هجرت از خود

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

هجرت از خود

 

در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 22 (30 رمضان 1447) با عنوان «هجرت از خود» می‌رسیم.

خداوند در سورۀ نحل دررابطه‌‌با مالکیت خودش مَثَلی می‌زند و ما را از محسوس به معقول منتقل می‌کند. خدا بندۀ مملوکی را معرفی می‌کند که ذاتاً هیچ قدرتی ندارد و با گرفتن نعمت‌های خدا، خود را متوهمانه مالک می‌داند و اسیر دارایی‌ها می‌شود. سپس او را با عبدی مقایسه می‌کند که روزی نیکوی خود را به او داده و او آن را آشکارا و پنهانی انفاق می‌کند. آن‌گاه می‌پرسد آیا این دو بنده یکسان هستند؟[1]

انسان جامع تمام مراتب است؛ یعنی نوعیتش به‌گونه‌ای است که خصوصیات تمام مراتب جمادی، نباتی، حیوانی و... را دارد. در انفاق باید از خصوصیات تمام این مراتب آشکارا و پنهان بگذرد، یعنی توجه و نظر خودش را از بُعد جمادی، نباتی و حیوانی بردارد و اسیر خصوصیات آن‌ها نشود. یعنی هم ترک گناه داشته باشد و خیرات ‌کند و هم در انفاق پنهانی از خودبینی و انانیت درونی خود هجرت کند.

بنابراین انفاق فقط به معنای بخشش پول و گذشتن از گناهان و شهوت و غضب نیست؛ بلکه انفاق، گذشتن از کل هویت و انانیت انسان است. خدا مالک مطلق است و فیضش به انسان دائمی است. او فقر و مملوکیت انسان را با مالکیت خود برمی‌دارد؛ انسان هم باید بفهمد مالکیت او اعتباری است و همیشه مملوک است.

انفاق مربوط به همۀ شئون و دارایی‌های اعتباری انسان است؛ یعنی او باید از اعضا و قوا، ثروت، فرزند، مقام و... خود انفاق کند که هرکدام هم دو جلوۀ ولایت و برائت دارد. مثلاً انفاق ولایی در فرزند، شهادت او در راه خداست یا در فرزند ناخلف مانند فرزند حضرت نوح، برائت جستن و بریدن از اوست. انفاق مال نیز در جلوۀ ولایت، خرج کردن آن در راه خدا و جاری شدن آن در جامعه است و در جلوۀ برائت، این است که ذهن و فکر را مشغول آن نکنیم و از مال‌اندوزی و احتکار بپرهیزیم.

اما بیشتر افرادی که عبد مملوک‌اند و با دارایی خدا مالک شده‌اند نمی‌فهمند که مالکیت آن‌ها برای این است که خلیفه و جانشین خدا در زمین شوند. آن‌ها با دارایی‌های خدا اسیر شهوت و غضب می‌شوند و در رتبه‌های پایین می‌مانند. بنابراین انسان باید مدام با معرفت و آگاهی‌ به خود یادآوری کند که خدا به او وجودی داده که امانت الهی است و توهم مالکیت جز اسارت و بدبختی نیست و باید همۀ دارایی‌ها را انفاق کند.

در آیۀ بعد[2]، خداوند از دو نوع انسان مثال می‌زند: مردی که دارایی دارد اما کرولال است و هیچ کاری از دستش بر‌نمی‌آید. او سربار مولای خویش است که روزی‌اش را می‌دهد و او را به دوش می‌کشد؛ درحالی‌که این عبد هیچ اثر خیری ندارد.

فرد مقابلش هم کسی است که همه‌چیزش متعادل و بدون افراط و تفریط است. کسی که قلبش فعال بوده و اهل استنباط است؛ نه اینکه فقط به‌دنبال سؤال و مشورت کردن باشد. شرط رسیدن به چنین قلبی هم این است که توجیهات و منیت‌هایمان را کنار بگذاریم تا قلبمان فعال شود، چراکه در قلب ما، عینیت عقل کلی و انسان کامل حضور دارد. در نگاه توحیدی، فقط یک قلب در هستی وجود دارد و تمام تپش‌ها هم مال اوست، پس هرچه در هستی رخ می‌دهد مصداق آیۀ «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏»[3] است که او خودش را ظهور می‌دهد.

خداوند در انتهای آیه دوباره می‌پرسد آیا این دو با هم یکسان هستند؟ شخص سربار و بی‌عرضه‌ای که خیری از او صادر نمی‌شود با کسی که بدون افراط و تفریط، زندگی‌اش متعادل است. اگر این آیات را در وجود خودمان تطبیق دهیم، این دو نوع را به‌عنوان نفس و بدن خود می‌یابیم. بدنی که سربار و مملوک نفس است و نفسی که مدام به بدن روزی می‌دهد. اگر تعادل بین این دو برقرار نشود، اسیر و کر‌ و‌ کور می‌شویم و هیچ خیر و اثر وجودی هم نداریم؛ اما وقتی بفهمیم نفس اصالت دارد و نباید اسیر بدن شویم، اجازه می‌دهیم که نفس کلی، امام یا همان قلب ظهور کند.

در سورۀ طاها هم خداوند داستان سَحَرۀ فرعون و حالاتشان را برای ما بازگو می‌کند. فرعون بهترین‌ ساحران خود را جمع می‌کند تا با موسی و هارون(علی‌نبیناوآله‌وعلیهماالسلام) مقابله کنند و پاداش پیروزیشان را تقرب و نزدیکی به خود قرار می‌دهد.

در روز موعود، ساحران عصاهای خود را می‌اندازند و مارها پیچ‌و‌تاب می‌خورند. سپس موسی عصای خود را می‌اندازد و اژدها می‌شود و مارها را می‌بلعد. ساحرانی که روحیۀ فرعونی داشتند بدون تفکر، سریعاً به ‌درگاه خدا سجده[4] می‌کنند. آن‌ها موسی را امر‌کننده به عدل می‌یابند و می‌بینند فرعون هیچ خیری ندارد. پس می‌گویند: «ما به رب موسی و هارون ایمان آوردیم.»[5] فرعون به آن‌ها می‌گوید: «قلب و جان شما در دست من است، چرا قبل‌از آنکه به شما اجازه بدهم به خدای موسی ایمان آوردید؟ فهمیدم که موسی بزرگ شما بوده و سحر یادتان داده است.»

سپس آن‌ها را تهدید می‌کند که دست‌وپاهایشان را برخلاف هم قطع و بر شاخه‌های درخت آویزان می‌کند[6]. اما قلب ساحران که خدا را یافته بود، با ترس، سستی و توجیه عقب‌نشینی نکرد و حتی آنان حاضر نشدند با فرعون سازش کنند، گویا اصلاً کلام فرعون را نمی‌شنیدند. آن‌ها در قلب‌هایشان یافته بودند که رزق‌وروزی به‌دست خداست و بدن هم به‌عنوان ابزار، روزی اوست و با مرگ آن، به روزی بالاتری می‌رسند. آن‌ها بر اراده و مشیت الهی تأکید و اصرار داشتند و چون حقیقت برایشان روشن شده بود، حاضر نبودند مطابق خواست و ارادۀ فرعونی انتخاب ‌کنند، بلکه با قلب و فطرت خود براساس خواست خدا تصمیم گرفتند[7].

آن‌ها با نگاه عمیق و زیبایی که به حقیقت دنیا و وجود پیدا کردند، به فرعون می‌گویند تو مالک ما نیستی و نهایت کاری که می‌توانی انجام دهی این است که ماهیت و بدن را از ما بگیری و دست‌وپایمان را قطع کنی، اما نمی‌توانی وجود را از ما بگیری. ما وجود و بودنمان را پیدا کردیم و فهمیدیم هرچه نزد خدا است باقی است و آنچه در دنیا و نزد توست فانی و زودگذر است[8].

انسان سطحی‌بین همواره خودش را مالک همه‌چیز می‌بیند و در برابر خدا و مظاهر او طلبکار است و از آن‌ها می‌خواهد شرایط نامطلوب را به نفع او تغییر دهند. اگر به زندگی، دین، دنیا، فرزند و مال او آسیبی برسد یا آن‌ها مطابق میل و خواست او نباشند، زمین و زمان را به هم می‌ریزد تا خدا به خواست او عمل کند. حال‌آنکه این‌ها همگی اعتبارند و نفس بیشتر از وظیفه‌اش نباید به آن‌ها توجه کند تا از اسارتشان رها شود.

سپس ساحران می‌گویند: تو فرهنگ و روحیۀ ما را دنیاگرا کردی و حالا برای برداشتن آثار اشتباهاتمان، تهدید تو برای ما لازم است تا بعد از ایمان، غفران را بگیریم. چراکه ما خدا را در وجودمان خیر و باقی یافتیم و فهمیدیم اگر با جُرم یا همان جِرم و بدن و ماهیت باشیم در جهنم هستیم. آن‌ها نور حقیقت را در قلب خود پیدا کردند و گفتند: ما رب خود را پیدا کردیم و به او ایمان داریم. او که به ما رشد و هدایت می‌دهد. پس اگر تو دست‌وپای ما را قطع کنی طبق اختیاری است که خدا به تو داده و باز در محدودۀ مشیت خداوند است. ما جایی که بین شخصیت و ماهیتمان در تضاد است، ماهیت‌ و شئون توهمی خود را از دست می‌دهیم تا وجود را حفظ کنیم.

****

در ادامۀ تقابل حق (ولایت) و باطل (شیطان) به آیۀ 55 سورۀ حج رسیدیم. خداوند در این آیه دربارۀ روحیۀ کافران و سرنوشتشان می‌فرماید:

«وَ لا يَزالُ الَّذينَ كَفَرُوا في‏ مِرْيَةٍ مِنْهُ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ يَأْتِيَهُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَقيمٍ»

و کافران همیشه نسبت به آیات خدا [حقیقت دین و وجود] در شک و تردیدی سخت قرار دارند تا آنکه ناگهان قیامت بر آنان در رسد، یا عذاب روزی که روز دیگری به دنبال ندارد [ابدی است] به سراغشان آید.

این آیه نهایت تقابل حق و باطل و سرنوشت اهل باطل را نشان می‌دهد؛ اینکه باطل نابود می‌شود و حق پیروز است. ازطرفی به روحیۀ کافران اشاره دارد که همواره دررابطه‌با دین و حقیقت در شک و تردید هستند. درحالی‌که مؤمنان از ابتدا به نتیجۀ این تقابل آگاه هستند؛ یعنی می‌دانند پیروزی با آن‌‌هاست و با این آگاهی در سختی‌ها مقاومت می‌کنند. آن‌‌ها اهل علم‌اند و از درونِ فتنه‌ها و وسوسه‌های شیطانی به مقام اخبات رسیده و ذوب شده‌اند، هیچ‌گونه چون‌و‌چرا و ای‌کاش و... هم ندارند. اما اهل باطل و کافران آن‌قدر به وسوسۀ شیطان گرفتار شده‌اند که معاد و مقصد زندگی را فراموش کرده‌اند. آن‌ها همواره بر باطل استمرار و پافشاری دارند؛ در نتیجه با این عناد و دشمنی، هرگز نمی‌توانند به حقیقت راه پیدا کنند و نسبت به آیات خدا شک می‌کنند.

همچنین این آیه شاهکاری در روان‌شناسی افراد است که به ما قدرت شناخت شخصیت افراد را می‌دهد تا بفهمیم با هرکس چگونه برخورد کنیم. مؤمن حقیقی جاهل را از معاند تشخیص می‌دهد و می‌فهمد در کجا و در چه موقعیت و زمانی باید از حق دفاع کند؛ او در برابر معاند می‌ایستد و برائت دارد اما برای جاهل تبیین می‌کند. وقتی می‌بیند انسانی با تبیین آشکار و واضحِ حق و باطل، بیدار نمی‌شود و روحیۀ لجوجانه دارد و معارف را مسخره می‌کند، رهایش می‌کند حتی اگر او از نزدیکانش باشد.

نکتۀ دیگر در این آیه، ناگهانی بودن عذاب روز عقیم است. برای کسی که در توهم ماهیت، دنیا و جِرم گیر کرده، خداوند ناگهانی و غافل‌گیرانه پرده از عذاب روز عقیم برمی‌دارد و او از نظر وجودی دچار فروپاشی عمیقی می‌شود.

در نظام طبیعت، کل هستی هر روز زایش و تولد دارد و عقیم نیست؛ خورشید غروب می‌کند، شب زاییده می‌شود. شب می‌گذرد، روز زاییده و متولد می‌شود. اما «یوم عقیم» روزی است که گردش زمان متوقف می‌شود و فکر و قلب کافران دیگر کار نمی‌کند. دررابطه‌با نفس هم روز عقیم همان انجماد نفس و قساوت قلب است. انسان هر روز می‌تواند توبه و بازگشت به خدا داشته باشد؛ اما در روز عقیم دیگر امید گشایش، فرج و برکت وجود ندارد و کاملاً به بن‌بست می‌رسد.

نمونه‌ای از عذاب روز عقیم را مشرکان در جنگ بدر به چشم خود دیدند. در این جنگ، استکبار قریش به هر حیله و نیرنگی که دست می‌زد شکست می‌خورد. امروز نیز وحدت مردم ایران، روز عقیم را برای آمریکای مستکبر به وجود آورده است و آن‌ها هیچ روزنۀ امیدی برای پیروزی و زمانی برای اجرای نقشه‌های شوم خود ندارند.

روز عقیم براساس آیۀ 56 سورۀ حج، روز حاکمیت و فرمانروایی ویژۀ خداست که ارادۀ حق ظهور دارد و خدا در آن روز میان حق و باطل داوری می‌کند:

«الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فَالَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ في‏ جَنَّاتِ النَّعيمِ»

آن روز فرمانروایی مخصوص خداست و بینشان حکم می‌کند. پس کسانی که ایمان و عمل صالح دارند در بهشت‌های نعیم هستند.

امروز در دنیا، خدا با اسباب و علل و واسطه‌ها فرمانروایی می‌کند و این‌ها مقدماتی برای ظهور ارادۀ حق‌تعالی هستند؛ اما در روز عقیم، حاکمیت ویژۀ حق بدون اسباب و علل است. امروز موشک‌سازی، حضور در خیابان و استقامت در برابر دشمن به‌ظاهر توسط ما انجام می‌شود؛ اما در روزی که خدا حاکمیت خود را نشان ‌دهد، می‌فهمیم علت شکست آمریکا، نیرو و قدرت خدا بوده است، نه استقامت و مجاهدۀ ما. حقیقتی که در آیۀ 17 سورۀ انفال می‌فرماید:

«وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏...»

هنگامی‌که تیر پرتاب کردی، تو تیر را پرتاب نکردی، خدا آن را پرتاب کرد.

بنابراین در تمام صحنه‌های نبرد و مجاهده با نفس و دشمن، فقط باید خدا را ببینیم و بفهمیم که پیروزی با ارادۀ خدا حاصل می‌شود؛ وگرنه دچار خودبینی شده، به‌دنبال نتیجۀ اعمالمان می‌گردیم و طلبکارانه از دیگران توقع داریم. مؤمنانی که مجاهده و قیام کرده و حضور خدا را در دنیا درک کرده‌اند و می‌دانند قدرت خدا عامل شکست دشمنان بوده، سرانجام در روز حکمرانی خدا، در جامعۀ توحیدی یا در باغ‌های پرنعمت بهشت زندگی می‌کنند.

اما کافران و تکذیب‌کنندگان آیات الهی، به عذاب خوارکننده دچار می‌شوند[9]؛ عذابی سخت که به‌یک‌باره نفس اماره‌شان‌ فرو می‌ریزد و چهرۀ زشت خود را نشان می‌دهد. البته امروز نیز ما با معرفت، چهرۀ زشت نفسمان را می‌بینیم و به مجاهده با آن می‌پردازیم، اما در حقیقت، خدا در باطن ما کار می‌کند و با فروپاشی نفس اماره و انانیتمان، خود را در حاکمیت مطلق خدا می‌بینیم و متوجه حقیقت وجود می‌شویم.

در جمع‌بندی این آیات می‌توانیم بگوییم: خداوند نتیجۀ نبرد میان دو جبهۀ حق و باطل را چنین ترسیم می‌کند که تمام غبارهای فتنه را خاموش کرده، ماسک‌ها را از چهرۀ زشت دشمنان باز می‌کند و زمینۀ حیات طیبۀ معقول توحیدی را فراهم می‌کند. در آن روز، حاکمیت ویژۀ حق ظهور کرده و همگان متوجه می‌شوند که در بطن همۀ هستی، خدا حضور دارد و مالکیت مطلق فقط برای خداست. آن روز، خدا پرده را برمی‌دارد و در میان حق و باطل حکم می‌کند. همگان از اسباب و علل منقطع می‌شوند و انانیت خود را از دست می‌دهند و به یک‌باره می‌فهمند نفسشان عین فقر و بیچارگی است.

در آیۀ 58 سورۀ حج، سخن از هجرت در راه خدا مطرح می‌شود که نتیجه‌اش رسیدن به روزیِ نیکو است:

«وَ الَّذينَ هاجَرُوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ ماتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقينَ»

و کسانی که در راه خدا هجرت کردند سپس کشته شده یا مرده‌اند، به‌یقین خدا رزقی نیکو به آنان می‌دهد و قطعاً خدا بهترین روزی‌دهندگان است.

امام خمینی(رحمة‌الله‌علیه) هجرت را در آفاق و انفس معرفی می‌کند؛ هجرت در آفاق همان ترک خانه و کاشانه برای حفظ دین و جهاد اصغر است. نمونه‌اش هجرت پیامبر از مکه به مدینه در صدر اسلام است. هجرت معنوی یا انفسی هم که اصل و اساس هجرت است، هجرت از نفس خود و جهاد اکبر است.

به عبارتی هجرت واقعی، خارج شدن از خانۀ ظلمانی نفس و انانیت به‌سوی خداست، نه هجرت از فعلِ قبیح و صفات رذیله که این‌ها همه مقدمه‌اند و به‌تنهایی ما را به مقصد نمی‌رسانند. تا زمانی که ما انسان‌ها در حصار خودخواهی، خودبینی و منیّت گرفتار هستیم، اصلاً مسافر نیستیم که بخواهیم هجرت کنیم، بلکه در بتکدۀ نفس خویش اقامت داریم.

هجرت‌کننده به‌سوی خدا کسی است که بر روی هوای نفس خود پا می‌گذارد. چنین کسی که در حالِ سفر از خود به‌سوی خداست و هویتش الهی شده، پاداشش هم بر عهدۀ خداوند است. پاداش او رزق نیکویی است که خداوند «خَيْرُ الرَّازِقين» به او عطا می‌کند. این رزق حَسن که فنا ندارد، بلکه دوام و بقا و کرامت دارد، درک و یافتن وجود است.

پس آنچه در پیشگاه الهی معیار ارزش‌گذاری است، نیت خالصانۀ انسانی است که برای خدا زندگی می‌کند و روحیۀ جهاد در راه خدا دارد. او چه شهید شود و چه در بستر بمیرد، فرقی نمی‌کند؛ مهم این است که ارادۀ حق‌تعالی از او ظهور کرده است. خدا در دنیا با اسم رب، اراده‌اش را در جلال یا جمال ظهور می‌دهد تا انسان را تربیت کند. آزمون الهی هم یا در جلوۀ ولایت است یا برائت. آنچه مهم است در راه خدا بودن و ظهور ارادۀ خداوند است. بنابراین خیر آنجاست که تمام عبادات ما با ارادۀ حق انجام شود نه ارادۀ خودمان؛ یعنی اگر از خودبینی رها شویم، اعمال کم ما هم خیر می‌شوند، اما با خودبینی هزاران عمل هم شر است.

در نهایت، مهم‌ترین نتیجۀ از خود گذشتن و اراده نداشتن در برابر مشیت الهی، ورود به مقام رضا است[10]. فطرت ما انسان‌ها ‌کمال‌طلب است و محدودیت را نمی‌پذیرد. بنابراین زمانی که به بی‌نهایت روزی حسنه و مقام قرب برسد، راضی می‌شود. دو اسم علیم و حلیم هم دو بال رحمت برای جبران سختی‌ها و کاستی‌ها هستند. اسم علیم به ما می‌فهماند که خداوند همۀ تلاش‌ها و مجاهدت‌های ما را در جهاد اکبر یا اصغر می‌بیند و به آن‌ها علم دارد و برای تربیت ما صبور است.

به این نکته باید توجه کنیم که ما انسان‌ها همواره باید از مراتب مختلف نفسمان هجرت کنیم. از غلیظ‌ترین مرتبه که ترک گناه است تا مرتبۀ لطیف که ترک رذیله‌های اخلاقی و طهارت خیال است تا مهم‌ترین مرحله که ترک انانیت است. هجرت از این مراحل نیاز به صبر دارد. اگر همراه با نگاه توحیدی، زندگی بسیط و سبک الهی و فطری داشته باشیم، ارادۀ حق‌تعالی در تجلی بقیة‌الله ظهور می‌کند. در حقیقت، لازمهٔ شکفته شدن وجود ما برای زندگی عاقلانه، فانی کردن انانیت خود در نحوۀ بودن انسان کامل است تا حکمت الهی در زمین ظهور کند و بتوانیم در حاکمیت غیب و حضور او زندگی کنیم. در این صورت می‌توانیم سبک زندگی توحیدی و جاذبۀ ولایتی را که از ایران نشأت گرفته، به دنیا منتشر کنیم تا دیگران نیز حقیقت نور ولایت را در جانشان پیدا کنند و از خواب غفلت بیدار شوند.

 


[1]. سورۀ نحل، آیۀ 75: «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوكاً لا يَقْدِرُ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ».

[2]. سورۀ نحل، آیۀ 76: «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى‏ شَيْ‏ءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلى‏ مَوْلاهُ أَيْنَما يُوَجِّهْهُ لا يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوي هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ».

[3]. سورۀ انفال، آیۀ 17: هنگامی‌که به‌سمت دشمنان تیر پرتاب کردی، تو نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد.

[4]. سجده مقام فناست؛ وقتی فرشتگان به انسان سجده کردند، در حقیقت فانی در خدا شدند که انسان‌ها را یاری دهند.

[5]. سورۀ طه، آیۀ 70: «فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى».

[6]. سورۀ طه، آیۀ 71: «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ في‏ جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى‏».

[7]. سورۀ طه، آیۀ 72: «قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى‏ ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضي‏ هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا»؛ گفتند: ما هرگز تو را بر دلایل روشنی که به‌سوی ما آمده و بر آنکه ما را آفرید، ترجیح نمی‌دهیم. هر حکمی را که می‌توانی صادر کن، تو فقط در این دنیا می‌توانی حکم کنی.

[8]. سورۀ نحل، آیۀ 96: «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باق‏...»

[9]. سورۀ حج، آیۀ 57: «وَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَأُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ».

[10]. سورۀ حج، آیۀ 59: «لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلاً يَرْضَوْنَهُ وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَليمٌ حَليمٌ»؛ مسلماً آنان را به جایگاهی که به آن رضایت دارند وارد می‌کند، و بی‌تردید خدا دانا و بردبار است.

 



نظرات کاربران

//