تقابل ولایت و شیطان

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

تقابل ولایت و شیطان

 

در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 21 (29 رمضان 1447) با عنوان «تقابل ولایت و شیطان» می‌رسیم.

همۀ موجودات، عالم امر و عالم خلق دارند؛ یعنی هم وجود دارند و هم در قالب ماده آمده‌اند: «لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[1]. عالم امر ما نیز همان وجود ماست که دست خداست. اما خداوند خزانۀ این عالم را به دست ولایت داده و هر موجودی برای‌اینکه بتواند عالم امر خود را بیابد و طعم وجود را بچشد، باید به ولایت برسد.

امروز هم مظهر ولایت و صاحب امر ما، حضرت صاحب‌الأمر، امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) است. او به اذن حق‌تعالی کارگزار ارادۀ او در عالم امر، برای ایجاد موجودات و تدبیر، تربیت و تصرّف در وجودشان است. حتی رشد نباتی، حیات حیوانی و بُعد خیالی ما نیز تحت تدبیر اوست. وجود او نیز در دست حق‌تعالی و ولایتش همان حضور در عالم امر الهی است.

خداوند در آیۀ 260 سورۀ بقره می‌فرماید:

«وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتىٰ قٰالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَلىٰ وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قٰالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ

و هنگامی که ابراهیم گفت: «پروردگارا، نشانم بده چگونه مردگان را زنده می‌کنی.» فرمود: «مگر ایمان نداری؟» گفت: «چرا؛ ولی برای‌اینکه قلبم مطمئن شود.» فرمود: «پس چهار پرنده بگیر و آن‌ها را به خود نزدیک کن [ذبحشان کن و در هم بیامیز]؛ سپس هر بخشی از آن‌ها را بر سر یک کوه قرار ده. آن‌گاه آنان را بخوان، شتابان به‌سویت می‌آیند؛ و بدان همانا خدا عزیز و حکیم است.»

اولین نکته در این آیه، آن است که از معجزۀ حضرت ابراهیم(علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السلام) سخن می‌گوید؛ معجزه‌ای که برای خود او و امتش بود، نه برای امت آخرالزمان که جز با قرآن و اهل‌بیت(علیهم‌السلام) نمی‌تواند هیچ رشد وجودی داشته باشد، اگرچه در دنیا و ماده پیشرفت کند. پس چرا خدا این آیه را برای ما بیان کرده است؟ این نشان می‌دهد ما نیز چنین جایگاهی داریم و حقیقت در درونمان است؛ منتها می‌توانیم در عمل، خلاف ایمان و باورهایمان عمل کنیم یا اینکه در رتبۀ خود به اطمینان قلبی نسبت به باورهایمان برسیم و آن‌ها را عملی کنیم.

نکتۀ دوم، تفاوت ایمان حقیقی و غیر حقیقی است. ابراهیم ایمان داشت که مرگ و حیات دست خداست؛ اما می‌خواست ببیند تا خودش وارد این عالم شود و اماته و احیا را درک کند. مثل ما که می‌دانیم رتبه‌ای از وجودمان هست که مال خدا و دست اوست و کثرت و تضادی در آن نیست؛ اما می‌خواهیم وارد عالمش شویم و آن را بچشیم.

وگرنه مثل این است که به آب و غذا و هوا اعتقاد داشته باشیم و بدانیم برایمان لازم است؛ اما نخوریم و ننوشیم و نفس نکشیم! اعتقاد و دانستن بدون چشیدن و ظهور دادن، سودی ندارد. ما می‌گوییم: «نفس بکشم که چه؟ بخورم که چه؟» و به خود پاسخ می‌دهیم: «که زنده بمانم، که سیر شوم، که رشد کنم...»؛ و این سؤال و جواب، ما را به تنفس و خوردن و نوشیدن وامی‌دارد. در عالم معنا هم باید مدام از خود بپرسیم: «بخورم که چه؟ حرف بزنم که چه؟ دوست بدارم که چه؟» و در پاسخ این سؤال، وارد عالم امر خود شویم؛ که: «من هستم، باید خود را پیدا کنم.»

نکتۀ سوم در آیه، اطمینان قلبی است. این پرسش نشان می‌دهد ابراهیم به‌عنوان خلیفۀ خدا، قدرت ظهور اسماء الهی ازجمله «مُمیت» و «مُحیی» را داشت و می‌خواست کیفیت این ظهور را بپرسد؛ وگرنه معلوم است که باور داشت خدا مردگان را زنده می‌کند. مثل اینکه وقتی ما از کسی می‌پرسیم: «این غذا را چطور پخته‌ای؟ یا این لباس را چطور دوخته‌ای؟» دلیلش این است که خودمان هم استعدادش را داریم و می‌خواهیم مثل همان را بپزیم یا بدوزیم.

یا مثل اینکه می‌دانیم عالمی داریم که در آن خیلی راحت می‌توانیم تعلق به دنیا را از قلبمان بیرون کنیم، از امیال دانی‌مان بگذریم و شهوت و غضب خود را کنترل کنیم؛ اما به شرط اینکه آن عالم را ببینیم و واردش شویم، نه اینکه ازبس خود را می‌بینیم و با علل و اسباب زندگی می‌کنیم، راه آن عالم را از یاد ببریم و بلد نباشیم خدا را بندگی کنیم.

به همین دلیل، خدا به ابراهیم نگفت: «ببین چطور زنده می‌کنم!» مثل کاری که با حضرت عُزیر کرد و زنده کردن مردگان را فقط نشانش داد[2]. بلکه به ابراهیم فرمان داد: «خودت بگیر، خودت بکُش، خودت فرابخوان و ببین که زنده می‌شوند.»

این برای ابراهیم در دنیا معجزه بود. اما مقام انسان، همین است و در ابدیت قطعاً ظهور خواهد کرد. آنجا دیگر ارادۀ انسان عین وقوع آن امر در بیرون است. کسی هم نمی‌تواند بگوید: «من اصلاً هیچ‌چیز نمی‌خواهم!» چون هرچه اینجا در جانش ملکه شده باشد، بداند یا نداند، حتماً همان را خواهد خواست و همان برایش محقق خواهد شد.

چنان‌که امروز هم قلب ما هیچ‌گاه در حبّ و بغضش خاموش نیست و همواره به اموری گرایش و از اموری اکراه دارد. این حبّ و بغض در بیرون هم ظهور پیدا می‌کند. مثلاً وقتی حرف می‌زنیم، صرف‌نظر از اینکه چه حرفی باشد، آن حرف براساس نیت درونمان از دهان ما خارج می‌شود و در بیرون تأثیر می‌گذارد؛ یا وقتی از کسی ناراحت می‌شویم، تلافی می‌کنیم تا دلمان خنک شود و... . یعنی امروز هم با عالم درونمان هستیم، منتها اغلب در سطح ماده.

البته اینجا می‌توانیم خلاف خواست قلبمان زندگی کنیم و طور دیگری بروز دهیم؛ اما فردا دیگر چنین نیست و هرچه در قلبمان بگذرد، در بیرون هم همان خواهد بود و گریزی از آن نخواهیم داشت. برای همین باید همواره حتی در ریزترین امور دقت داشته باشیم که درونمان چه می‌خواهد و از محدودیت‌های ماده و دنیایمان بگذریم تا عالم امر در ما ظهور پیدا کند. البته گفتیم عالم امر دست خداست و خودش حافظ آن است؛ اما در عالم خلق به ما اختیار داده است.

این دو عالم فقط در درون ما نیستند. تقابل این دو در دنیای بیرون، همان تقابل ارادۀ حق در تحقق رسالت و ولایت با شبکه‌ای از نقشه‌ها و توطئه‌های دشمنی به نام شیطان و نفس امّاره است که همواره در طول تاریخ جریان داشته است. چنان‌که خداوند در آیۀ 52 سورۀ مبارکۀ حج می‌فرماید:

«وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لاٰ نَبِيٍّ إِلاّٰ إِذٰا تَمَنّٰى أَلْقَى الشَّيْطٰانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللّٰهُ مٰا يُلْقِي الشَّيْطٰانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّٰهُ آيٰاتِهِ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ

و پیش‌از تو هیچ نبی و هیچ رسولی را نفرستادیم، مگر اینکه وقتی آرزو کرد، شیطان در آرزوی او القا نمود؛ پس خداوند القای شیطان را محو و نابود کرد، سپس آیاتش را محکم نمود و خدا دانا و حکیم است.

عالم انبیا عالم عصمت است که هیچ تضاد و تناقضی در آن نیست؛ همان عالم امر که البته جز ازطریق عالم خلق و قرار گرفتن در تضادها به ظهور نمی‌رسد. پس گریزی از این تضاد و تقابل نیست.

براین‌اساس، هر پیامبر وقتی مبعوث می‌شود، قلبش به تب‌وتاب می‌افتد و آرزو می‌کند با ریشه‌کنی شرک، گسترش توحید و برپایی عدالت، عالم امر و دین خدا را ظهور دهد. در همین حال، شیطان به سراغش می‌آید و در راه تحقق این آرزو کارشکنی می‌کند. اما در مقابل، خداوند با علم و حکمتش تمام قدم‌های دشمن را می‌داند و سنّتش این است که آنچه را شیطان القا کرده، از قلب بنده‌اش بزداید؛ چرا؟ تا او را خلیفۀ خود کند و هدف خلقتش را استوار سازد.

اینکه القای شیطان برای انبیا چه دلیل و چه معنایی دارد، بحث مفصّلی است که در جای خود به آن پرداخته‌ایم[3]. اما ما نیز اگرچه پیامبر نیستیم، در جای خود مسلمانیم و می‌خواهیم بدی‌ها را کنار بزنیم و اسماء خدا را ظهور دهیم. ولی همین که طلب و انگیزه برای حرکت در درونمان ایجاد می‌شود و هدفمند می‌شویم، شیطان با وسوسه در وجه‌الخلقی و جلوه‌های مال و مقام، همسر و فرزند، شهوت و غضب و... به سراغمان می‌آید و روی هدفمان می‌نشیند! چرا؟

برای‌اینکه خدا علیم و حکیم است و هم از طلب حقیقی ما خبر دارد، هم می‌داند که برای رسیدن به آن طلب، موانعی داریم. این موانع، همان امیال و خواسته‌های دانی ماست که به بُعد خلقی و بدنمان برمی‌گردد و وقتی برای رفتن به پلّه‌های بالاتر باید از آن‌ها بگذریم، دست و پایمان را می‌بندد و شیطانمان می‌شود. گاهی هم در قالب دوست یا دشمن به میان می‌آید و با توجیه یا تطمیع یا تهدید، ما را در مسیرمان سست می‌کند.

اینجاست که اگر در مسیر بمانیم، می‌بینیم خدا دست شیطان را کوتاه می‌کند تا نگذارد وسوسه‌هایش در ما کارساز شود و این‌گونه ما را آمادۀ رسیدن به آرزویمان می‌کند تا اسماء خدا را در خود بچشیم. چنان‌که بارها دیده‌ایم وقتی در این میادین مقاومت می‌کنیم، پیروز می‌شویم و پس‌از آن، شخصیتمان قوی‌تر و تعلقاتمان کم‌رنگ‌تر می‌شود. اما اگر قاطعانه مقاومت نکنیم، رشد وجودی نداریم؛ هرچند در فعل و رفتارمان تغییراتی حاصل شود.

به‌طور کلی انسان، هدفمند زندگی می‌کند. حال اگر هدفش صرفاً مادی باشد، دست به دست شیطان می‌دهد و به آنچه از دنیا می‌خواهد، می‌رسد. اما اگر هدفش خدا باشد، قطعاً شیطان بر سر راهش قرار می‌گیرد و با وسوسه‌های ذهنی پارازیت می‌‌اندازد تا مانع حرکتش شود.

در صحنۀ اجتماعی و سیاسی نیز این امر را می‌بینیم. همین که ما انقلاب کردیم و نظام اسلامی خواستیم، شیطان بزرگ، آمریکا جلوی راهمان سبز شد و با انواع نقشه‌ها خواست حرکتمان را متوقف کند. البته نقص‌ها و خطاهای ما در این راه نیز دستاویز او برای سنگ‌اندازی شد. اما ازآنجاکه این ملّت، اهل توحید است و به غیب ایمان دارد، خداوند قطعاً طومار توطئه‌ها و دشمنی‌ها را به نفع مردم در هم می‌پیچد و نشانه‌های خود را آشکار می‌کند.

در مجموع، این آیه نوعی واقع‌بینی امیدوارانه به ما می‌دهد که در این راه حتی اگر می‌ترسیم، فرار نکنیم؛ بلکه بمانیم و بدانیم خدا بزرگ‌تر است: الله‌اکبر، و خودش یاری‌مان می‌کند.

در آیۀ بعدی یعنی آیۀ 53 سورۀ حج آمده است:

«لِيَجْعَلَ مٰا يُلْقِي الشَّيْطٰانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ الظّٰالِمِينَ لَفِي شِقٰاقٍ بَعِيدٍ

تا القای شیطان را فتنه‌ای قرار دهد برای کسانی که در قلبشان مرض است و قلب‌های قساوت‌گرفته؛ و همانا ظالمان در دشمنیِ دوری هستند.

حکمت سنگ‌اندازی شیطان در مسیر حق، این است که ادعاها محک بخورند و برای هرکس معلوم شود در آنچه ادعا و آرزو می‌کند، چقدر جدی و آماده است. مثلاً انبوه جمعیتی که پس‌از خلفا سراغ حضرت علی(علیه‌السلام) رفتند و با اصرار با او بیعت کردند، اگر با فتنه‌های جمل و صفّین مواجه نمی‌شدند و در سختی‌های همراهی با ولایت قرار نمی‌گرفتند، چگونه عیارشان معلوم می‌شد؟ یا هزاران نفری که برای امام‌حسین(علیه‌السلام) نامه نوشتند و ادعای یاری و دوستی او را کردند، اگر در میدان زر و زور و تزویر یزیدیان نمی‌افتادند، چطور حسابشان از اندکْ یاران واقعی امام جدا می‌شد؟

امروز نیز کسی که می‌خواهد یار امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) شود، اگر در مسیر ولیّ‌فقیه قرار نگیرد و در پیچیدگی‌های آخرالزمان تمرین اطاعت و سربازی نکند، چه امیدی دارد که فردا تسلیم امام باشد و تا آخر در رکاب او بماند؟!

این میادین موجب می‌شود ما موانع درونی خود را ببینیم و برای برداشتنش مضطر شویم. آن‌وقت جایی که خدا می‌خواهد آن‌ها را بردارد، بر درد و سختی‌اش صبر می‌کنیم و محکم و ثابت‌قدم می‌ایستیم.

اما اگر نخواهیم این موانع را ببینیم، در واقع با خودمان صادق نیستیم و نفاق داریم. این، ظلم به خویش است که ادعا و آرزویی داشته باشیم، اما حاضر نشویم برای رسیدن به آن از خواسته‌های کوچک خود بگذریم. این نشانۀ عناد و لجبازی با خدا نیست؛ اما از قلبی خبر می‌دهد که به دلیل توجه به سود و زیان شخصی، سست و بیمار شده است.

خدا با علمش همه را می‌شناسد و می‌داند هرکس چه می‌خواهد و در طلبش چقدر صادق و جدی است و چقدر جوگیر شده و کار را بازی گرفته است. همچنین با حکمتش می‌داند برای هرکس باید چه زمینه‌ای را فراهم کند تا به آنچه واقعاً می‌خواهد، برسد؛ «كُلاًّ نُمِدُّ هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ مِنْ عَطٰاءِ رَبِّكَ»[4]. او بندگان را به بهترین شکل پیش می‌برد و اینجاست که می‌بینیم در طول تاریخ، خیلی‌ها که زمانی ظاهراً در مسیر حق بودند، به‌کلی برگشتند و در باطل افتادند!

آیۀ 54 می‌فرماید: «وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهٰادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ

تا کسانی که به آنان علم داده شده، بدانند همانا این [نسخ القای شیطان] حقّ و از پروردگارت است، پس به او ایمان آورند و قلب‌هایشان برای او نرم و خاشع شود؛ همانا خدا هدایت‌کنندۀ مؤمنان به‌سوی صراط مستقیم است.

حکمت دیگر این ماجرا آن است که کسانی هم که صادق‌اند و علم اسماء و توحید را در وجودشان یافته‌اند، صدقشان معلوم شود و ببینند که امتحان شدن با شیطان و کثرات وجه‌الخلقی، لازمۀ تربیت وجودشان است. پس ایمان جدید بیاورند و قلبشان در برابر خدا تسلیم گردد.

این آیات، فلسفۀ سنّت امتحان و ابتلا را در جلوۀ مانع‌تراشی‌های شیطان در مسیر حرکت انسان بیان می‌کند؛ که دفع و رفع آلودگی‌ها و ناخالصی‌ها از درون انسان است. قلب انسان، مرکز تجلیات الهی است؛ اما گاهی به‌دلیل خودبینی، دنیادوستی و گرایش به وجه‌الخلقی بیمار می‌شود و همه‌چیز را حول سود و زیان شخصی‌اش می‌بیند. اینجاست که اگر در معرض القائات شیطان قرار گیرد، از آن تأثیر می‌پذیرد.

البته این بیماری هنوز قابل درمان است و اگر از سختی و فشار نگریزد، خدا با کنار زدن دست شیطان، او را درمان می‌کند. اما اگر بیماری او آن‌قدر تکراری و عمیق شود که دیگر آن را درک نکند و حتی خود را سالم ببیند، به سختی‌های درمان هم تن نمی‌دهد. اینجاست که بیماری در او رسوب می‌کند و به قساوت قلب می‌رسد؛ یعنی قلبی که انعطاف خود را از دست می‌دهد و مثل سنگ، دیگر نمی‌تواند هیچ نوری را جذب کند. درمان هم نخواهد شد.

نکتۀ مهم این است که بدانیم شیطان، بیماری و قساوت را در هیچ‌کس ایجاد نمی‌کند؛ او فقط القا و وسوسه می‌کند تا آنچه در درون فرد است، آشکار شود. اگر این میدان امتحان نباشد، کسی خود را نمی‌شناسد و نمی‌داند واقعاً «چند مَرده حلّاج است»! فکر می‌کند همین که چند عمل و عبادت صوری دارد، کافی است و او بندۀ خاصّ خداست. آن‌وقت با همین بیماری‌هایی که درونش است، به ابدیت می‌رود و آنجا در آتش خویش می‌سوزد.

اما در این میدان، غیر از بیماردلان و سنگ‌دلان، کسانی هم هستند که قلبشان از زنگار کثرات پاک شده؛ اما هنوز خود را می‌بینند. آن‌ها وقتی در معرض القائات باطل و شبهه‌پراکنی شیطان قرار می‌گیرند، از شدت دوری و فاصله‌ای که بین خود و خدا می‌بینند، کوه انانیتشان در برابر عظمت حق ذوب می‌شود، از خودبینی درمی‌آیند و به‌کلی یادشان می‌رود برای خدا چه جهادهایی کرده‌اند.

وقتی خدا با کنار زدن شیطان، آیات خود را محکم می‌کند، آن‌ها به علم جدیدی می‌رسند و جهش معرفتی پیدا می‌کنند. سنت‌های الهی را می‌شناسند و در هر جلال و جمال فقط به تماشای سنّت‌های خدا می‌نشینند و با آن‌ها پیش می‌روند. برای همین همچون دشتی وسیع و هموار می‌شوند که تمام تلاطم‌ها، اضطراب‌ها و نگرانی‌ها در آن‌ها گم می‌شود و با تمام فشارهای بیرونی، زلال و آرام در مسیر حق گام برمی‌دارند.

مثل امروز که امت ایران پس‌از این همه آزارها و حملات شیطان، حداقل در مقام جمعی، جهش معرفتی پیدا کرده‌اند و آن روی زشت صلح‌طلبیِ شیطان بزرگ را به‌وضوح دیده‌اند. در واقع خدا این بصیرت را به مردم داده تا خودبینی را از آن‌ها بگیرد که وقتی در شرایط عادی سراغ زندگی خود رفتند، دوباره به عالم سود و زیان شخصی برنگردند، نگران اموال و اولاد و مرگ و فقر و... نباشند و خود را برای مجاهدت‌هایشان طلب‌کار نبینند؛ بلکه دنبال توحید و ولایت باشند.

نتیجۀ دیگر این امتحانات برای مؤمنان این است که قلبشان چنان با ایمان به غیب گره می‌خورد که دیگر هیچ‌چیز آنان را به سؤال و ای‌کاش و چون‌وچرا نمی‌کشاند؛ حتی چون‌وچرا نسبت به اینکه چطور بعد از این همه مجاهده و پاک شدن، باز شیطان با آن‌ها کار دارد. عینیت حضور خدا را در ابتلائات می‌بینند و با بصیرت حرکت می‌کنند.

علاوه‌بر این‌ها خدا هدایتشان می‌کند؛ «وَ إِنَّ اللّٰهَ لَهٰادِ». اینجا اسم فاعل «هادی» آمده که دلالت بر استمرار و ثبات دارد. یعنی مؤمنان به هدایتی می‌رسند که مقطعی نیست و دیگر یک عمر در حصن حصین ولایت، از دام‌ها و حواس‌پرتی‌های شیطان در امان می‌مانند و حتی با طوفانی از شبهات هم از راه حق تکان نمی‌خورند.

پس این امتحانات، لطف و عنایت خداست که بستری گسترده تا ناخالصی‌های درونی ما در هر سطحی که هست، رو شود و از هر رتبه‌ای که هستیم، رو به ارتقا برویم. منتها شرطش این است که لحظه‌ای گمان نکنیم پاک و خالص شده‌ایم و دیگر خودبینی نداریم، وگرنه دیگر امتحان نمی‌شویم؛ و خدا آن روز را نیاورد!

 


[1]. سورۀ اعراف، آیۀ 54: خلق و امر برای اوست.

[2]. سورۀ بقره، آیۀ 259

[3]. برای مطالعۀ مفصل دراین‌باره به کتاب «تلاش بی‌نتیجه» از مؤلف رجوع شود.

[4]. سورۀ إسراء، آیۀ 20: هم اینان و هم آنان را یاری می‌کنیم، از عطای پروردگارت.

 



نظرات کاربران

//