محکم و متشابه

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

محکم و متشابه

در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 19 (27رمضان 1447) با عنوان «محکم و متشابه» می‌رسیم.

سورۀ آل عمران با آیات توحیدی[1] شروع می‌شود و همین نشان می‌دهد که با تعمق در آیات این سوره می‌توان وحدت شخصیه را یافت؛ از جمله آیاتی از آن که به بررسی محکم و متشابه می‌پردازد.

خداوند در آیۀ 7 این سوره می‌فرماید:

«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ مِنْهُ آيٰاتٌ مُحْكَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِيلِهِ وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا وَ مٰا يَذَّكَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ»؛

اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد. بعضی از آیات آن محکماتند. این‌ها ام‌الکتاب هستند و بعضی آیه‌ها متشابهاتند. اما آن‌هایی که در دلشان میل به باطل است به‌سبب فتنه‌جویی و میل به تأویل از متشابهات پیروی می‌کنند؛ درحالی‌که تأویل آن را جز خدا نمی‌داند و آنان که در دانش ثابت‌قدم هستند می‌گویند ایمان آوردیم به آن. همه ازجانب پروردگار ماست و جز خردمندان پند نمی‌گیرند.

«هو» ذات الهی است که کتاب را نازل کرده است. این کتاب هم کتاب تکوینی را شامل می‌شود و هم کتاب تدوین را. کتاب تکوین همان وجود ما و در جامعیتش وجود انسان کامل است که تمام مراتب را با خود دارد و کتاب تدوین هم قرآن است. این کتاب تکوینی به مانند کتاب تدوینی، هم محکم دارد و هم متشابه. در قرآن، محکمات همان حقیقت و بطن آیات هستند و متشابهات، ظاهر الفاظ قرآن هستند. به همین ترتیب در کتاب وجود ما نیز محکمات، رتبۀ غیبی و حقیقت وجود ما هستند و متشابهات، تجلی وجود در رتبۀ خیال و ماده‌اند؛ هرچند عوالم ماده و خیال انسان هم محدودترین ظهور همان غیب وجودی او هستند. پس دیدن با چشم ظاهر هرچند مربوط به عالم کثرات است، جدای از اسم بصیر الهی که به حقیقت انسان تعلیم شده است نیست.

آن کسانی که در برابر این اسم بصیر الهی پرده گذاشته و قلبشان دچار زیغ یا همان کج‌بینی و انحراف شده، فقط با چشم ظاهر همه‌چیز را می‌بینند و بر همان اساس هم قضاوت می‌کنند و حالی به حالی می‌شوند. تمام مشکلات و بالاوپایین‌های زندگی را هم با همین عقل و درک ظاهری خود می‌خواهند سروسامان بدهند. درحالی‌که «مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ رَمىٰ»[2]. یعنی تو ببین؛ اما به اسم بصیر الهی ببین، نه‌فقط با چشم ظاهر، که خدا خودش می‌داند چه چیزی را ببینی و از چه چیزی چشم بپوشی.

کسی که براساس محکماتش که همان اسماء خدا و وجود الهی‌اش است زندگی کند، برایش فرقی نمی‌کند که دیگران چه رفتاری با او داشته باشند و فقط به‌دنبال سهم بندگی خودش از این رفتار است. اما کسی که محور زندگی‌اش متشابهات که همان عالم ماده و خیالش است باشد، با هرکسی که به او لبخند بزند و خوش‌رفتار باشد ارتباط و انس می‌گیرد؛ حتی اگر اعتقادات درستی نداشته باشد! و در مقابل نمی‌تواند با کسی که برای اصلاح دین در ظاهر به او سخت بگیرد راحت باشد. پس این گونه نیست که باید با هرکسی و با هر اعتقادی نشست‌وبرخاست داشته باشیم. در تمام امور زندگی باید براساس خواست خدا ببینیم و بخوریم و ارتباط داشته باشیم و نه براساس خواست شخصی و جزئی خودمان.

آیه می‌فرماید: «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِيلِهِ». قلوب منحرف، متشابه را به‌جای اصل می‌گیرند؛ چون دنبال فتنه هستند؛ یعنی سود و زیان شخصی خودشان را می‌بینند و فقط به زیر پایشان نگاه می‌کنند. آن‌ها سراب را به‌جای آب می‌گیرند و این کارشان را توجیه هم می‌کنند.

اما «وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ»؛ یعنی اگر می‌خواهیم در ظاهر امور نمانیم و درست را از نادرست تشخیص بدهیم، ما نبینیم؛ بگذاریم الله ببیند. البته نه اینکه چشم به کثرات ببندیم که اصلاً شدنی نیست و ما در دلِ کثرات، زندگی می‌کنیم؛ بلکه حضور خدا را در تمام مراتب هستی ببینیم؛ در جمال و در جلال. اصلاً وحدت شخصیه یعنی همین.

«وَ الرّٰاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا»؛ انسان‌های راسخ در علم همان کسانی هستند که محکم و متشابه یا به بیان دیگر باطن و ظاهر هستی، هر دو را از رب[3] می‌بینند؛ هرچند پیش‌از آن سخن از الله است. الله همان محکم است که باید ربوبیت را در اتصال با آن دید تا دچار لغزش نشد. همان‌گونه که گفتیم از محکم است که متشابه ظهور می‌کند؛ یعنی از الله است که رب ظهور می‌کند.

برای مثال وقتی عضوی از بدنمان درد می‌کند، «منِ» ماست که احساس و ادراک درد را دارد. یعنی «منِ» ما هست و مریض نیست؛ وگرنه چطور می‌توانست مریضی اعضایش را ادراک کند؟! پس نمی‌توانیم بگوییم حالا که مریض شدیم پس دیگر زنده ماندنمان فایده‌ای ندارد! همین که ادراک داریم یعنی هستیم. پس بودنمان را در سلامتی اعضایمان خلاصه نمی‌کنیم. این بودن، همان محکم است و مریضی و سلامتی متشابهند. باید این متشابه را با آن محکم ببینیم و نه با صرف‌نظر از آن. مهم این است که «منِ» ما هست؛ چه اعضای ما سلامت باشند و چه مریض بمانند. اجازه می‌دهیم همان «من» کارش را بکند؛ شاید عضو بیمار را سالم ‌کند و شاید هم بیمارتر شود!

به همین ترتیب باید ربوبیت را با اتصالش به الله ببینیم و اجازه دهیم در تمام مراتبمان ما را رشد دهد؛ آن گونه که می‌خواهد.

«كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا»؛ یعنی ظاهر حوادث و امور را در اتصالش به باطن باید از حق دید؛ حتی اموری مثل جنگ و ظلم و مانند آن. درست است که خدا ظلم نمی‌کند؛ ولی به‌هرحال انسان ظالم با اراده و قدرتی که خدا به او داده این کار را می‌کند. وظیفۀ ما این است که در دل این سختی و فشار، جمال و زیبایی الهی را پیدا کنیم و سهم رشد وجودمان را برداریم. اینجاست که با اتکا به قدرت الهی می‌توانیم در برابر دشمنان بیرونی و نیز نفس اماره مقاومت کنیم. چنان‌که با نگاه به باطن و غیب بود که ملت ایران توانستند در جنگ تحمیلی سوم ابرقدرتی همچون آمریکا را خوار کنند.

خداوند در پایان آیه می‌فرماید: «وَ مٰا يَذَّكَّرُ إِلاّٰ أُولُوا الْأَلْبٰابِ»؛ یعنی فقط صاحبان لبّ متذکر می‌شوند. لُب، عقل مستفاد است؛ نه عقل هیولانی و بالملکه و نه حتی عقل فعال.

آیۀ بعدی، زبان حال این گروه را بیان می‌کند: «رَبَّنٰا لاٰ تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ»[4]؛ پروردگارا پس‌از آنکه ما را هدایت کردی، دل‌های ما را منحرف نگردان و ازجانب خود رحمتی بر ما ارزانی دار که تو خود بخشاینده‌ای.

اولوالالباب نه‌فقط به لفظ و در قنوت نمازها بلکه در تمام میادین جلال و جمال، عَرضه می‌دارند: ای خدایی که وجود را به ما دادی، قلوب ما را دچار «زیغ» و انحراف نکن تا مبادا در متشابهات توقف کنیم.[5] گفتیم که متشابهات، عالم کثرات و پدیده‌های متخالف و بی‌نهایت جلوات جمال و جلال الهی هستند. الله در ربوبیتش با این جلوات ظهور کرده است و اگر دلمان منحرف شود، حضور الله را در جانمان نمی‌یابیم و در این جلوات گیر می‌کنیم.

«وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً»؛ رحمتی که اینجا از خدا درخواست می‌کنند رحمت ربوبی و ثانوی است؛ وگرنه رحمت واسعۀ الوهی که همان نعمت وجود و اسماء الهی است به همۀ انسان‌ها داده شده است. اما ممکن است این نعمت در جریان ربوبیت، دچار زیغ و انحراف شود. ازاین‌رو از خداوند رحمت ربوبی را درخواست می‌کنند که حاصل نمی‌شود مگر به ولایت انسان کامل.

دریافت رحمت الوهی کمال نیست؛ جایی پای کمال به میان می‌آید که انسان بخواهد هدایت خاص الهی را از اسم رب بگیرد. اسم رب نه در محکم که همان بعد وحدت وجود انسان است پیدا می‌شود و نه در متشابه که کثرات است. بلکه در جمع بین وحدت و کثرت می‌توان اسم رب را یافت و رحمت ربوبی را دریافت کرد.

اگر می‌گوییم خدا رحیم است منظور این نیست که اثرات گناهان ما را بی‌آنکه درصدد جبران برآمده باشیم از بین می‌برد. رحمت خدا در ربوبیتش یعنی حرکت با اسم تواب و عَفُوّ الهی در مسیر جبران. یعنی اگر در جمالیم، جلال را در دل جمال بیابیم و اگر در جلالیم، به‌دنبال جمال الهی باشیم تا روی ما کار کند.

در ادامۀ آیات، خداوند می‌فرماید:

«إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ مِنَ اللّٰهِ شَيْئاً وَ أُولٰئِكَ هُمْ وَقُودُ النّٰارِ»[6]؛ یقیناً اموال و اولاد کافران هرگز چیزی از عذاب خدا را از آن‌ها برطرف نمی‌کند و اینانند که آتش‌گیرۀ آتش‌اند.

کفر در اصل یعنی پوشاندن و با توجه به روند آیات قبلی، کافران در اصل کسانی هستند که محکم را با متشابه می‌پوشانند. این‌ها آن‌قدر در کثرات گیرند و دنبال سود و زیان شخصی هستند که وقتی پای عمل به حقایق به میان بیاید با توجیه روی آن پرده می‌کشند.

اموال و اولاد هم به‌عنوان دو عامل بازدارنده برای ظهور وجود در این آیه مطرح می‌شود که وابستگی به آن دو موجب می‌شود که هیزم آتش جهنم باشند.

«زُيِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَنٰاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ ذٰلِكَ مَتٰاعُ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ»[7]؛

محبت خواستنی‌ها از زنان و پسران و اموال فراوان از طلا و نقره و اسب‌های نشان‌دار و چهارپایان و کشت و زراعت برای مردم آراسته شده است؛ این‌ها کالای زندگی زودگذر دنیا هستند و خداست که بازگشت نیکو نزد اوست.

در این آیه خداوند متشابهات را معرفی می‌کند که محبتشان بدون در نظر گرفتن اتصالشان به وجود که همان محکم است بازدارنده می‌شود؛ وگرنه هیچ‌یک از کثرات به‌خودی‌خود مذموم نیستند و همه از جلوات الهی هستند.

«قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذٰلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ»[8]؛

بگو آیا شما را به بهتر از این خبر دهم؟ برای آنان که تقوا پیشه کرده‌اند در نزد پروردگارشان بهشت‌هایی است که از زیر آن نهرها جاری است. در آن جاودانه‌اند و همسرانی پاکیزه و رضایتی ازسوی خداست و خداوند به بندگان، بیناست.

خداوند می‌فرماید آیا به شما خبر ندهم چیزی را که بهتر از دوستیِ این شهوات و کثرات باشد؟ مراتب بهشت و در اوجش مقام رضوان الهی. اهل تقوا بااینکه در تمام بالاوپایین‌های کثرات هستند در مقام رضایت به سر می‌برند. چراکه خداوند را منزّه از آن می‌بینند که با کثراتی همچون بیماری و ظلم اطرافیان و فرزند ناخلف و سیل و زلزله و جنگ و مانند آن بخواهد انسان را آزار دهد! بلکه در تمام این‌ها فقط زیبایی می‌بینند و یقین دارند که خدا این کثرات را برای تربیت در مسیر انسان قرار می‌دهد. به‌عنوان مثال اگر چه ظلمی که شمر کرد به خدا ربطی ندارد؛ اما بدون اذن الهی نمی‌توانست کمترین آسیبی به امام بزند. ازاین‌رو امام در پسِ شقاوت شمر، خدا را می‌دید و به خواست او راضی بود. طبق آیه این مقام برای کسانی است که تقوا داشته باشند. تقوا در اصل یعنی سپر؛ سپری بین کثرت و وحدت یا همان محکم و متشابه. این سپر اجازه نمی‌دهد که کثرات بدون اتصالشان به وحدت در نظر گرفته شوند.

و در انتهای آیه «وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ»؛ در صورتی می‌توان به مقام رضایت دست یافت که با بصیریت خدا به هستی نگریست؛ وگرنه چشم سر نمی‌تواند در متشابهات، ردّپای محکم یا همان وجود را ببیند. اینجاست که تمام گره‌های کثرات برای انسان باز می‌شود؛ البته نه در بیرون که دنیا تا قیامت پر است از این گره‌ها و بالاوپایین‌ها. بلکه در درونش دیگر هیچ گِرِهی نیست.

این گروه، عبادالله هستند که با عبودیت، ربوبیت را چشیده‌اند و نیز با ربوبیت به مقام عبودیت رسیده‌اند. ازاین‌رو پس‌از «بَصِيرٌ بِالْعِبٰادِ» باز سخن از ربّ است:

«الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنٰا إِنَّنٰا آمَنّٰا فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ»[9]؛ آنان می‌گویند پروردگارا ما قطعاً ایمان آورده‌ایم. پس بیامرز گناهان ما را و ما را از عذاب آتش نگه دار.

ربوبیت مقام رضایت است؛ هم می‌گیرد و هم می‌دهد، هم مریض می‌کند و هم شفا می‌دهد، هم آبرو می‌برد و هم آبرو می‌دهد. برعکس الوهیت که فقط با جمال، همۀ وجود را به انسان داده است. انسان با بودنش به الوهیت رضایت داده؛ در ادامه و در مسیرِ صیرورت و شدن باید به ربوبیت خدا نیز راضی باشد.

چنین انسانی بااینکه ایمان داشته به یک ایمان جدید می‌رسد. وگرنه در عالم متشابهات و تزاحمات دنیا که آن به آن در حال تغییر و تبدل است بدون اتصال به وجود، نمی‌توان مؤمن ماند و بالاوپایین نشد. بنابراین آن به آن در ربوبیت، تجدیدِ ایمان لازم است.

و در ادامه «فَاغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا». ذنوب یعنی دنباله‌ها و پیرایه‌هایی که به وجود، آویزان شده‌اند و باید پاک شوند. و این میّسر نمی‌شود جز در بوتۀ امتحانات و سابیده‌شدن‌ها. چنان‌که خداوند آثار 2500 سال زندگی زیر یوغ ستمشاهی و به‌دنبالش قرار گرفتن در معرض هجوم سبک زندگی غربی را به شکل‌های گوناگون از ملت ایران پاک کرده و می‌کند تا نسل آینده بتواند یک زندگی توحیدی را تجربه کند. آری؛ شیعه عِقاب ندارد؛ ولی نیاز است که سابیده شود تا نور وجود ظهور کند.

اما چرا فرموده «وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ»؟ کسی که اهل تقواست و به رضوان الهی بار یافته است، در چه آتشی است که باید از آن به خدا پناه ببرد؟

مشکل ما فقط گناهان فعلی و صفتی نیست. خبر نداریم که متشابهات یا همان کثرات بدون اتصالشان با وحدت، چه بلایی بر سر نفس ما آورده‌اند.

«شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ...»[10]؛ اینجا دیگر حرف از توحید و وحدت شخصیه است؛ یعنی همۀ آنچه پیش‌از این ذکر شد برای این است که خدا ظهور کند. کارِ بنده این است که سر جای بندگی‌اش بنشیند و اجازه دهد خدا ربوبیت کند.

در ادامه، روند آیات به اینجا می‌رسد: «يُحَذِّرُكُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ»[11]؛ خدا شما را از خود برحذر می‌دارد و خدا به بندگان، مهربان است.

بسیاری از مفسران، منظور آیه را این می‌دانند که ذات خدا قابل شناسایی نیست. علاوه‌بر این معنی، می‌توان گفت خداوند در این آیه انسان‌ها را از اینکه با تشبیه به او نزدیک شوند برحذر می‌دارد. یعنی خود را قادر و سمیع و بصیر و متکلم و... نبینند؛ بلکه خدا را ببینند که قادر و سمیع و بصیر و متکلم و... است. خدا می‌فرماید خودت نبین؛ بگذار من ببینم تا همۀ امورت را روبه‌راه کنم؛ چون من به بندگان مهربانم.

«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّٰهُ»[12]؛ (ای پیامبر) بگو اگر خدا را دوست دارید، مرا تبعیت کنید تا خدا شما را دوست بدارد.

در واقع الله قابل شناختن و تبعیت نیست. باید خدا را در ربوبیتش که در وجود انسان کامل جاری شده است شناخت و تبعیت کرد.

***

در ادامۀ بحث جهاد به سراغ نهج‌البلاغه می‌رویم. حضرت علی(علیه‌السلام) در خطبۀ 29 می‌فرماید: «لاَ يَمْنَعُ اَلضَّيْمَ اَلذَّلِيلُ وَ لاَ يُدْرَكُ اَلْحَقُّ إِلاَّ بِالْجِدِّ»؛ انسان ضعیف نمی‌تواند ستم را از خودش دور کند و حق، درک نمی‌شود مگر با تلاش.

انسانی که قاطعیت ندارد و از تبعات مجاهده‌اش می‌ترسد، نمی‌تواند از خود دفاع کند. چنین انسانی با توجیه مهربانی و ادب و صلح‌دوستی، خود را ذلیل می‌کند و دچار تسلیم، ملاحظه‌کاری و در نهایت بی‌ارادگی می‌شود؛ درحالی‌که آنجا که پای ارزش‌ها در میان است جای کوتاه آمدن نیست. در میدان مبارزه با نفس اماره نیز جای نرمی و ضعف نیست و قاطعیت را می‌طلبد. وگرنه ممکن است انسان در وادی گناه هم بیفتد؛ چون روحیۀ مقاومت ندارد و در مقابل هوای نفس عقب‌نشینی می‌کند.

علاوه‌بر قاطعیت، اصلِ مهم دیگر در بحث جهاد هم در بُعد فردی و هم اجتماعی، این است که شرط اساسی گرفتن حق، تلاش و جدیت است؛ به عبارتی حق، گرفتنی است. جدیت یعنی اراده، قاطعیت، ایستادگی، مجاهدت و قبول‌کردن تبعات.

حضرت در خطبۀ 27 نیز می‌فرماید: «فَإِنَّ اَلْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ اَلْجَنَّةِ فَتَحَهُ اَللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ اَلتَّقْوَى وَ دِرْعُ اَللَّهِ اَلْحَصِينَةُ وَ جُنَّتُهُ‌ اَلْوَثِيقَةُ»؛ جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند آن را برای بندگان خاصش باز کرده است و آن لباس تقوا و زره محکم خدا و سپر محکم اوست.

خدا را شاکریم که ما ملت ایران را به‌عنوان اولیای خاصش پذیرفته و توفیق جهاد با دشمنان دین را به ما داده است. ویژگی‌هایی که خداوند برای جهاد برشمرده است همچون زره و سپر محکم و نفوذناپذیری، نشان می‌دهد که برای مقابله با دشمن درونی و بیرونی باید روحیۀ ما بسیار حماسی و قوی باشد.

و نیز می‌فرماید: «فَوَ اللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ‌ إِلاَّ ذَلُّوا»[13]؛ به خدا سوگند هر ملتی که درون خانه‌اش مورد هجوم دشمن قرار بگیرد، محکوم به ذلت خواهد بود.

یک قانون بسیار راهبردی در جهاد، همواره آمادۀ دفاع بودن است. چراکه دشمن هم در درون و هم در بیرون از تمام جهات، ما را احاطه کرده است. در درونمان شیطان در تلاش است که خود را از ذهن و خیال به قلب ما برساند و حبّ و بغض ما را تحت‌تأثیرِ خود قرار دهد. در بیرون نیز دشمنان تمام تلاششان را برای تجزیۀ کشورمان و بلعیدن ایران به کار می‌برند.

در بُعد فردی هرکس در هجوم نفس اماره از آن اطاعت کند و تسلیم باشد ذلیل می‌شود. جامعه‌ای هم که روح دفاع و مسئولیت‌پذیری را از دست بدهد ناگزیر به ذلت می‌افتد.

بنابراین در مقابل دشمن همواره باید آمادۀ جهاد باشیم. منظور از جهاد هم فقط دفاع نظامی نیست؛ بلکه اگر جنگ هم تمام شد در جبهۀ دیگری باید حاضر باشیم و آن جهاد تبیین است؛ تبیینی از جنس معرفت به دین و افزایش قاطعیت.

حضرت در جای دیگر می‌فرماید: «كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً»[14]؛ با ظالم دشمنی کنید و یار مظلوم باشید. «كُونَا» یعنی نوعِ بودن و روحیه‌تان این باشد. در این مسیر هم باید شأن و جایگاه خود را کنار بگذاریم و از ظالم در هر موقعیتی بیزار باشیم و مظلوم را در هر جایگاهی که باشد یاری کنیم. حتی اگر ظالم نزدیک‌ترین فرد نسبت به ما باشد و مظلوم، نسبتی با ما نداشته باشد. «خصم» بودن برای ظالم صرفاً به معنای خشونت نیست؛ بلکه ابراز برائت از اوست. «عون» بودن برای مظلوم نیز یعنی تکیه‌گاه و بازوی مظلوم باشیم. در این میان با بی‌طرفی، عدالت در جامعه حاکم نمی‌شود.

 


[1]. «اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ...».

[2]. سورۀ انفال، آیۀ 17: تو نمی‌انداختی آن زمان که می‌انداختی؛ بلکه خدا می‌انداخت.

[3]. رب همان ظهور الله در مقام رشد و تربیت است.

[4]. سورۀ آل عمران، آیۀ 8

[5]. در آیات پیش « زَيْغٌ» به‌عنوان عامل توقف کردن در متشابهات عنوان شده بود: «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ».

[6]. سورۀ آل عمران، آیۀ 10

[7]. سورۀ آل عمران، آیۀ 14

[8]. سورۀ آل عمران، آیۀ 15

[9]. سورۀ آل عمران، آیۀ 16

[10]. سورۀ آل عمران، آیۀ 18

[11]. سورۀ آل عمران، آیۀ 30

[12]. سورۀ آل عمران، آیۀ 31

[13]. نهج البلاغه، خطبۀ 27

[14]. نهج البلاغه، نامۀ 47

 



نظرات کاربران

//