علم و احاطۀ الهی
در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 2 (2 رمضان 1447) با عنوان «علم و احاطۀ الهی» میرسیم.
امید است در مهمانی خاص خداوند، با معرفت الهی، نگاه و سبک زندگی ما از روزمرگی خارج شود و بتوانیم پرچم انقلاب را بهدست صاحب حقیقیاش برسانیم. از همین رو برای درک بهتر توحید ولایی و زمینهسازی ظهور دولت کریمۀ حضرت حجت (عجاللهتعالیفرجهالشریف)، از سورۀ عنکبوت به بررسی فتنه میپردازیم.
اصل فتنه، فتنۀ در نگاه است؛ چه اینکه آزمایش الهی در بیرون اتفاق بیفتد و چه در درون انسان باشد. آنچه انسان را دچار گمراهی میکند و در کشتارها، ظلمها، مریضیها، گناهها، ناامیدیها و... میاندازد، ریشه در نگاه غلط انسان دارد. براساس نام سوره نیز کسانی که نگاه درست و توحیدی به هستی ندارند، خانهشان سست و بیپایه همچون عنکبوت است.
در ابتدای سوره بعد از بیان فتنه و آزمایش الهی، مسئلۀ توحید حقتعالی، حضور و احاطۀ علمی او مطرح میشود:
«وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیعْلَمَنَّ الْكاذِبینَ»[1].
یقیناً کسانی که پیش از آنان بودند را آزمایش کردیم [اینان را نیز آزمایش میکنیم] و مسلماً خدا کسانی را که [در ادعای ایمان] راست گفتهاند را میشناسد و قطعاً دروغگویان را میشناسد.
در عبارت «فَلَیعْلَمَنَّ اللَّهُ» با تأکید فراوان به علم الهی اشاره میشود که خداوند قطعاً همه چیز را میداند و اهل صدق و کذب را میشناسد. اما بااینکه همه چیز کاملاً برای خدا مشخص است، پس چرا همگان را در بوتۀ فتنه و امتحان میاندازد؟
برای رسیدن به پاسخ این سؤال، ابتدا باید خداوند را در علم و معلومش بشناسیم و با نگاه توحیدی خداشناس شویم. اگر خدا را به خود خدا نشناسیم و فقط در شناخت صفات، مراتب و جلوههای ظاهری و محدودش باقی بمانیم، اسیر فتنه میشویم. عمیقترین فتنه هم اینجاست که خداوند لباس زیبای اسماء الهی را به تن ما پوشانده تا زیبایی خودش را نشان دهد؛ اما ما آن را دارایی خود بپنداریم و بخواهیم با اسماء محدودی که در خود شناختهایم، حقیقت مطلق او را بشناسیم. حالآنکه «بودن» ما عین فقر و بیچارگی است.
درست شبیه کسی که لباس زیبایی به تن کرده و به آن افتخار میکند، بدون آنکه خیاط و صفات او را بشناسد. ما هم بدون شناخت خداوند به لباس اسماء دل خوش کردهایم و محدود شدهایم. حالآنکه برای شناخت خدا، باید اسماء الهی را به دور از افراط و تفریط با قلبهایمان ادراک کنیم و حقیقت خدا را با نفی کردن صفات او از خود بیابیم. به این منظور ابتدا فرازی از تسبیحات دهگانۀ ماه رمضان را بهطور مختصر بیان میکنیم.
تسبیحات با عبارت «سُبْحَانَ اللَّهِ بَارِئِ النَّسَمِ»[2] آغاز میشود که به حضور حقتعالی و جریان وجود و حیات اشاره دارد. تسبیح آینۀ توحید است و ریشه در تنزیه دارد؛ یعنی با تسبیح، خدا را از آنچه که بهعنوان لباس دارایی برای خودمان توهم کردهایم، تنزیه میکنیم و آن داراییهای توهمی را از تن خود بیرون میآوریم. به این معنا که صفات خدا را از خود نفی میکنیم و حقیقت مطلق را به او استناد میدهیم.
مثلاً وقتی میگوییم ما چشم و گوش داریم و میبینیم و میشنویم، فقط توهم دارایی کردهایم؛ وجود ما مستقل از خدا نیست و اعضا و قوای ما فقط ابزار ظهور خود خدا هستند. تنها چیزی که در ما اصیل است و مال خود خداست، وجود است که متأسفانه آن را هم نمیشناسیم. اگر وجود را بشناسیم، میفهمیم که وجود ما همان رتبهای از ظهور خود خداست.
«بَارِئِ» به معنای پدیدآورنده و مبدأ صدور و افاضه و ظهور است که با شناخت آن مبدأ، میتوانیم خدا را بشناسیم. «النَّسَمِ» هم به معنای حیات است؛ یعنی موجود زندهای که وجود، حیات و حرکت دارد، هر دم نفس میکشد و فیض دائمی حیات و وجود را از خداوند دریافت میکند.
انسان موحد، وجود و حیات را در تمام موجودات اصل میبیند و در قلبش با عالَم باطنی آنها سیر میکند. مثلاً با زبان قلب با مورچهها سخن میگوید که: «ای مورچه! هر دوی ما در وجود و حتی در بعضی لوازم وجود مثل بینایی و شنوایی و... مشترک هستیم. تو با بودنت، عجز و احتیاج و فقر خود را نشان میدهی و در رتبۀ خودت خدا را زیبا تسبیح و پرستش میکنی. اما منِ انسان که جامعتر از تو میتوانم خدا را در قلبم بشناسم، بهدلیل نگاه مادی و مشرکانه از این شناخت محروم هستم و... .»
اما انسانی که نگاه موحدانه ندارد، ظاهر هر چیز را میبیند و با وجود آن ارتباط برقرار نمیکند. او مورچه را موجودی مادی میبیند که به راحتی میتواند آن را لِه کند یا زندانی کرده و مسیر حرکتش را تغییر دهد و به حیات و وجود او اهمیتی نمیدهد.
پس «النَّسَمِ» به این معناست که خدای حیّ و قیّوم که عین وجود است، هر لحظه تجلی میکند و حیات موجودات از وجود او و حقیقتشان در علم الهی اوست. بهدلیل همین حیات و وجود، در زمان احرام حج، کشتن حیوانات حرام است؛ چرا که با دم الهی و نفَس رحمانی، جانداران ظاهر میشوند. آنها حیاتشان عین ربط و وابستگی به حقتعالی است و هیچ گونه استقلالی ندارند.
به عبارتی میتوان گفت خداوند حیّ مطلق است و با حیات خودش، به همۀ هستی حیات میبخشد. ما نیز با ادراک حیات و وجود، میتوانیم خدا را بشناسیم، نه با ادراک لوازم وجود[3]. خدا علت تامۀ وجود است و خلقت او استمرار دارد. با تسبیح «بَارِئِ النَّسَمِ» خدا را از لوازم و ظهورات محدود تنزیه میکنیم تا به نفس رحمانی و وجود او توجه کنیم.
بنابراین برای خداشناسی باید با صفات خدا، ذات او را پیدا کنیم؛ یعنی صفات الهی را از خود تنزیه کنیم. مثلاً برای درک «هو الْبَصِيرِ»، باید دیدن محدود را از خود سلب کنیم تا دیدنیِ بینهایت نامحدود را ادراک کنیم[4]. در این حال با دیدن خدا در همه چیز، وجود حیّ و حقیقت آن را میبینیم. میفهمیم در هستی فقط وجود و حیات جریان دارد، و همه چیز همان ظهور وجود در مراتب خودش است. ما اصلاً چیزی جز ظهور او نیستیم که بخواهیم مالک چیزی شویم. او خودش در مرتبهٔ چشم میبیند و در مرتبهٔ گوش میشنود و... . پس اگر میبینیم و میشنویم، ما بیننده و شنونده نیستیم، بلکه او میبیند و میشنود. با این نگاه بهطور مستقل حرکتی نمیتوانیم بکنیم و همواره در جهت تسبیح و تنزیه صفات خدا، اسماء و صفات او را از خود سلب میکنیم تا آن بینهایت ظهور کند.
در ادامه برای آنکه علم الهی را بهتر بشناسیم، فرمایشات علامه محمدتقی جعفری (رحمةاللّهعلیه) را از شرح نهجالبلاغه و حدیث توحیدی امام رضا (علیهالسلام) به عمران صابی را بهطور مختصر بررسی میکنیم.
حضرت علی (علیهالسلام) در خطبۀ یک نهجالبلاغه دربارۀ علم الهی میفرماید:
«... عَالِماً بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا، مُحِیطاً بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا، عَارِفاً بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا...».
خداوند به [موجودات] پیش از به وجود آمدنشان، داناست؛ و به حدود و پایان کارشان محیط و آگاه است؛ و به اجزاء و جوانب همۀ آنها عالم و آشناست.
علامه (رحمةاللّهعلیه) با توجه به این فراز به علم اجمالی و تفصیلی خداوند اشاره میکند؛ اینکه خداوند فقط به کلیات هستی علم ندارد بلکه علاوهبر کلیات، به جزئیات آن هم عالِم است. او اندازه و حدود تکتک موجودات را میداند و آنها معلوم خدا هستند؛ یعنی حقتعالی علاوهبر هویت و هستیِ موجودات، به لوازم وجود هم احاطه و عرفان دارد و عین حضور است. خداباوران این احاطه و حضور را درک میکنند و به آن معترف هستند.
برای درک بهتر علم الهی، از رابطۀ نفس با اعضا و قوا و علم به حالات آنها مثالی میزنیم:
نفس ما همواره به کلیت خود یعنی اینکه هست و وجود دارد، علم دارد. علاوهبر آن در جزئیات اعضایش مثل پاشنۀ پا، نوک ناخن و موی ما هم حضور دارد و حدود و اندازهٔ آنها را میداند. اینکه آنها چقدر رشد میکنند، چگونه سالم میمانند و اگر آسیب ببینند، چگونه ترمیم میشوند و... . یعنی نفس علاوهبر علم اجمالی به خودش، علم تفصیلی دارد و در همۀ شئون قوا و اعضایش حضور و احاطه دارد. از کجا میفهمیم؟ از اینکه مو و ناخن ما رشد میکند و حیات دارد. میفهمیم چیزی که هست حیات است، هم در کلیت نفس و هم در جزئیاتش. کلیت همان قضای الهی و جزئیات، تقدیر و اندازهگیری آن است. این حیات در کل زندگی و نفس ما جریان دارد.
از طرفی نفس، پیش از آنکه مو و پوست و ناخن و... داشته باشد به کلیات و جزئیات آنها اشراف دارد. این اشراف و حضور با بودن و وجود نفس است. نفس حدود، اندازه، اول و آخر و کل هویت اعضا را میداند؛ چنان که حتی در جزئیات میداند موی مرد در صورتش میروید، اما در زن این چنین نیست.
نکتهای که باید به آن دقت کنیم این است که اصل و هویت ما و آنچه که از خداست، حیات و وجود است و بقیه لوازم حیاتاند. وقتی خدا به وجود و حیات اشراف دارد، به لوازم حیات نیز اشراف دارد. خداوند پیش از وجود هر موجودی، علم به آنها دارد و آنبهآن حیات و وجود را به آنها افاضه میکند. این علم اجمالی و تفصیلی حقتعالی است که همانند نفس به کلیات و جزئیات هستی احاطه دارد و در همۀ آنها حضور دارد.
عدهای معتقدند خدا وحدت است و فقط به کلیات هستی داناست و کثرات و جزئیات، تصادفی و محدود به زمان هستند. مثل اینکه بگوییم نفس ما واحد است و با اعضا و قوایی که کثرت پذیرفتهاند رابطهای ندارد؛ چون جایگاهش بالاتر از این است که با کثرت در ارتباط باشد. به این معنا که نفس خواسته فقط در کلیت به ما حیات بدهد؛ اما در جزئیات، یکدفعه و تصادفی مو، مژه، ابرو و... در میآید. مگر چنین چیزی اصلاً شدنی است؟!
این گروه اسیر در ظاهر و زمان هستند و به عمق حقایق راهی ندارند. پس نمیتوانند وحدت و کثرت یا تنزیه و تشبیه را با هم جمع کنند و علم اجمالی و تفصیلی خدا را به کلیات و جزئیات بپذیرند؛ زیرا آنها از نفس خود و خدا، فقط ظاهرش را میبینند و با دیدن ویژگیهای کثرت در محدودیتها و تغییرات، نمیتوانند آن را با وجود و وحدت جمع کنند. غافل از اینکه اگر بپذیرند جزئیات و کثرات به خدا ربطی ندارد و وجود مستقلی دارد، دچار شرک شدهاند.
در نگاه توحیدی و وحدت شخصیه، علم خداوند شامل همۀ موجودات کلی، جزئی، ثابت و متغیر است. در واقع، علم خدا همان وحدت و نوری است که با تنوع معلومات و کثراتش متنوع نمیشود، همانطور که نفس ما با تنوع کثراتش متکثر نشده و به آنها احاطه دارد.
از طرفی همۀ ما قبل از وجودمان، هماکنون و در آینده نیز، با تمام کلیات و جزئیات معلوم خدا هستیم. همانطور که اگر مویمان را در نظر بگیریم، نفس ما قبل از آنکه مو روییده شود میداند در کجا و چگونه باید روییده شود، در چه سنی در آینده باید سفید شود و به چه چیزهایی نیاز دارد که هماکنون بخورد تا سفید نشود و... . علم خدا به جزئیات و کلیات هم این چنین است.
در قرآن نیز آیات فراوانی به علم الهی اشاره دارند؛ از جمله آیۀ 61 سورۀ یونس که میفرماید:
«وَ ما تَكُونُ فی شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاَّ كُنَّا عَلَیكُمْ شُهُوداً إِذْ تُفیضُونَ فیهِ وَ ما یعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرَ إِلاَّ فی كِتابٍ مُبین».
در هیچ کار و شأنی نیستی و هیچ آیهای از قرآن را تلاوت نمیکنی و [شما ای مردم!] هیچ عملی را انجام نمیدهید، مگر آنکه وقتی سرگرم به آن کار هستید، ما [خدا و ولیّ] شاهد شما هستیم. و به اندازۀ مثقال و ذرهای در زمین و آسمان از پروردگارت غایب و پنهان نیست و نه کوچکتر و بزرگتر از آن؛ مگر آنکه در کتابی روشن ثبت شده است.
این آیه بسیار عمیق است و علم و حضور خدا را در وحدت شخصیه نشان میدهد. اینکه اصلاً ما هیچیم و شأنی نداریم؛ نه از قرآن چیزی را تلاوت میکنیم و نه عملی را انجام میدهیم، بلکه او شاهد ماست[5]؛ یعنی او با ما هست، حضور دارد و حیات در ما جریان دارد. همانطور که نفس ما شاهد موی سفید و سیاه و ناخن و... خود هست و اگر اعضا آسیب ببینند افسرده نمیشوند، چرا که حضور نفس و جریان حیات را در خود ادراک میکنند[6].
در این آیه علم حضوری خدا نشان داده شده است؛ اینکه خدا با ولایتش، از هیچ چیز غایب نیست و اصلاً چیزی جز خدا نیست. یعنی بنده از خود شأنی ندارد و خدا در نفس او حاضر است. حالا این شأن هم فرقی نمیکند در سلامتی، مریضی، پیری، جوانی، زشتی، زیبایی، گنهکاری، بندگی و... باشد، در همه حال حضور خدا را میبیند که شاهد اوست. بنابراین بنده در گناه هم نشاطش را از دست نمیدهد؛ چون باب توبه و عفو باز است. در طاعت هم نشاط دارد؛ چون قدرت و توفیق را به حول و قوۀ خود نمیبیند. وقتی هم در همه حال حضور خدا را میبیند، غم و غصه و خوف و حزنی ندارد[7].
این چنین اولیای الهی با نگاه به علم و حضور خداوند، نه از آینده میترسند و نه از گذشته و حال. آنها از انانیت خود خالی شدهاند و حضور حیّ و حیات را ادراک میکنند و با شناخت جایگاه تشبیه و تنزیه، با اطمینان قلبی، نشاط و امید زندگی میکنند.
برای شناخت بهتر علم الهی، مناظرۀ امام رضا (علیهالسلام) با عمران صابی را نیز بیان میکنیم.
هنگامی که حضرت رضا (علیهالسلام) به ایران آمد، مأمون (لعنةاللّهعلیه) به فضلبنسهل[8] فرمان داد عالمان بزرگ مسیحی و یهودی و اهل ادیان و متکلمین را جمع کند تا با امام مناظره کرده و او را محکوم کنند. او جاثلیق (عالِم نصارا)، رأسالجالوت (عالم یهود)، هربذ اکبر (عالم زرتشت)، قسطاس رومی و... را دعوت کرد[9]. امام رضا (علیهالسلام) سؤالات همۀ آنها را با دین و کتاب و زبان خودشان پاسخ داد. سپس فرمودند: «اگر کسی در میان شما با اسلام مخالفت دارد سؤال بکند.»
یکی از متکلمین به نام عمران صابی بلند شد و سؤالاتی را دربارۀ توحید و علم الهی بیان کرد. او از امام دربارۀ اوّلین موجود و آنچه را خلق كرده پرسید و امام به او فرمودند: «خوب دقّت کن! «واحد» موجودی است که از ازل بیهمتا بوده، بدون آنکه چیزی از حدود و اعراض به همراهش باشد، و همیشه نیز این گونه خواهد بود. سپس بدون هیچ سابقۀ قبلی، مخلوقی را بهگونهای دیگر با اعراض و حدودی مختلف آفرید [علم به حدود و اندازۀ آنها داشت]. نه آن را در چیزی قرار داد و نه در چیزی محدود کرد و نه مانند چیزی ایجادش کرد و نه چیزی را مثل او نمود؛ و بعد از آن مخلوقات را به صورتهای گوناگون از جمله خالص و ناخالص، مختلف و یکسان و به رنگها و طعمهای متفاوت آفرید، بدون آنکه به آنها نیازی داشته باشد یا برای رسیدن به مقام و منزلتی به این خلقت محتاج باشد و در این آفرینش در خود زیادی و نقصانی ندید و...»
[1]. سورۀ عنکبوت، آیۀ 2
[2]. مفاتیح الجنان، ص 207: «منزه است خدای آفرینندۀ بندگان.»
[3]. اعضا و قوای ما لوازم وجود هستند.
[4]. در نگاه مشرکانه، هم ما میبینیم و هم خدا؛ پس میتوانیم به هرچه دوست داریم حتی مباح و محدود، بدون توجه به خواست و ارادۀ الهی نظر کنیم، اما در نگاه موحدانه مرجع و مبدأ تمام صفات، ذات الهی است.
[5]. «تالی» به معنای دنبالهرو و پیادهکنندۀ قرآن؛ و شهادت به معنای حمل کردن است.
[6]. ما نیز اگر هنگام بیماری بفهمیم خدا شاهد ماست و حضور وجود و جریان حیات را در نفس خود ادراک کنیم، افسرده نمیشویم؛ چرا که او حضور دارد و به خیر و حکمتش بیماری را برایمان خواسته است.
[7]. سورۀ یونس، آیۀ 62: «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛ آگاه باشید! یقیناً اولیای الهی نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.
[8]. فضلبنسهل از رؤسای ایرانی مأمون بود: رجوع شود به مباحث تاریخی ایران و امامان.
[9]. عیون اخبار الرضا (علیهالسلام)، ج 1، صص 154 تا 178: «قَالَ حَدَّثَنِي مَنْ سَمِعَ الْحَسَنَ بْنَ مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيَ ثُمَّ الْهَاشِمِيَّ يَقُولُ لَمَّا قَدِمَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع عَلَى الْمَأْمُونِ أَمَرَ الْفَضْلَ بْنَ سَهْلٍ أَنْ يَجْمَعَ لَهُ أَصْحَابَ الْمَقَالاتِ مِثْلَ الْجَاثَلِيقِ وَ رَأْسِ الْجَالُوتِ وَ رُؤَسَاءَ الصَّابِئِينَ وَ الْهِرْبِذَ الْأَكْبَرَ وَ أَصْحَابَ زَرْدَهُشْتَ وَ نِسْطَاسَ الرُّومِيَّ وَ الْمُتَكَلِّمِينَ لِيَسْمَعَ كَلَامَهُ وَ كَلَامَهُمْ فَجَمَعَهُمُ الْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ… .»
نظرات کاربران