فضل و عدل الهی
در بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 16 (16 محرّم 1448) با عنوان «فضل و عدل الهی» میرسیم.
امسال با نگاه معرفتی وارد صحیفۀ سجادیه شدیم تا فراتر از نکات اخلاقی، ظرایف اعتقادی و وجودی از آن برداشت کنیم. اما نه برای فهم و بایگانی در ذهن؛ بلکه تا با سیر در آن، جایگاه خود و حقیقتی را که پیوسته به ما وجود میدهد، بشناسیم و ببینیم ارتباطمان با آن چگونه است: مثل ارتباط درخت با ریشه.
اصل وجود درخت، ریشه است که تا به آن متصل باشد، هست و شاخ و برگ و جوانه و... دارد. در بهار سبز میشود، در تابستان میوه میدهد، در پاییز به زردی میگراید و در زمستان کلاً برگهایش میریزد. اما در ارتباط با ریشه، همۀ این تغییرات و فراز و نشیبها بهجا و مراحل سیر درخت است، نه نشانۀ نابودی و عدم.[1]
ما نیز اگر ارتباط خود را با ریشۀ وجودمان بدانیم، جایگاه تحوّلات و تضادهای دنیا را تشخیص میدهیم و میبینیم که هیچکدام در حرکت وجودی ما تأثیر منفی نمیگذارند. پس اگر به ریشه توجه کنیم، آرامش داریم و پیش میرویم تا زمانی که به میوۀ نهایی وجودمان برسیم؛ یعنی به خلیفةاللّهی و ابدیت زیبایی که هدف از خلقت ماست.
در این نگاه، سختی فقط آنجاست که ریشه و مبدأ وجودمان را نشناسیم و به شاخ و برگهایمان اکتفا کنیم. در آن صورت از همۀ زرد و سبز شدنها و برگریزانها متأثر میشویم و یا طغیان و سرکشی میکنیم یا کم میآوریم و از پا میافتیم. اینجاست که باید گفت: «كَيْفَ أَصْبِرُ عَلیٰ فِراقِكَ»؛ و از خود به خدا پناه برد، یعنی ارتباط خود با او را پیدا کرد.
حال پس از شناخت مراتب ضعف و فقر خود در دعای نهم، میخواهیم با دعای دهم به آن قادر غنی تکیه کنیم:
«اللَّهُمَّ إِنْ تَشَأْ تَعْفُ عَنَّا فَبِفَضْلِكَ، وَ إِنْ تَشَأْ تُعَذِّبْنَا فَبِعَدْلِكَ.»
خدایا، اگر بخواهی از ما بگذری، به فضلت است و اگر بخواهی عذابمان کنی، به عدلت است.
«اللَّهُمَّ» یعنی ریشه و مبدأ وجودمان را پیدا کردهایم و خود را با تمام ناتوانیمان در مقابل حضورش قرار دادهایم. میدانیم اگر خیری به ما برسد، از فضل اوست و اگر عذاب شویم، از عدلش است. البته هردو از اوست و به مشیتش برمیگردد: «إِنْ تَشَأْ»؛ اما فضل بدون استحقاق ماست، ولی عدل از یک سو به ما برمیگردد.
توضیح آنکه خدا ما را آفریده و هرگز راضی نیست در نقص بمانیم یا عذاب بکشیم. اما مشیتش به این تعلق گرفته که از عالم اعلیعلّیین در زمینِ اسفلسافلین بیاییم؛ چون چندبُعدی هستیم و تمام مراتب عالی تا دانی در ماست. ازاینرو اختیار صعود و سقوط داریم؛ میتوانیم از ثمرۀ وجود و خلیفةاللّهی بهرهمند شویم یا در پوچی، مشکلات روانی و ناامنیها عذاب بکشیم. این، مشیت خدا در جمال و جلالش است. فضل الهی عین جمال و زیبایی و صرفاً سرریز رحمت خداست. اما عدل الهی به مراتبی برمیگردد که بندگان انتخاب میکنند. فضل یعنی بیآنکه ما قابلیتی داشته باشیم یا بهایی درخور بپردازیم، در معرض جمال و رحمت او قرار میگیریم. اما عدل، قرار گرفتن هرچیز در جای خودش است؛ یعنی هر رتبه و مسیری را انتخاب کنیم، نتیجۀ همان انتخاب را میبینیم و به مقصد همان مسیر میرسیم.
مثلاً آنجا که مرتکب گناه میشویم، به همان اندازه خود را از وجود دور کردهایم. حال اگر برگردیم و توبه کنیم، خدا با فضلش از گناه ما چشم میپوشد و با اینکه مستحقّ عذابیم، عفو و غفران و آرامش نصیبمان میشود. اما اگر در گناه خود بمانیم، خدا هم با عدلش با ما رفتار میکند و میگذارد نتیجۀ گناه خود را ببینیم.
عفو، تجلی فضل خداست؛ یعنی وقتی به ریشه وصلی، اگر آفتی هم به تو برسد، ریشه آن را میزداید و اثرش را جبران میکند. اما عذاب، از عدل خداست؛ یعنی اگر خود را از ریشه جدا کردی، ریشه تو را بهزور به خود نمیچسباند.
بنابراین اگر میخواهیم از فضل خدا بهرهمند شویم، باید خود را در معرض ریشه قرار دهیم و از وجودمان دور نشویم. این هم حرف و مفهوم و حتی فکر و عقیده نیست؛ بلکه یعنی قوانین تکوینی و تشریعی خدا را بشناسیم و در مسیر آنها قرار گیریم؛ از ریشه، تغذیه کنیم و با معرفت و التزام به شریعت و طریقت، به رشد و کمال وجودی خود برسیم.
پس هم فضل و عدل، هم عفو و عذاب، طبق مشیت و خواست خداست. اما نه اینکه ما مجبور باشیم و خدا هرکس را به یکی از این دو مشیت، محکوم کرده باشد؛ بلکه یعنی ارادۀ ما در هیچ امری استقلال ندارد و مشیت خدا به اقتضای اختیار و انتخاب خودمان شامل حالمان میشود. اگر طبق قوانین خدا زندگی کنیم و در هر شرایطی اتصال خود به ریشه را حفظ نماییم، نتیجهاش فضل و رحمت است و اگر صرفاً مشغول شاخ و برگ و... باشیم، به عدل و عذاب میرسیم.
البته عذاب، شأن خدا نیست و او نمیخواهد کسی را عذاب کند. اما وقتی انسان در مراتب دانی خود گیر کند، در واقع از خدا دور شده و به همان اندازه مستحقّ عذاب میشود. مثل اینکه خارش، کار و شأن انسان نیست؛ اما وقتی بدن به هر دلیلی خارش بگیرد، او آن را میخاراند. به همین ترتیب غضب خدا هم بهتبع انتخاب اشتباه بنده است.
خدا یک قاضی بیرونی نیست که پس از مشاهده و محاسبۀ پروندۀ ما برایمان حکم بدهد و مجازاتمان کند! او در سراسر وجود ما جاری است؛ اگر او را نیابیم و نشناسیم، یعنی بر حضورش پرده بکشیم و او را نبینیم، خودمان از خودمان عذاب میکشیم. یعنی عذاب هم امری بیرونی نیست؛ بلکه حقیقت درونیمان بر ما آشکار میشود.
در واقع فضل و عدل با هم تناقض ندارند؛ بلکه تفاوت این دو، به انتخاب انسان و نگاه و سبک زندگی یا همان جهانبینی او نسبت به هستی برمیگردد. انسان با این نگاه، دیگر بندگی خود را به میدان سوداگری و معامله با خدا وارد نمیکند. یعنی نه طاعت را به طمع بهشت انجام میدهد و نه ترک گناهش از ترس جهنّم است؛ اگرچه وقتی بندگیاش با نظر به وجود و به عشق او باشد، هم از جهنّم مصون میشود و هم به بهشت میرسد.
پس عدل، ظلم خدا به بنده نیست؛ نتیجۀ منصفانۀ انتخاب بنده در مسیر وجود است. دلیلش هم اتصالی است که با وجود دارد، اگرچه خودش نخواهد این را درک و باور کند. شاید با خود بگوید: «مگر من آزاد آفریده نشدهام؟! تا کی باید اسیر باشم؟ چقدر نماز و روزه و حجاب؟ چرا هرچه دلم میخواهد، انجام ندهم؟ و...!» اتفاقاً هم میتواند خود را آزاد بپندارد و هرچه خواست، بکند؛ اما آنوقت از نتیجهاش هم گریز ندارد که همانا سقوط وجودی و عدم آرامش است.
مثل اینکه برگی بگوید: «من تا کی باید به شاخه و تنه وصل باشم؟ تا کی ریشهام در خاک باشد؟ من آزادم و میخواهم هرطور خودم خواستم، زندگی کنم؛ مثلاً در کاسۀ آب یا روی خاک و...!» اما جدایی برگ از ریشه مساوی است با خشک شدن و مرگ، اگرچه مادۀ برگ از بین نمیرود؛ و این خشکی و بیثمری، همان عذابش است.
ما این را بهراحتی میپذیریم. اما انگار سختمان است که باور کنیم خودمان هم ریشه داریم و بدون آن، نیستیم! آنچه از خود میبینیم، همه شاخ و برگ است که اگر آن را مستقل در نظر بگیریم، در توهّممان خود را از ریشه قطع کردهایم و بهجای اینکه در امنیت و آرامش وجودی باشیم، غرق مشکل و گرفتاری میشویم.
البته در عالم وجود، این قطع هرگز اتفاق نمیافتد. اما اگر ریشه را نشناسیم، تسلیم و مطیعش نمیشویم و در مسیری که برای رشدمان تعیین کرده، حرکت نمیکنیم. نتیجه چیست؟ از کمال خود بازمیمانیم؛ یعنی از عالم انسانی به خصوصیات حیوانی سقوط میکنیم و استعدادهای انسانیمان شکوفا نمیشود.
خلاصه آنکه عدل الهی یعنی بنده هرطور برود، نتیجهاش را میبیند. برای همین عدل، انسان را از توهّم خودبینی و جدایی از ریشه درمیآورد. مثلاً اگر کسی سالها انواع خلاف را کرده باشد، اما در ذهنش توجیه بیاورد که آدم بدی نیست و خود را خوب نشان دهد، عدل الهی در دنیا یا آخرت، این توهّم را میشکند تا درونش را ببیند و حقیقت برایش آشکار شود.
سالک با این نگاه به جایی میرسد که اتّکا و اعتمادش فقط به خداست و هرگز به خود اعتماد نمیکند. مثل اینکه اعتماد گیاه، به ریشهاش در خاک است که اگر از آن ببُرد، تمام هویتش نابود میشود[2]. او اصلاً خود را جدا از خدا نمیبیند و میداند تمام هستی در قبضۀ حقّ است. البته حسنه از خدا و سیّئه از اوست؛ اما «كُلٌّ مِنْ عِندِ اللَّهِ»[3].
ازاینرو بندۀ حقیقی همیشه از خود، بیم و خوف دارد و به خدا، امید و رجا. او برای دفع و رفع نواقص مادی و معنوی خود، در مقابل هیچ قدرتی غیر از خدا کرنش نمیکند؛ چون میفهمد در وجودش از همه قویتر، فضل الهی حاکم است. میداند حتی اگر تمام عبادات جنّ و انس را انجام دهد، استحقاق چیزی را ندارد؛ زیرا هرچه کرده، با آنچه خدا داده، کرده است. پس اگر هم پاداش و ثمرهای بر عملش مترتّب شود، از فضل خداست و نمیتواند بهخاطر عملش توقعی از خدا داشته باشد.
اما اگر این است، پس جایگاه دعا چیست؟ پاسخ، اینکه دعا فقط خواستن و ادعای زبانی نیست، بلکه استعداد وجودی است. دعا طلب وجود برای رشد است. دعا یعنی بفهمیم کجاییم و چه ربطی به ریشه داریم؛ بفهمیم ریشه نیستیم، بلکه وصل به ریشهایم و براساس اینکه ساقهایم یا برگ یا شکوفه و...، چه ارتباطی باید با ریشه داشته باشیم.
دعا یعنی کشف و درک استعداد درون و این عین استجابت است؛ چون فیض الهی پیوسته براساس این استعداد بر ما جاری میشود. در واقع همین که به درون خود نظر و با ریشه حرکت کنیم، خودبهخود داریم از خدا میخواهیم و فیض او به ما میرسد. البته تضرع و خواستن با زبان هم از لوازم دعاست. اما وقتی استعداد خود را شناختیم، جایگاه و رابطهمان با ریشه را فهمیدیم و دانستیم حدّمان چیست، خودبهخود زبانمان هم باز میشود و دستمان به دعا بالا میرود.
پس میتوان گفت: امام سجاد(علیهالسلام) عفو را برای پوشاندن گناه ظاهری نمیخواهد؛ بلکه میخواهد وجودش ارتقا یابد تا بهجای غضب الهی، مستحقّ عفو او قرار گیرد. آن هم نه صرفاً بهخاطر خوبیها، نماز و روزهها و توبههایش؛ بلکه براساس آنکه این خوبیها و اعمال چقدر او را بالا برده، او چقدر حرکت کرده و الآن کجای کار است.
این شناخت از رابطۀ خود و خدا، انسان را در اینکه بداند او هیچ نیست و هیچ ندارد و هرچه هست، خداست، موفق میکند؛ و ازآنجاکه هرچه هست، ظهور جمال یا جلال الهی و عین عشق و زیبایی است، نه برای طغیان و نه برای ناامیدی، جایی نمیماند. یعنی نه به کمالات خود مغرور و از خدا طلبکار میشود و نه از نواقص خود، مأیوس و ناامید میگردد؛ بلکه به عشق خدا وجودش قوی میشود و به او چشم میدوزد: «أَنْتَ الْقَوِيُّ وَ أَنَا الضَّعِيفُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الضَّعِيفَ إِلاَّ الْقَوِيُّ»[4].
در ادامۀ دعای دهم، امام سجاد(علیهالسلام) عرضه میدارد حال که فضل و عدل خدا چنین است:
«فَسَهِّلْ لَنَا عَفْوَكَ بِمَنِّكَ، وَ أَجِرْنَا مِنْ عَذَابِكَ بِتَجَاوُزِكَ، فَإِنَّهُ لاَ طَاقَةَ لَنَا بِعَدْلِكَ، وَ لاَ نَجَاةَ لِأَحَدٍ مِنَّا دُونَ عَفْوِكَ.»
پس منّت گذار و عفوت را برای ما آسان کن، و بگذر و ما را از عذابت پناه ده؛ که همانا ما نه طاقت عدلت را داریم و نه نجاتی جز عفوت برای هیچیک از ما وجود دارد.
امام از خدا میخواهد درک فضل و رسیدن به عفوش را برای او آسان کند؛ در عوض، عدلش برای او مشکل شود تا نتواند در توهّم برای خود، استقلال قائل گردد و خود را به هر دلیلی طلبکار ببیند.
توضیح آنکه انسان، عین فقر و نیاز به خداست. اما مراتب دانی، حیوانیت، «دلم میخواهد»ها و... همچون زمین ناهمواری است که او را به ورطۀ خودبینی میاندازد. چنانکه ما در این ناهمواریها بسیار زمین خوردهایم! امام از خدا میخواهد عبور از این زمین یعنی عبور از مراتب دانی را برای او هموار و آسان کند تا بتواند وجود و ریشه را بیشتر ببیند، نه خود و شاخ و برگها را؛ در نتیجه در سنّت فضل الهی قرار گیرد و به عفو پروردگار برسد.
این، منّت خدا بر بنده و از دریچۀ احسان ابتدایی اوست، نه براساس استحقاق بنده. یعنی از خدا میخواهد همانطور که از ابتدا با نادیده گرفتن ناقابلیِ انسان، او را آفریده است، اکنون هم با گذشت و چشمپوشی و بدون استحقاق با او رفتار کند و با نظر به زیباییهای خودش، او را از خودبینی پناه دهد؛ چون بنده، تحمل بار سنگین عدل الهی را ندارد.
خدا در اوج غناست و بنده در فقر محض، او نور است و این سایه، او وحدت و این غرق کثرت که هر روز و هر لحظه در حالی است؛ تناسبی با هم ندارند. اما درعینحال خدا پیوسته به انسان نظر میکند و با جعل اسماء به او وجود و حیات میدهد؛ نه بهخاطر استحقاق انسان، بلکه با عشق بینهایت خود. عبور از ناهمواریهای دنیا و خودبینی نیز فقط با نظر خدا میسّر میشود؛ اگرچه وظیفۀ انسان، بندگی است و او باید با نماز و روزه و...، خود را در معرض این نظر الهی قرار دهد.
امام در اینجا از خدا فقط عفو نمیخواهد، بلکه میخواهد عفو را آسان کند؛ چون عفو یک مسیر تکوینی است که انسان باید با اختیار خودش برود، اما میتواند سخت یا آسان باشد. درخواست تسهیل عفو از خدا یعنی: «شتر دیدی، ندیدی!»
اگر درون انسان بدون عفو و پوششِ خدا آشکار شود، کسی تحمل ندارد واقعیت خود را ببیند. مثلاً چه کسی تحمل صدای ناهنجار خودش را وقتی عصبانی میشود، دارد؟ یا تحمل ضعف خودش در کنترل شهوت، وقتی هرچه هوس میکند، انجام میدهد؟! بهراستی اگر تجاوز و تسهیل خدا نباشد، چه کند؟
راه نجاتی ندارد جز اینکه خدا غلظت ماده و امیال را از او بگیرد و رقیق و لطیفش کند؛ بهجای نواقص او، زیبایی و کمال خود را در وجود بندهاش آشکار کند تا بنده بتواند با دیدن خدا، خود را تحمل نماید و از بند جاذبهها و سختیهای دنیا نجات یابد.
در یک کلام، طلب عفو از خدا یعنی: «فَافْعَلْ بِنَا مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ لاَ تَفْعَلْ بِنَا مَا نَحْنُ أَهْلُهُ»[5]. حرکت متناسب با این طلب هم آن است که انسان نیز خود را نبیند و بگذارد خدای غنی کارش را بکند. در آن صورت، حرکت برایش خیلی آسانتر از این میشود که بخواهد برای همهچیز، خودش برنامه بریزد و پیش برود.
بهعنوان مثال برای درک قلبی و حرکت وجودی با معارف، بهجای اینکه بخواهد با تحلیلهای ذهنی برنامه بریزد و با ذهن، قلبش را باز کند، خود را در معرض نور معرفت قرار میدهد تا استعداد وجودش بالا برود و خدا با این معرفت، قلبش را باز کند. وقتی مدام کسب معرفت کند، دست و پای ذهن کمکم بسته میشود و دیگر پا از گلیم خود فراتر نمیگذارد.[6]
وقتی استعداد انسان در درونش بالا برود، برنامهها و مسیرهای بیرونی هم برایش باز میشود و او بدون تکلّف و فشار وجودی، وظیفهاش را پیدا میکند و با آن پیش میرود؛ همان که در دعا بهعنوان تسهیل عفو آمده است. شاید در عمل برایش سخت باشد؛ اما قلبش با عشق و تمایل وارد میشود و لازم نیست آن را به زور وادار به پذیرش کند. شاید گاهی نواقصش نیز برای او آشکار شود تا فقر و نیاز خود را بیشتر ببیند؛ او هم درد بکشد. اما باز قلبش گریزان نیست.
[1]. خوب است همیشه در خانه، گل و گیاه داشته باشیم. چون ما آنقدر در عالم مرگ زندگی میکنیم که اصلاً نمیبینیم حیات چطور پیوسته از خدا به ما افاضه میشود. اما با یک گل بهخوبی میتوانیم سیر کنیم و ببینیم که انقطاع و اتصال به وجود به چه معناست. مثلاً گیاه، پژمردگی دارد؛ اما برگهایی که پژمرده میشوند، با رسیدگی به ریشه طراوت میگیرند.
[2]. برای همین بزرگترین خطر در دین و انسانیت، جداانگاری خود و خدا یا همان برگ و ریشه است.
[3]. اشاره به آیات 78 و 79، سورۀ نساء
[4]. مناجات حضرت علی(علیهالسلام) در مسجد کوفه: تو قوی هستی و من ضعیفم و چه کسی جز قوی به ضعیف رحم میکند؟
[5]. مصباح کفعمی، ص ۲۹۸: پس با ما چنان کن که خودت اهلش هستی، نه چنان که ما اهلش هستیم.
[6]. آنکه با قلب حرکت میکند، فقط میخواهد در اتمسفر معارف قرار گیرد؛ اما آنکه ذهنی میرود، دنبال فهم و تحلیل مفاهیم است. بر این اساس آنچه قلب میگیرد، عین ظهور است. اما ذهن مدام تحلیل میکند؛ هم قبل از عمل، هم حین انجام و هم بعد از آن.
نظرات کاربران