی که این‌ها هستی از خودشان ندارند و این نفس است که حرف می‌زند.

صدرا بعد از حمد، انسان سالک[1] را مورد خطاب قرار می‌دهد و مراتب وجود را برمی‌شمارد؛ موجود یا به ذات خودش موجود است، یعنی قیوم به خودش است و هیچ علت و ابتدایی ندارد که همان «الله» است، یا موجودی است که قائم به «الله» است؛ یعنی ملائکۀ مقربین، انبیای مرسلین، نفس کلی، نفوس جزئی.

وجود همان است که قائم به خودش است؛ یعنی «الله» و دیگر مراتب وجود اگرچه از وجود است، ولی به‌لحاظ خودِ وجود چیزی جز عدم نیستند. و علم الهی شامل تمام این مراتب جزئی و کلی نظام هستی است.

اعمالی که ما انجام می‌دهیم، یا سبب ارتقای ما می‌شود و ما را به اللّه نزدیک می‌کند، یا ما را در دنیا نگه می‌دارد و از خدا دور می‌کند.

اصل عمل این است که نفس ما در سلوک، خودش را در ارتباط با عقل و عقل را در ارتباط با اللّه پیدا کند. اصل عمل این است؛ اما این عمل، تبعات و فروعی تحت‌عنوان وظایف دارد، مثل خوردن، خوابیدن، عبادت و... . همان‌طور که حضرت حق‌تعالی در قرآن می‌فرماید: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْکلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»[2]؛ عمل به‌سوی خدا بالا نمی‌رود، بلکه کلمۀ طیب بالا می‌رود. کلمۀ طیب، قلب ماست که در حال تعین گرفتن است. عمل صالح کارش این است که این کلمۀ طیب را بالا می‌برد.

درمقابل عملِ صالح، عملی است که انسان را بالا نمی‌برد، بلکه او را در همین زندگی پست دنیایی نگه می‌دارد و مانع صعود و عروجش می‌شود. عملی که بدون معرفت حق‌تعالی انجام ‌شود، حتی با داشتن ظاهر صحیح و خوب، بالابرنده نیست. اگر ابزار بودن دنیا را در نظر نگیریم، دنیا قبر است و انسان‌ها مردگانی هستند که اعمالشان حتی اگر در ظاهر، عبادت هم باشد، هیچ سودی برایشان ندارد:

«وَقَدِمْنَا إِلَىٰ مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاءً مَنْثُورًا»[3]

و ما به [بررسی و حسابرسی] هر عملی که [به‌عنوان عمل خیر] انجام داده‌اند، می‌پردازیم، پس همۀ آن‌ها را غباری پراکنده می‌سازیم.

وقتی انسان توجه می‌کند به پستی عالَم دنیا و دور بودنش از خدا، و اینکه مجبور است در آن زندگی کند، به این می‌اندیشد که چگونه خود را از این دوری بیرون بکشد و چطور خود را به خدا نزدیک کند؟ خوشبختانه خداوند علاوه‌بر نور فطرت که همیشه همراه انسان است، به او لطف کرده و انسان کامل را مأمور کرده تا با شریعت و ولایت، انسان را از این قبر دنیا بیرون بکشد و جلوی خاموش شدن نور فطرتش را بگیرد و او را به راه خیر، هدایت و از راه شر بازدارد.

البته بسیاری از ما ظاهر شریعت را می‌دانیم و عمل می‌کنیم، ولی همان‌طور که گفته شد، عمل صالح آن است که با قلبی انجام شود که از تعلق به دنیا رها شده باشد، و چون ما ظاهر عبادات را بدون رهایی از این شرّ (دنیا) انجام می‌دهیم، به‌جای اینکه ما را به راه خیر هدایت کند، به‌سوی شرّ می‌رویم.[4]

آنچه می‌تواند انسان را در نگرانی‌های ناشی از تعلق به دنیا رها کند، انس با قرآن است. انسان مسلمان باید با قرآن زندگی کند، نه اینکه فقط آن را بخواند. قرآن که در زندگی پیاده شود، هر چیزی جای درست خودش قرار می‌گیرد. بنابراین کسی که با قرآن مأنوس است، با داشتن و نداشتن دارایی‌های پست دنیا، خوشحال یا ناراحت نمی‌شود و این، یعنی رهایی!

قرآن صحیفۀ ملکوتی است که معارف اولین و آخرین در آن است، یعنی همۀ عوالم هستی از اللّه و عقل و نفس و افلاک و ناسوت و عناصر بسیط و عناصر چهارگانه و اثرات و خاصیتشان، در قرآن هست. پس چرا ما نمی‌توانیم از قرآن راه‌کار مشکلات خود را پیدا کنیم؟ برای اینکه ما با لفظ قرآن و نهایتاً با معنی الفاظ آن ارتباط برقرار می‌کنیم. حقیقت قرآن با نفس انسان ارتباط دارد. قلبی که با حقیقت قرآن ارتباط برقرار کند، از خواب غفلت و مرگ جهالت در دنیا بیدار شده، به نور معرفت و تقوا زنده می‌شود.

خداوند به‌واسطۀ رحمت و عنایتش به انسان، او را به حال خودش رها نکرده است؛ هم عنایت اولیه‌اش را تحت‌عنوان فطرت در او گذاشته، هم عنایت ثانویه‌اش را تحت‌عنوان شریعت برایش فرستاده، اما از این دنیای پر از تاریکی، کسانی که اصالت را به دنیا داده، حب آن را در دل جای دادند، نمی‌توانند رهایی پیدا کنند:

دَد و دام را راه به معراج نیست

سر خوک شایستۀ تاج نیست[5]

رهایی تنها از آنِ کسی است که تمام زندگی‌ با علم و عملی همراه است که او را به حضور خدا می‌کشاند. انسان هرچه بیشتر خود را در حضور خدا ببیند، شئونات دنیا را کمتر می‌بیند و کمتر درگیر آن‌ها می‌شود، البته این روحیه تنها از آنِ حضرات معصومین (علیهم‌السلام) است و کسانی که ولایت ایشان را پذیرفته‌اند.

شرع دو راه را برای انسان روشن ساخته است، راه خیر و حق، راه شرّ و باطل. قلب‌هایی که از اسارت حب دنیا رها شده‌اند طریق حق را می‌روند و قلب‌هایی که اسیر دنیا و تعلقات آن هستند، در طریق باطل در حرکت هستند. وقتی قرآن می‌فرماید «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْک مِنْ رَبِّک»[6] یعنی ای پیامبر، ولایت علی‌بن‌ابیطالب (علیه‌السلام) را به قلب‌های بندگان بریز، همان‌طور که ما در قلب تو ریختیم. و ولایت اگر در قلب کسی ریخته شود، روحیه‌اش با روحیۀ ولیّ یکی می‌شود. این قلب، هدایت شده است:

«يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ. إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»[7]

روزی که هیچ مال و اولادی سود نمی دهد. مگر کسی که دلی سالم [از رذایل و خبایث] به پیشگاه خدا بیاورد.

هدایت بندگان خدا به‌وسیلۀ اولیای او نتیجه‌اش می‌شود:

1. تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت: «يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَکيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْکتَابَ وَالْحِکمَةَ»[8]

اوست که در میان مردم بی‌سواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و آنان را [از آلودگی‌های فکری و روحی] پاکشان کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، و آنان به‌یقین پیش از این در گمراهی آشکاری بودند.

2. آزادشدن از اسارت غل‌وزنجیر گمراهی: «يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي کانَتْ عَلَيْهِمْ»[9]

پاکیزه‌ها را بر آنان حلال می‌نماید، و ناپاک‌ها را بر آنان حرام می‌کند، و بارهای تکالیف سنگین و زنجیره‌ها [یِ جهل، بی‌خبری و بدعت را] که بر دوش عقل و جان آنان است برمی‌دارد.

اما متأسفانه همین قرآن که برای مؤمنین، مایۀ هدایت است، برای کسانی که قلبشان به دنیا خو کرده، خسارت است:

«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا»[10]

و ما از قرآن آنچه را برای مؤمنان مایه درمان و رحمت است، نازل می‌کنیم و ستمکاران را جز خسارت نمی‌افزاید.

***

برای شناخت بهتر علم الهی جلسۀ گذشته سراغ مناظرۀ امام رضا (علیه‌السلام) با عمران صابی رفتیم. اولین سؤال او این بود که «خبر بده مرا از کائن و ثابت اول و از آنچه خلق نمود.».[11] جوابی که امام (علیه‌السلام) به او دادند، را می‌توان در دو بیت شعر خلاصه کرد:

اگر یک‌ذره را برگیری از جای

خلل یابد همه عالم سراپای

جهان چون خط و خال و چشم و ابروست

که هر چیزی به جای خویش نیکوست[12]

ارزیابی واقعیات در عالم هستی بر مبنای ملاک‌ها و ارزش‌هایی که ما تعیین می‌کنیم نیست. ما می‌گوییم جنگ بد است، صلح بهتر است، فقر بد است، ثروت خوب است و... :

کس نمی‌داند در این بحر عمیق

سنگ‌ریزه قرب دارد یا عقیق

در این‌باره علامه جعفری معتقد است پاشنۀ پا که در پایین‌ترین اعضای جسمانی انسان قرار گرفته، مانند آن مهرۀ ناچیزنما در یک کارگاه بزرگ است که در مجموعۀ تشکیلات آن کارگاه، همانند بزرگ‌ترین چرخ و چشمگیرترین ابزارِ مثلاً تولید برق است. نباید یک مهره را در آن کارخانۀ بسیار عظیم کمتر از بزرگ‌ترین چرخ دانست. پاشنۀ پا هم در وجود انسان چنین جایگاهی دارد. چشم که موقعیت جالب و چشمگیری را در بدن اشغال نموده، از محبوبیت خاصی نزد خدا برخوردار نیست که پاشنه از آن کمتر باشد.

وجود هر جا باشد زیبا است. زیبایی‌اش هم خیرش است. برای انسان پاشنۀ پا همان قدر خیر است که چشم، خیر است، بیماری و فقر و جنگ همان قدر خیر است که سلامتی‌ و ثروت و صلح‌. فقط انسان باید نقش خودش را در این مجموعۀ کامل و دستگاه‌ عظیم هستی پیدا کند. اگر پرده‌ها برداشته شود و ارتباط ما با واقعیت هستی مشخص شود، خلاف واقع بودن داوری‌های ما خود را نشان می‌دهد.

سؤال دیگر عمران این است که «مولای من آیا آن موجود، به‌خودى‌خود، نزد خود، معلوم بود؟ (به خودش علم داشت؟)».

حضرت در جواب او فرمود: «جز این نیست که علم و شناخت هر چیز براى تمییز آن از غیر است و براى این است که موجودیتش ثابت و شناخته شود؛ و در آنجا وجود محض بود و غیرى نبود تا تمییز لازم باشد و ضرورتى باشد که امتیاز هر یک معلوم گردد. جز وجود بَحت بسیط، چیز دیگرى نبود تا لازم آید حدّ هر یک معلوم گردد. آیا فهمیدى اى عمران؟»[13]

می‌فرماید علم به یک شیء، به‌وسیلۀ نفی هر آن چیزی است که غیر آن شیء باشد؛ چون در صقع ربوبی چیزی نیست که مخالف ذات اقدس باشد و در برابر آن باشد، تو پس نمی‌توانی بگویی خودش چه بود، خودش یکی هست که همه چیز هست.

عمران سؤال بعدی خود را مطرح می‌کند: «به چه چیز می‌دانست آنچه را مى‌‏دانست؟ (به چه وسیله‌‏اى آنچه را که دانسته، بدان آگاهى یافته است؟) آیا به‌توسط ضمیر بوده است یا چیزى غیر از آن؟»

حضرت فرمودند: «اگر علم او ازطریق «ضمیر» (و آن صورت حاصله در اندیشه) انجام پذیرد، آیا مى‌‏توان براى شناخت آن «ضمیر» حدّ و حدودى قرار نداد؟»

گفت: «نه نمى‌‏توان.» امام ادامه دادند: «آن ضمیر چیست؟» عمران جوابى نداد.

امام فرمودند: باکى نیست. حال اگر از تو در بارۀ «ضمیر» بپرسم که آیا آن را با «ضمیر» دیگرى بازمى‌‏شناسى، اگر بگویى آرى، در واقع حرف و ادّعاى خودت را باطل کرده‌‏اى...»[14]

 


[1]- سالک کسی است که از عالَم بشری به‌سوی عالَم ربوبی در حرکت است. عالم ربوبی، همان عالم ملکوت است که سایۀ جبروت است و جبروت ظهور عالم لاهوت است. حرکت سالک حرکت باطنی است. یعنی سالک در عین حال که ظاهر عبادات را انجام می‌دهد، قلبش با باطن عبادت حرکت می‌کند. برای اینکه بتوانیم منتظر حقیقی امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) باشیم، لازم است که سالک باشیم، یعنی در عالم ملکوت امام خود را بیابیم نه در ظاهر؛ زیرا بسیاری از کسانی که در زمان ائمه اطهار (علیهم‌السلام) بودند و ظاهراً با ایشان زندگی کردند، نتوانستند امام (علیه‌السلام) را بشناسند.

[2]- سورۀ فاطر، آیۀ 35 : «مَنْ کانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْکلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ وَالَّذِينَ يَمْکرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَکرُ أُولَٰئِک هُوَ يَبُورُ»؛ کسی که عزت می‌خواهد، پس [باید آن را از خدا بخواهد، زیرا] همۀ عزت ویژۀ خداست. حقایق پاک به‌سوی او بالا می‌رود و عمل شایسته آن را بالا می‌برد. و کسانی که حیله‌های زشت به کار می‌گیرند، برای آنان عذابی سخت خواهد بود، و بی‌تردید حیلۀ آنان نابود می‌شود.

[3]- سورۀ فرقان، آیۀ 23

[4]- منظور از دنیا، همان دل‌بستگی‌هایی است از قبیل ثروت، فرزند، همسر و... که قلب انسان را اسیر کرده است.

[5]- نسیمی، دیوان اشعار فارسی، مثنویات، شمارۀ3

[6]- سورۀ مائده، آیۀ 67: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْک مِنْ رَبِّک وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُک مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْکافِرِينَ»؛ ای پیامبر! آنچه ازسوی پروردگارت [دربارۀ ولایت و رهبری علی‌بن‌أبیطالب امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)] بر تو نازل شده ابلاغ کن؛ و اگر انجام ندهی، پیام خدا را نرسانده‌ای. و خدا تو را از [آسیب و گزند] مردم نگه می‌دارد؛ قطعاً خدا گروه کافران را هدایت نمی‌کند.

[7]- سورۀ شعراء، آیۀ 89

[8]- سورۀ جمعه، آیۀ 2 : «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَکيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْکتَابَ وَالْحِکمَةَ وَإِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ»؛ اوست که در میان مردم بی‌سواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و آنان را [از آلودگی‌های فکری و روحی] پاکشان کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، و آنان به‌یقین پیش از این در گمراهی آشکاری بودند.

[9]- سورۀ اعراف، آیۀ 157 : «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَکتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي کانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَٰئِک هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ همان کسانی که از این رسول و پیامبر «ناخوانده درس» که او را نزد خود [با همه نشانه‌ها و اوصافش] در تورات و انجیل نگاشته می‌یابند، پیروی می‌کنند؛ پیامبری که آنان را به کارهای شایسته فرمان می‌دهد، و از اعمال زشت بازمی‌دارد، و پاکیزه‌ها را بر آنان حلال می‌نماید، و ناپاک‌ها را بر آنان حرام می‌کند، و بارهای تکالیف سنگین و زنجیره‌ها [یِ جهل، بی‌خبری و بدعت را] که بر دوش عقل و جان آنان است برمی‌دارد؛ پس کسانی که به او ایمان آوردند و او را [در برابر دشمنان] حمایت کردند و یاریش دادند و از نوری که بر او نازل شده پیروی نمودند، فقط آنان رستگاران‌اند.

[10]- سورۀ اسراء، آیۀ 82

[11]- عيون أخبار الرضا (عليه‌السلام)، ج1، صص 168 - ۱۷۸: «فَقَالَ عِمْرَانُ الصَّابِي أَخْبِرْنِي عَنِ الْکائِنِ الْأَوَّلِ وَ عَمَّا خَلَقَ فَقَالَ لَهُ سَأَلْتَ فَافْهَمْ أَمَّا الْوَاحِدُ فَلَمْ يَزَلْ وَاحِداً کائِناً لَا شَيْ‌ءَ مَعَهُ بِلَا حُدُودٍ وَ لَا أَعْرَاضٍ وَ لَا يَزَالُ کذَلِک ثُمَّ خَلَقَ خَلْقاً مُبْتَدِعاً مُخْتَلِفاً بِأَعْرَاضٍ وَ حُدُودٍ مُخْتَلِفَةٍ لَا فِي شَيْ‌ءٍ أَقَامَهُ وَ لَا فِي شَيْ‌ءٍ حَدَّهُ وَ لَا عَلَى شَيْ‌ءٍ حَذَاهُ وَ مَثَّلَهُ لَهُ فَجَعَلَ الْخَلْقَ مِنْ بَعْدِ ذَلِک صَفْوَةً وَ غَيْرَ صَفْوَةٍ وَ اخْتِلَافاً وَ ائْتِلَافاً وَ أَلْوَاناً وَ ذَوْقاً وَ طَعْماً لَا لِحَاجَةٍ کانَتْ مِنْهُ إِلَى ذَلِک وَ لَا لِفَضْلِ مَنْزِلَةٍ لَمْ يَبْلُغْهَا إِلَّا بِهِ وَ لَا أرى [رَأَى‌] لِنَفْسِهِ فِيمَا خَلَقَ زِيَادَةً وَ لَا نُقْصَاناً»

[12]- شیخ محمود شبستری، گلشن راز، بخش ۵۰

[13]- عيون أخبار الرضا (عليه‌السلام)، ج1، صص 168 - ۱۷۸: «... قَالَ عِمْرَانُ يَا سَيِّدِي هَلْ کانَ الْکائِنُ مَعْلُوماً فِي نَفْسِهِ عِنْدَ نَفْسِهِ قَالَ‌ الرِّضَا ع إِنَّمَا يَکونُ الْمَعْلَمَةُ بِالشَّيْ‌ءِ لِنَفْيِ خِلَافِهِ وَ لِيَکونَ الشَّيْ‌ءُ نَفْسُهُ بِمَا نُفِيَ عَنْهُ مَوْجُوداً وَ لَمْ يَکنْ هُنَاک شَيْ‌ءٌ يُخَالِفُهُ فَتَدْعُوهُ الْحَاجَةُ إِلَى نَفْيِ ذَلِک الشَّيْ‌ءِ عَنْ نَفْسِهِ بِتَحْدِيدِ مَا عَلِمَ مِنْهَا...»

[14]- عيون أخبار الرضا (عليه‌السلام)، ج1، صص 168 - ۱۷۸: «... فَأَخْبِرْنِي بِأَيِّ شَيْ‌ءٍ عَلِمَ مَا عَلِمَ أَ بِضَمِيرٍ أَمْ بِغَيْرِ ذَلِک قَالَ الرِّضَا ع أَ رَأَيْتَ إِذَا عَلِمَ بِضَمِيرٍ هَلْ يَجِدُ بُدّاً مِنْ أَنْ يَجْعَلَ لِذَلِک الضَّمِيرِ حَدّاً تَنْتَهِي إِلَيْهِ الْمَعْرِفَةُ قَالَ عِمْرَانُ لَا بُدَّ مِنْ ذَلِک قَالَ الرِّضَا ع فَمَا ذَلِک الضَّمِيرُ فَانْقَطَعَ وَ لَمْ يُحِرْ جَوَاباً قَالَ الرِّضَا ع لَا بَأْسَ إِنْ سَأَلْتُک عَنِ الضَّمِيرِ نَفْسِهِ تَعْرِفُهُ بِضَمِيرٍ آخَرَ فَإِنْ قُلْتَ نَعَمْ أَفْسَدْتَ عَلَيْک قَوْلَک وَ دَعْوَاک...»

 



نظرات کاربران

//