بسماللهالرّحمنالرّحیم
استقامت رمز پیروزی
در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 20 (28 رمضان 1447) با عنوان «استقامت رمز پیروزی» میرسیم.
در ادامۀ مباحث قبل، به بررسی آیهای از قرآن میپردازیم که در ظاهر به روند بارش باران و رویش گیاهان اشاره دارد. اما در باطن حقایقی از خلقت را در خود نهفته است. خداوند میفرماید:
«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسَلَكَهُ يَنٰابِيعَ فِي الْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرٰاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَجْعَلُهُ حُطٰاماً إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَذِكْرىٰ لِأُولِي الْأَلْبٰابِ»[1]
«آیا ندیدی؟» در ابتدای آیه نوعی توبیخ به همراه دارد یعنی «تو که بینایی. حقیقت هم آشکار و واضح است. پس چرا ندیدی؟!» نمیفرماید: «آیا تو باران را نمیبینی؟» بلکه میگوید: «آیا تو در باران الله را نمیبینی؟» در واقع خداوند با توبیخ از مخاطب میپرسد: «چرا در این بارانی که از آسمان میبارد الله را نمیبینی؟!»
بیشتر ما فقط بارش باران از ابر را میبینیم، نه کیفیت انزال باران از اسم جامع اللّه را! در مورد باران فقط میدانیم که موجب رویش و باروری در زمین میشود. اما نمیدانیم به چه کیفیتی میتوان از باران به اسم جامع الله رسید. آیه تصریح میکند که رسیدن به الله از باران امری واضح و دیدنی است. چون راه دیدن خدا ازطریق آیات و نشانههاست. در این آیه خداوند نشانۀ خود از کیفیت نزول باران از آسمان را بیان میکند.
خدا آب باران را سلوک میدهد. معنی سلوک راه بردن و حرکت است. آن هم حرکت جوهری. چون سلوک مربوط به باطن است. نتیجۀ سلوک آب در چشمههای زمین خروج زراعت است. یعنی تمام استعدادهای زمین برای رویش و زایش با آب شکوفا میشود و اگر این عنایت الهی نبود، زایش و تعین هم اتفاق نمیافتاد.
خداوند در انتهای آیه میفرماید: «آنچه بیان شد برای صاحبان خرد مایۀ تذکر است.» یک بچه هم میداند باران که میبارد رویش صورت میگیرد! پس آیه خیلی عمیقتر از این حرفهاست. فقط صاحبان خرد میتوانند از روند بارش باران، رویش گیاهان و خشک شدن آنها به حقایق ناب دست یابند. «اولو الالباب» صاحبان عقل و اندیشۀ صرف نیستند. «لبّ» به عمق و سرّ وجود اشاره میکند. هیچ اندیشمند بزرگی با نگاه صرفاً مادی نمیتواند از باران به حقایق وجودی برسد.
اگر از ظاهر آیات عبور کنیم، میبینیم خداوند در قالب این مثال به چگونگی خلقت موجودات مختلف اشاره میکند. آب در معنای باطنی، ولایت است که وقتی ساری و جاری میشود، به استعدادهایی که در کتم عدم بودند لباس وجود میپوشد.
گیاهانی که با آب باران میرویند یکسان نیستند و هرکدام رنگ و شکلی دارند. درصورتیکه آب یکی است و رنگ و شکلی ندارد. به همین ترتیب هستی در رتبۀ اسم جامع الله و عقل، نه جمالی دارد و نه جلالی و خبری از اختلاف در آن نیست. اما وقتی در جریان و سریان قرار میگیرد و به زمین میرسد، تعینات مختلف از آن شکل میگیرد.
خداوند اشاره میکند گیاهانی که میرویند روزی زرد و تبدیل به خاشاک میشوند. یعنی «تو محو رنگ و شکل زیبای این گیاهان نشو که همهشان روزی خاشاک میشوند!» در بطن آیه، خدا به این موضوع اشاره میکند که تمام موجودات فینفسه هیچ هستند و از خود چیزی ندارند.
گویی خداوند به ما میگوید: «محو جمال و زیبایی، جوانی، سلامتی و هیچکدام از جلوههای پُرزَرقوبرق زندگی نشو! بدان که اینها جدا از خدا هیچاند. فقط پایین را نگاه نکن. پایین را با توجه به بالا ببین!»
خدا خودش گفته نمودها فانی است.[2] اگر بالاوپایین شدن نمودها ما را بالاوپایین میکند، یعنی ما به نمود دل بستهایم نه بود. وگرنه من واحد است و نباید رنگ کثرت بگیرد. اگر کسی فقط به تعین خود دل ببندد و الله که این تعین را شکل داده نبیند، وقتی به فصل خزان رسید احساس مصیبت و شکست میکند. اما کسی که خود را جدا از الله نمیبیند، زمانی که جوان و زیباست، زیباآفرین را میبیند و دچار غفلت نمیشود. وقتی هم که جوانی و زیبایی را از دست داد، افسوس نمیخورد. چون وجود با او هست. اگرچه نمود این وجود زرد و خاشاک شده است.
به همین ترتیب در بیماری، مرگ عزیزان و تمام از دست دادنها احساس غصه نمیکند. چون هرچه پیش بیاید، وجود را از دست نمیدهد. وجود هم تغییر و تبدیل و بالاوپایین ندارد. هستی ما نسبت به ده سال پیش تغییری نکرده است و در بیماری همان است که در سلامتی بود. درحالیکه آثار و لوازم این هستی مدام درحال تغییر است. آیه میگوید: «به این آثار و لوازم دل نبند که خاشاک است و از بین میرود و فقط وجود را ببین و بخواه که ماندنی است.»
اگر انسان چنین نگاهی داشته باشد، خیلی راحت زندگی میکند. پیر شدن، بیماری، مرگ، جنگ و... او را از پا درنمیآورد چون میداند اینها خصوصیت نمودهاست که دیر یا زود خاشاک میشوند. پس گرفتار چهکنم و جزعوفزع نمیشود و اجازه میدهد وجود مسیرش را طی کند. مثل کسی که در اتوبوس نشسته و به راننده اعتماد دارد که او را به مقصد میرساند. پس هر دقیقه در کار راننده دخالت نمیکند که آهسته یا تند برو! از فلان مسیر برو! حواست باشد نخوابی! اگر بالاپایین شد یا در پیچوخم جاده گرفتار شد، میداند این خصوصیت طبیعی مسیر است. آیا ما همینقدر تسلیم خدا هستیم یا مدام یقۀ او را میگیریم؟ غر میزنیم و چونوچرا داریم؟
اگر کسی فقط این کثرات را ببیند، گرفتار سرگردانی و گمراهی میشود. اما کسی که با نگاه به واحد، کثرات را ببیند، هیچوقت گم نمیشود. خداوند اصل واحد را در قرآن به ما معرفی کرده و در قالب انسان کامل به آن عینیت داده است که راه عذر را بر همگان میبندد. پیامبرش هم فرمود که «من دو چیز را بین شما میگذارم که تا وقتی به آنها چنگ زدهاید، هرگز گمراه نمیشوید.»[3] یعنی به هرچه خواستی نظر کنی، از دریچۀ قرآن و عترت بنگر تا راه را گم نکنی. کسی که به چنین بینشی رسیده «اولو الالباب» است.
خداوند از گروهی یاد میکند که چون با نور الهی میبینند، هرگز مسیر را گم نمیکنند. آنان کسانی هستند که به شرح صدر رسیدهاند: «أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ»[4]
کسی که به شرح صدر رسیده است، میداند منظور از باران وجود است و خداوند مثال میزند تا از محسوس ما را به معقول ببرد. چنین دیدگاهی قلب را وسعت میدهد و وجود مثل اقیانوسی میشود که تمام نجاسات را در خود مستهلک میکند. یعنی فرد از توجه به کثرات و محدودیتها متوجه عالم وحدت میشود. پس هیچ آلودگی و بالاوپایین شدنی نمیتواند سینهاش را تنگ کند. چون این سینه وسعت دارد و تسلیم است.
او در تاریکی با نور خدا میبیند. کسی که درگیر رنگهای کثرات شد، نمیتواند نور وحدت را ببیند و قلبش تنگ میشود.
منظور از نور رب همان باران فیض الهی است که ریزش میکند و همهچیز را تعین میدهد. این حقیقت، نور انسان کامل است.
کسی که این نور را یاد نمیکند، دچار قساوت قلب میشود. برخلاف کسی که شرح صدر دارد و آنی از نور وجود غفلت نمیکند. بهخاطر او رحمت میورزند و برای او غضب میکنند؛ نه منافع شخصی. پس هیچوقت دچار توقع، کینه و منت نمیشود. چون مقصدش نور پروردگار بوده است، نه اشخاص. چشم به خوشی و ناخوشی و داشتن و نداشتن دنیا میبندد و به تمام نیتها و اعمالش رنگ الهی میزند. حتی هنگام خوردن، خوابیدن و کوچکترین کارها به آن نور توجه دارد. موحد این گونه است! او در همهچیز دست خدا را میبیند. مثل ابراهیم(علیهالسلام) که در خوردن، نوشیدن، بیماری، تولد و مرگ فقط خدا را میدید.[5]
قساوت قلب یعنی فراموش کردن خدا و ردّپای او را در همهچیز ندیدن. ما فکر میکنیم کسی که دچار قساوت قلب شده انسان عجیب و غریبی است که گناهان وحشتناک از او سر میزند! همین که انسان صبح را به شب برساند درحالیکه به یاد همه چیز بوده است جز خدا یعنی قساوت قلب! زندگی روزمرۀ کدامیک از ما پر از یاد خداست؟ بیشتر ما در این فکر هستیم که چرا قیمتها بالاوپایین رفت؟ اینترنت و فیلترینگ چه شد؟ فلان مارک از فلان وسیله را کجا میشود پیدا کرد؟ در سبک زندگی غربی که بر ما غالب شده چقدر میتوان به یاد خدا بود؟
بلاهایی نظیر جنگ برای موحد مثل سکوی پرتاب است؛ چون او را با سرعت بیشتری از شهوت و غضب محدود شخصی جدا میکند و در تمام لحظات زندگی به یاد خدا میاندازد. انگار صاعقه میزند و رشتۀ تعلقات را میبرد.
***
حضرت علی(علیهالسلام) میفرماید: باطل ضد حق است[6] و حق و باطل هرگز با هم جمع نمیشوند[7].
جریانی که در مقابل جبهۀ حق میایستد، حتماً باطل است. امام(علیهالسلام) میزان و شاقولی در اختیار ما قرار میدهد: وقتی یقین کردید که جریانی برحق است، هر جریان کوچک یا بزرگی که در مقابل آن قرار گرفت حتماً باطل است. حتی اگر از راه محبت و دلسوزی وارد شود و چهرهای موجه به خود بگیرد. حتی پدر و مادری که در مورد دینداری فرزند نوجوان خود مسامحه میکنند، حرفشان حق نیست. اگرچه از روی دلسوزی باشد.
امام(علیهالسلام) با این کلام پرده از تزویر برمیدارد. مستکبر همیشه شمشیر نمیکشد و گاه از در تزویر وارد میشود. دشمن همیشه جسم ما را نمیکشد. کسی که با شخصیت انسانی و نور وجودی ما مبارزه میکند، ظالم است و با ظالم باید در خصومت و دشمنی بود و به یاری مظلومان شتافت.
استکبار با چهرۀ دفاع از حقوق بشر و دموکراسی، مبارزه با تروریسم و بهبهانۀ کمک به ملل و به ارمغان آوردن تمدن و پیشرفت وارد میشود. در گذشته کشورها را مستعمرۀ خود میکرد. ولی امروز ذهن مردم آن کشورها را فریب میدهد تا دستنشاندههای خود را حاکم کند و منابعشان را ببلعد.
اگر کسی حق و عدالت را زیر پا بگذارد و به دیگران تعدی کند، باطل است. در مورد تکتک انسانها هم، هرکس از معیارهای اخلاقی، عرفانی و دینی فاصله بگیرد، به همان اندازه ظالم و اهل باطل است. چون از عقل منحرف شده است و انحراف از عقل، ظلم است. این انحراف ممکن است یک صفت اخلاقی ناپسند باشد. در سیرۀ بزرگان داریم که مبارزه با صفتی مثل عصبانیت، بیست سال درون را به قبض الهی کشاند تا در نهایت از بین رفت.
وظیفۀ ما مبارزۀ دائمی با باطل است. تعبیر دیگری که خداوند برای اهل باطل دارد طاغوت است. خداوند دستور میدهد که شما باید از طاغوت اجتناب کنید. [8] طاغوت همریشه با طغیان، به بُعد مادی وجود و لوازم آن یعنی دشمن بیرونی، شیطان، نفس، شهوت و غضب برمیگردد. اجتناب از طاغوت، فقط به معنای بیزاری از طاغوت نیست. افراد زیادی هستند که ما از آنها بیزاریم. اما با آنها سازش میکنیم. از اندیشههای او بیزاریم یا رفتارش با سلیقۀ ما جور نیست. اما بنا به مصالحی با او کنار میآییم.
اجتناب از طاغوت یعنی هرگز از در سازش با او درنیاییم و بههیچوجه زیر یوغ اطاعت و اسارت او درنیاییم. خداوند تعبیر پرستش نکردن طاغوت را به کار میبرد. پرستش طاغوت به معنای اطاعت از اوست. اجتناب از طاغوت یعنی قیام علیه طاغوت و این با سازشکاری نمیخواند. سازش آفتی است که گریبان بیشتر ملتهای مسلمان را گرفته است که به اسم مصلحت هم با نفس خود و هم با شیاطین زمانه راه سازش را در پیش گرفتهاند.
از خود بپرسیم چگونه مستکبران و اهل باطل این جرئت و جسارت را در خود یافتند که رهبر جهان اسلام را ترور کنند؟ درست است که به مرگ طبیعی مردن سزاوار کسی نیست که عمری را در مجاهده گذرانده؛ ولی بهسوی دیگر هم باید نگاه کنیم که باطل چگونه به این جمعبندی رسید که میتواند مرتکب چنین جنایتی شود.
این به جامعۀ خود ما برمیگردد. به تکتک افرادی که روحیه و سبک زندگی باطل را پذیرفتند؛ به آن تن دادند و راضی شدند و فراتر از آن، چنین سبکی را پسندیدند و مطلوبشان شد. ما در عین حال که در جبهۀ حق بودیم، راه باطل را بر خود نبستیم و باطل آرامآرام به اخلاق، گرایشها و فرهنگ ما نفوذ کرد. درظاهر مرگ بر امریکا میگفتیم اما موبایل او را به دست میگرفتیم؛ از شبکههای اجتماعی او استفاده میکردیم و بهدنبال مارکهای او بودیم.
اگر کسی به ما ظلم کند، اول خود را متهم میکنیم که من با او مسامحه کردم و راه آمدم که چنین جرئتی پیدا کرد و حقم را خورد. در امور شخصی به ما توصیه شده است که از در بخشش و عفو وارد شویم. اما شل گرفتن و مسامحه در ارزشهای انسانی معنا ندارد. اینجا باید قاطعیت داشته باشیم. به هر اندازه که در ارزشها کوتاه بیاییم، مستکبران و اهل باطل جسورتر میشوند و راه تعدی برایشان بیشتر باز میشود. نباید اجازه داد انحرافات فکری و اخلاقی به مرحلهای برسد که خصم جرئت کند برای ما برنامه بریزد و تسلط پیدا کند.
در مورد نفس هم همینطور است. اگر خواستههای باطل داشته باشد و با او راه بیاییم، روزبهروز بیشتر در باتلاق تمایلات نفسانی فرو میرویم تاجاییکه دیگر راه برگشتی نمیماند.
ما با دست خود به دشمن اجازه دادیم به خانههایمان وارد شود و فرهنگ خود را القا کند. اما وقتی فرزند ما تحتتأثیر این فرهنگ به تمام اعتقادات ما پشتپا زد، از خود میپرسیم: «چرا بچهام گمراه شد؟ من که اهل دزدی و بیحجابی نبودم!» بله اهل گناه نیستیم اما یک جا کوتاه آمدیم. خندیدیم و شل گرفتیم و روحیهمان تغییر کرد. باطل هم از همانجا وارد شد.
در تقابل حق و باطل باید تا پای جان ایستاد و حتی خون داد. نه اینکه مصلحت اندیشی کرد که اگر ایستادگی کنم فرزندم چه میشود؟ خانه و زندگیام را از دست میدهم! آبرویم میرود! درست است که ایستادن در مقابل باطل هزینه دارد. اما اگر مقاومت نکنیم، سوارمان میشود و حیات ابدیمان به خطر میافتد. این فقط در مورد تقابل با مستکبرین و شیاطین زمانه نیست. حتی در مورد حقها و باطلهای جزئی روزمره هم صادق است.
سنت قطعی و غیرقابل تغییر الهی این است که بین استقامت مؤمنان در میدان و نصرت غیبی الهی رابطۀ مستقیم وجود دارد[9]. میدان هم فقط جبهۀ نبرد نیست. در تمام امور فردی، اجتماعی و جهانی این قاعده صادق است. محال است مؤمن موحد استقامت بر محور حق داشته باشد و به پیروزی نرسد. اگر جبهۀ حق با تمام توان به میدان بیاید و در مقابل فشارها نلرزد، خلأها و کمبودها به نصرت الهی جبران خواهد شد.
نقطه تمایز و برتری جبهۀ حق بر باطل در تفاوت بنیادین این محاسبات است. تمام پیشبینیهای دشمن فقط مادی و براساس میزان تسلیحات نظامی و قدرت سایبری است و این میتواند حتی حقطلبان را دچار خطای محاسباتی کند. اما موحد با شهادتها، ویرانیها و فشارها حتی ذرهای احساس شکست نمیکند و سست نمیشود؛ چون او امدادهای غیبی را هم در محاسبات خود میآورد و به سنتهای الهی ایمان دارد. میداند که حتی قدرت اتمی هم در مقابل ارادۀ خدا هیچ است. به شرط استقامت، خداوند خلأهای اهل حق را با غیب پر میکند. هیمنۀ پُرزرقوبرق دشمن را فرومیریزد و مکرشان را به خودشان برمیگرداند.
کسی که از درون منفعل و تسلیم باشد، نمیتواند حق را پیاده کند. انسان ترسو تسلیم تهدید و ارعاب میشود و از ترس جان، آبرو و از دست دادن خانه و زندگی و اموال کوتاه میآید. اگر حقش خورده شود، مظلوم نیست. بلکه منظلم است و از باطل هرچه به او برسد نوش جانش! چون در حفظ کرامت انسانی خود سستی کرده است.
ترس و جا زدن، تنها عامل شکست جبهۀ حق است. در میدان نبرد نظامی این ترس ناشی از القائات رسانهای دشمن یا قدرت تسلیحات نظامی و در میدان مبارزه با نفس ترسهای درونی و احساس ناتوانی در مقابل نفس اماره است. کسی که بر ترس خود پیروز شود، در مقابل دشمن هم پیروز است.
دشمن هم این نقطه ضعف را شناخته و روی القای ترس و ناامیدی از طریق تهدیدات حساب میکند. اما انسان موحد که فقط از خدا میترسد، از تهدیدات دشمن هیچ ترسی به دل راه نمیدهد. وقتی خداوند این استقامت را ببیند، امداد غیبیاش از راه میرسد و در دل دشمن رعب و وحشت میافکند.[10] که از نبرد با مؤمنان پا پس میکشد. پس برآیند آرامش و شجاعت درونی جبهۀ حق، وحشت جبهۀ باطل است.
خدا خودش هزینههایی که اهل حق میپردازند جبران میکند. به آنان عزت میبخشد و تمدنشان را ارتقا میدهد. برعکس ملت ترسو و خودباخته که از درون استحاله شده و بلهقربانگوی استکبار است. سنت الهی این است که چنین ملتی خوار شود. نمونههایش را در حکام خودفروختۀ کشورهای بهظاهر اسلامی میبینیم.
تقابل حق و باطل حتماً هدف و سمتوسوی درستی دارد و آن حاکمیت عدل الهی و از بین رفتن باطل است. این ارادۀ خداست که زمین به ارث مستضعفان عالم برسد.[11] مستضعفان مد نظر این آیه افرادی ضعیف و منفعل نیستند. آنها قوی و مستحکماند که با باطل میجنگند و در این راه متحمل سختی هم میشوند اما تا پای جان مقاومت میکنند. چنین افرادی لیاقت دارند مدیریت عادلانۀ جهان را به عهده بگیرند و پرچم توحید را بر تمام عالم برافراشته کنند.
[1]. سورۀ زمر، آیۀ 21: آيا نديدى كه خداوند از آسمان آبى فرستاد و آن را بهصورت چشمههايى در زمين وارد نمود؟ سپس با آن زراعتى را خارج میسازد كه رنگهاى مختلف دارد؛ بعد آن گياه خشک میشود، بهگونهاى كه آن را زرد و بیروح میبينى؛ سپس آن را در هم میشكند و خرد میكند؛ در اين مثال تذكّرى است براى خردمندان (از ناپايدارى دنيا)!
[2]. سورۀ رحمان، آیۀ 26: «كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ»
[3]. جامعالاحادیث، ج 1، ص 562: «إنی تارك فيكم الثّقلين ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا كتاب اللّٰه و عترتى أهل بيتى»
[4]. سورۀ زمر، آیۀ 22: آيا كسى كه خدا سينهاش را براى اسلام گشاده است و بر فراز مركبى از نور الهى قرار گرفته (همچون كوردلان گمراه است؟!) واى بر آنان كه قلبهايى سخت در برابر ذكر خدا دارند! آنها در گمراهى آشكارى هستند!
[5]. سورۀ شعراء، آیات 79 تا 81
[6]. الحیاة، ترجمه آرام، ج 12، ص 388: «الباطلُ مضادّ الحقِّ»
[7]. غررالحکم، ص 773: «لَا يَجْتَمِعُ الْبَاطِلُ وَ الْحَقُّ»
[8]. سورۀ زمر، آیۀ 17: «و الَّذِين اجْتَنَبُوا الطّٰاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهٰا وَ أَنٰابُوا إِلَى اللّٰهِ لَهُمُ الْبُشْرىٰ فَبَشِّرْ عِبٰادِ» و كسانى كه از عبادت طاغوت پرهيز كردند و بهسوى خداوند بازگشتند، بشارت از آن آنهاست؛ پس بندگان مرا بشارت ده!
[9]. سورۀ فصلت، آیۀ 30: «إِنَّ الَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»
[10]. سورۀ آلعمران، آیۀ 151: «سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ»
[11]. سورۀ قصص، آیۀ 5: «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ»
نظرات کاربران