راز آرامش در زندگی توحیدی!
در بحث محرم امسال به خلاصۀ جلسۀ 18 (22 محرم 1448) با عنوان «راز آرامش در زندگی توحیدی» میرسیم.
در جلسات قبل، در سفرۀ پرنعمت دعاهای صحیفۀ سجادیه به دعای دهم وارد شدیم و به فراز پنجم این دعا رسیدیم. امام(علیهالسلام) در این فراز میفرماید:
«وَ أَشْبَهُ الْأَشْيَاءِ بِمَشِيَّتِكَ، وَ أَوْلَى الْأُمُورِ بِكَ فِي عَظَمَتِكَ رَحْمَةُ مَنِ اسْتَرْحَمَكَ وَ غَوْثُ مَنِ اسْتَغَاثَ بِكَ، فَارْحَمْ تَضَرُّعَنَا إِلَيْكَ وَ أَغْنِنَا إِذْ طَرَحْنَا أَنْفُسَنَا بَيْنَ يَدَيْكَ»
و شبیهترین چیزها به اراده و خواست تو و سزاوارترین كارها به [ذات مقدّس] تو در عظمت و بزرگواریت، رحمت و بخشش بر كسی است كه از تو درخواست رحمت نموده و رسیدن به فریاد كسی است كه از تو فریادرسی طلبیده، پس بر زارى ما به درگاهت رحم كن و چون خود را در اختیارت افكندهایم، بینیازمان فرما!
مشیت و عظمت خداوند ایجاب میکند که به طالب رحمت از آن ذات مقدس رحم آورد و به عدمی که طالب وجود است، لباس وجود بپوشاند. طالب وجود، همان اسماء خداست که در اتصال با خدا هستند، زیبایی خدا را میبینند و این زیبایی را میخواهند و تقاضای تعین گرفتن دارند تا خدا را بچشند. وجود، ذاتی خودشان نیست و از کس دیگری جز خدا هم نمیتوانند آن را بگیرند.
تعین دادن به طالب وجود، مشیت الهی است. یعنی خدا خودش خواسته تا خود را به تعین و ظهور درآورد و اسماء را از کتم عدم و استعداد عینیت بخشد. اسماء پس از وجود گرفتن هم آنی از آن فقر و ظلمت جدا نمیشوند و همیشه آویزان درگاه الهی هستند.
همۀ موجودات، فقیر خداوند و طالب رحمت او هستند. انسان، مجموع فقر تمام رتبهها را دارد. فقر نبات، حیوان، شیطان و ملائکه یکجا در انسان هست. او از طرفی باید اوج فقر خود را درک کند و از طرف دیگر به درک وجود خدایی برسد که دائماً به فقرهای او لباس غنا میپوشاند. او در عین حال که هر لحظه از خداوند فیض وجود و رحمتش را دریافت میکند، آنی از فقرش جدا نمیشود.
متأسفانه بیشتر ما چنین دیدگاهی نداریم! میدانیم که از خود چیزی نداریم و فقیر هستیم. به درگاه جز خدا هم نمیرویم. اما فکر میکنیم وقتی از خدا درخواست کردیم و خدا به ما داد، دیگر فقیر نیستیم و دارا و غنی شدهایم! درحالیکه غنا وصلهای است که به بندۀ فقیر ممکن نمیچسبد و ردایی است که فقط مخصوص قامت خدای واجبالوجود است که وجود را از کسی نگرفته و قائم به ذات است.
کسی که لباس زیبای غنا را از خود بداند، توهم استقلال از خدا پیدا میکند و هر جور خواست نعمت او را به کار میگیرد و وقتی بنا به قوانین دنیای فانی چیزی را از دست داد ناامید و افسرده میشود و کارش به گله و شکایت و کفرگویی میکشد!
ما ممکنالوجود هستیم. یعنی وجود از ما نیست و قائم به ذات خودمان نیستیم و در اتصال با خدا وجود را گرفتهایم. تمام نعمات درونی و بیرونی از اعضا و جوارح و قوا گرفته تا انواع روزیهایی که از آسمان و زمین به ما میرسد، همه از رحمت خداست و ممکن است از دست برود. بیماری، مرگ عزیزان، بلایای طبیعی، طرد از سوی دیگران، تنهایی و... ممکن است برای هرکدام از ما اتفاق بیفتد. بندهای که فکر میکند این نعمات را خودش داشت و از دست داد چه حالی میشود؟
امام(علیهالسلام) در این دعا ما را متوجه میکند که «تو فقر محض هستی. اما در همجواری دائمی با غنی مطلق قرار داری که تمام کمالات را دارد و این کمالات عین اوست و عارض بر او نیست. اما وجود بر تو عارض است و همۀ امکانات به تو بار شده است. پس هر لحظه ممکن است از دست برود.»
وقتی کسی بداند کمالات و نعمات از اول هم مال او نبوده است، اگر از دست برود ناراحت نمیشود. چون هرگز خود را دارا و مستقل از خدا ندیده است. پس نقصها و از دست دادنها تأثیری بر او نمیگذارد. گله و شکایت نمیکند و به هر اسباب و عللی متوسل نمیشود تا شرایط خود را تغییر دهد. اینطور زندگی کردن چقدر راحت و چقدر زیباست! و انسان چقدر از همهچیز رها و آزاد میشود!
کسی که با از دست دادنها به هم میریزد، یکی از دو بینش زیر را دارد: یا توهم کرده چیزی «دارد» که آن را از دست داده است یا فکر میکند آنچه خدا داده «ازدسترفتنی» است. در دو حالت هم مشکل اعتقادی دارد. در حالت اول، زمانی انسان میتواند خود را دارا فرض کند و دارایی را به خود نسبت دهد که خود را مستقل بداند. درحالیکه جز ذات واجبالوجود کسی مستقل نیست و کسی نمیتواند خود را دارا بداند و بگوید: «نعمت خدا مال من شد!» فرض دوم هم غلط است. چون از خداوند جز وجود و رحمت به ما نمیرسد و اینها ازدسترفتنی نیست. فقط جلواتش متفاوت میشود و آن به قوانین عالم ماده برمیگردد که سراسر تغییر و تحول است.
کسی که خود را در احاطۀ زیبایی و غنای مطلق میبیند، در حوادث دنیا قلبش تکان نمیخورد. میداند هر اتفاقی بیفتد او غرق نعمات و رحمت خداست. اگرچه نعمتها یک روز در جلوهای است و روز دیگر در جلوهای دیگر.
***
در قسمت بعدی همین فراز، امام(علیهالسلام) اشاره میفرماید که فریادرسی از کسی که فریادخواهی کرده سزاوار مشیت و عظمت الهی است. یعنی کسی که در اوج درماندگی از خدا وجود را میخواهد، خدا هم به او عطا میکند.
اغلب ما درک درستی از غوث و فریادخواهی نداریم. مثلاً خدا نعمتی مثل چشم به انسان میدهد و او فکر میکند چشم مال خودش است و هر جور خواست از آن استفاده میکند بدون اینکه اتصال خود را با خدا در نظر بگیرد. اگر این چشم دچار مشکل شود و او به درگاه الهی برود، نباید از خدا انتظار پاسخ داشته باشد.
فریادرسی خدا شامل حال کسی میشود که نعمت خدا را به خود بار نمیکند و اتصالش با خدا را از یاد نمیبرد. میداند او هرگز بینا نبوده، نیست و نخواهد بود و فقط خدا بینای مطلق است. او اگر درمانده شود و به درگاه الهی برود حتماً جواب میگیرد. چون اقتضای مشیت و عظمت اوست.
کسی که خود را در محاذات خدا میبیند، از نعمتهای خدا هر جور خواست استفاده نمیکند. ممکن است گرفتار گناه و غفلت شود؛ ولی رابطۀ فقر و غنا بین خودش و معبود را در هر حالی حفظ میکند و بهدنبال غیر خدا نمیرود. چنین کسی در اوج بنبست و عجز، سزاوار استجابت است. او اگر زمین بخورد و جلوی خدا دست دراز کند، محال است از او دستگیری نکند. چون ذات خدا همین است. ذات بدون عفو و رحمت و بدون اسمای حسنی وجود ندارد و خداوند با همین اسما جلوه میکند.
ما اگر کسی را دوست بداریم نگرانیم که او را از دست بدهیم و فیض محبتی که از او دریافت میکردیم قطع شود. در مورد خدا و فیض رحمت او این نگرانی وجود ندارد. چون کسی که دوستش داریم ذاتش باقی نیست. اما ذات خدا مرگ و عدم ندارد و همیشه هست. از طرف دیگر، فیض او هرگز قطع نمیشود و منشأ تمام فیوضات عالم است. تا چنین خدایی داریم چه جای ناراحتی است؟!
مشکل بیشتر مؤمنین متشرع این است که فکر میکنند نعمت خدا مال خودشان شده است. با دادههای خدا زندگی میکنند و وقتی خطا کردند خودشان پی چاره برمیآیند. اما موحد دادههای خدا را مال خود نمیبیند پس وقتی راه را اشتباه رفت، درماندگی خود را به خدا عرضه میکند و میگوید: «مال خودت است و من درست کردنش را از تو میخواهم!» چون میداند خودش نمیتواند چیزی را درست کند. چنین درخواستی حتماً پاسخ میگیرد.
ترس، نگرانی، غفلت، گناه و زمین خوردن هست. اما نوع مواجهه با اینها فرق میکند. موحد در هرکدام از این مشکلات، فقر خود را به درگاه الهی عرضه میکند و حل مشکل را از خدا میخواهد. برعکس کسی که خود را مدیر و مدبر تصور میکند و پی اسباب و علل میرود تا کارش را درست کند.
در ادامۀ دعا میخوانیم: «وَ أَغْنِنَا إِذْ طَرَحْنَا أَنْفُسَنَا بَيْنَ يَدَيْكَ» یعنی ای خدا، من خودت را میخواهم! مرا مثل خودت کن! حال که کل هویت خود را زیر پایت انداخته و خود را در دستان تو رها کردهام، تو مرا غنی کن!
فردی که به بیان این دعای شریف خود را در مقابل خدا میافکند، همان است که به تعبیر قرآن[1] نفسش را به خدا «میفروشد»، این اوج فروتنی و دست خالی بودن بنده در مقابل معبود را نشان میدهد. وقتی او هیچ انانیتی برای خود نمیبیند. عمل اشتباه یا صفت بد خود را به خدا عرضه نمیکند. بلکه تصمیم، رأی و نظر خود را کنار میگذارد، تمام وجود و همۀ قالب خود را به خدا میدهد و از او غنا را میخواهد.
بدون خودیت زندگی کردن، خیلی سخت و خیلی شیرین است! چون خدا برای اینکه انانیت را از بین ببرد، بندهاش را در میادین ابتلا میاندازد. برعکس چیزی که اکثر مردم فکر میکنند که اگر بندۀ خوبی شدند باید تمام نعمات سرازیر شود و مورد نوازش تمام هستی قرار گیرند و تاج جانشینی خدا را دریافت کنند!
زندگی انبیا مثال بارز پیمودن مسیر ابتلا برای از دست دادن تمام انانیتها تا رسیدن به لقای خداست. هیچ پیامبری لای پر قو زندگی نکرده است! از دست دادن انانیت مثل از بین بردن دمل چرکین است. دمل با ناز و نوازش خوب نمیشود! باید بسوزد و جراحی شود. هیچ بیماری از جراح خود توقع نوازش ندارد. اگرچه میداند چاقوی جراحی هم عین رحمت است چون بهبودی را به دنبال دارد.
سالک الی الله هم در سختی ابتلائات، مهر و عشق الهی را میبیند. ماهیت، انانیت، تصمیم و فکر خود را زیر پای خدا میاندازد و برای خود خواستهای ندارد. البته زندگی بدون خواسته ممکن نیست. همۀ موجودات خواسته دارند وگرنه هیچ رشدی اتفاق نمیافتد. حتی یک سنگ هم خواسته دارد و همین خواسته او را در مسیری میاندازد که تبدیل به فیروزه میشود.
خواستههای تمام موجودات، مطابق خواست الهی است و توان مخالفت ندارند. اما خدا به ما اجازه داده است با اختیار خود مسیری جز خواست خدا را انتخاب کنیم. آن کسی رستگار است که از دلبخواهیهای توهمی خود میگذرد و خواستهاش را با خواستۀ مبدأ آفرینش هماهنگ میکند؛ نه با سود و زیان شخصی. او به هر آنچه از خدا میرسد راضی است: از اینکه در قالب بدن زن خلق شده باشد یا مرد، ازدواجش خوب باشد یا بد، فرزندانش خلف باشند یا ناخلف، پیر باشد یا جوان، از آسمان باران نمنم ببارد یا تگرگ، زمین آرام باشد یا زلزله بیاید! او در مقابل تمام قوانین تکوینی و تشریعی خداوند تسلیم و به آنها راضی است و خود را در دست سنن الهی رها کرده است.
بیشتر ما همزمان با بزرگ شدن، شأن و شئونات مختلف به خود بار میکنیم و غرق در کثرتها میشویم و آنقدر خواستههای مختلف به ما هجوم میآورد که خواست خدا را گم میکنیم. چون لذت برآوردن خواستههای خدا را نچشیدیم، از خواستههای خود هم لذت نمیبریم. تمام عمر میدویم اما در قبال این همه تلاش چه به دست میآوریم جز پوچی و یأس؟
***
در فراز ششم این دعای شریف میخوانیم:
«اللَّهُمَّ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ شَمِتَ بِنَا إِذْ شَايَعْنَاهُ عَلَى مَعْصِيَتِكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لَا تُشْمِتْهُ بِنَا بَعْدَ تَرْكِنَا إِيَّاهُ لَكَ وَ رَغْبَتِنَا عَنْهُ إِلَيْكَ»
بار خدایا چون بر معصیت و نافرمانیت از شیطان پیروى كردیم ما را شماتت كرد. پس بر محمّد و آل او درود فرست و پس از آنكه ما براى تو از او دورى گزیده به درگاهت رو آوردیم اندوهی به ما مرسان كه (با آن) ما را شماتت كند.
این فراز به یکی از سنن الهی اشاره دارد: اینکه شیطان، پیروانش را به احساس رضایت و پیروزی نمیرساند. کسی که به دستور شیطان معصیت میکند، گرفتار شماتت خود او میشود. در ابتدا ممکن است احساس سرخوشی و لذت کند، اما در نهایت به پوچی و ذلت میرسد. در قرآن هم از زبان شیطان میخوانیم: «مرا سرزنش نکنید! خود را سرزنش کنید!»[2] گویی شیطان به پیروانش میگوید: «تو چطور حضور خدا را ندیدی و دنبال من افتادی؟! پس شایستۀ سرزنشی!»
سپس امام با صلوات، انسانهایی را واسطه قرار میدهد که هرگز به شیطان لبیک نگفته و او را پس زدهاند. یعنی خدایا! نه بهخاطر من بلکه بهخاطر واسطههای معصومی که به درگاهت آوردهام، وقتی به شیطان پشت کردم تو او را شاد نکن.
این فراز، اعترافی صادقانه و عاشقانه به درگاه خداست. وقتی بنده نه بهخاطر ترس جهنم و رفتن به بهشت، بلکه صرفاً بهخاطر محبت و رغبتی که به خدا دارد، به شیطان پشت میکند. در پی توجیه گناه خود نیست. به پیروی از شیطان معترف است و میخواهد بهسوی خدا برگردد. بهجز معصومین(علیهمالسلام) همه خود را گم میکنند. در هوس، غفلت، تمایلات مادی، دوستیها، مدرسه، شغل، خانواده، ثروت، فقر و کثرات گوناگون غرق میشوند. در این بین عدهای توفیق پیدا میکنند که پس از پیروی شیطان وقتی سرشان به سنگ خورد، بهسوی خدا برگردند. در دعا به خدا میگوییم: «حالا که در درون خودم را پیدا کردم تو هم مرا بپذیر... .»
***
در فراز ابتدایی دعای یازدهم صحیفۀ سجادیه میخوانیم:
«يَا مَنْ ذِكْرُهُ شَرَفٌ لِلذَّاكِرِينَ وَ يَا مَنْ شُكْرُهُ فَوْزٌ لِلشَّاكِرِينَ وَ يَا مَنْ طَاعَتُهُ نَجَاةٌ لِلْمُطِيعِينَ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اشْغَلْ قُلُوبَنَا بِذِكْرِكَ عَنْ كُلِّ ذِكْرٍ، وَ أَلْسِنَتَنَا بِشُكْرِكَ عَنْ كُلِّ شُكْرٍ، وَ جَوَارِحَنَا بِطَاعَتِكَ عَنْ كُلِّ طَاعَةٍ»
اى آنكه یاد او برای یادكنندگان شرافت و بزرگى است و ای آنكه سپاسگزاری او سپاسگزاران را پيروزی است و ای آنكه فرمانبرداری او فرمانبرداران را رهایی است. بر محمّد و آل او درود فرست و دلهای ما را به یاد خود از هر یادى و زبانهامان را به سپاس خود از هر سپاسی و اندامهامان را به طاعت خود از هر طاعتی مشغول بدار.
دعا با بیان سه مرتبه از سلوک یعنی ذکر، شکر و طاعت آغاز میشود. ذکر یعنی وجود را در خود یافتن و حصۀ وجودی را پیدا کردن. ذکر، تجلی محبوب در آینه قلب است، نه فقط تسبیح چرخاندن! ذکر، ادراک حضور وجود در نفس و باطن است و انسان را به معرفت رب میرساند. ذکر به معلوم و عینیت تعلق میگیرد، نه به مجهول. پس ذاکر کسی است که مذکور را در درون یافته و او را میبیند و بهلحاظ حق به شرافت میرسد. میفهمد که چشمش بهلحاظ اسم بصیر میبیند و گوشش بهلحاظ اسم سمیع میشنود. در هر میدانی به خدا اتکا دارد و با این اتکا خلأها را جبران میکند.
کسی که ذاکر است در هر میدانی رتبۀ خود را میشناسد و به اقتضای رتبۀ انسانی عمل میکند. مثلاً پرخاش در عصبانیت، انسان را در رتبۀ حیوانی نگه میدارد. کسی که در عصبانیت خدا را یاد میکند، به اقتضای رتبۀ انسانی خود واکنش نشان میدهد و عصبانیتش را اعمال نمیکند. در میادین دیگر هم همینطور. مثلاً در گرسنگی حرام نمیخورد و در گرفتاریها به اسباب و علل حرام متوسل نمیشود.
یاد خدا یعنی رعایت آداب انسانی در ریز و درشت تمام کارها. پس یاد خدا توهمی و مفهومی نیست و باید در سبک زندگی و بزنگاه انتخاب بین ماهیت و وجود خود را نشان دهد. نفس با انتخاب صحیح به شرافت میرسد و تمام حرکات و سکناتش عبادت و طاعت خدا میشود. خوردنش نور میآورد، فرشتگان در خواب برایش استغفار میکنند. حتی اگر کسی را بکشد، در مسیر برائت این کار را کرده و عین بندگی است.
ذکر خدا باعث میشود آنچه خدا میخواهد از ما ظهور کند که جز عمل عقلانی نیست. عمل عقلانی عین شکر است که موجب فوز و رستگاری است و انسان را به مقصد فطری و رضای خدا میرساند.
انسان با طاعت خدا به نجات میرسد. طاعت یعنی هماهنگ کردن خواست بنده با خواست خدا که انسان را از تشتت نجات میدهد و به وحدت میرساند. کسی که در مسیر خواست الهی نباشد، هر لحظه به حسب موقعیتی که در آن قرار میگیرد، رنگهای مختلف میپذیرد. نفس او یک لحظه گرگ است و لحظۀ دیگر بره! در یک میدان پلنگ است و در میدان دیگر مار! لحظهای رنگ توهم شیطانی میگیرد و لحظۀ دیگر در قد و قامت خود، مستکبر میشود. آنقدر رنگ عوض میکند که نه خودش میفهمد چیست و نه دیگران میدانند چگونه با او رفتار کنند. فقط کسی از تفرقه نجات مییابد و در درونش یکی میشود که اهل طاعت باشد. چون طاعت، نفس را مهار و عقل را فعال میکند. عقل هم وحدت دارد و به کثرات رنگ وحدت میزند.
پس از بیان این سه مورد، امام(علیهالسلام) از خدا میخواهد که قلبش را به ذکر خودش مشغول بدارد. یعنی کشش و جاذبهای در قلبش ایجاد کند که تعلقات را بسوزاند و دیگر جایی برای غیر حق در قلب نباشد. این درخواست به معنای پشت پا زدن به زندگی و ترک کردن دوستان و فامیل نیست! اگر کسی به غذا تعلق و تمایل نداشته باشد از گرسنگی میمیرد! اگر به فرزندش تعلق نداشته باشد، زحمت پرورش او را به جان نمیخرد. اگر بدنش را دوست نداشته باشد، از آن مراقبت نمیکند.
منظور از رهایی از تمام تعلقات این است که انسان وجود را دوست بدارد و بهتبع آن به تمام مراتب وجود عشق بورزد نه به صورت مستقل. چنین کسی سراسر لطف و محبت است. نه فقط به انسانها بلکه به تمام حیوانات و گیاهان و موجودات هستی عشق میورزد! نهتنها فرزند خود، بلکه فرزند همسایه را هم دوست دارد و فراتر از آن هر کودکی در هر گوشۀ دنیا باشد برایش عزیز است. چون آدمها را بهخاطر وجودشان دوست دارد نه بهخاطر ماهیت و محبتش براساس سود و زیان شخصی خودش نیست. پس گاهی حتی از نزدیکترینهای خود بهخاطر خدا و بر محور برائت، دوری میجوید و با دورترینها بر محور ولایت الهی پیوند میخورد.
کسی که محور محبت و نفرتش را خدا قرار دهد، نه گرفتار تملق میشود نه از کسی کینه به دل میگیرد و محبتش از شائبۀ توقع و طمع پاک میشود. تمام مشکلات در روابط اجتماعی بهخاطر این است که حب و بغضها بر محور خدا تعریف نشده است. کسی که به همین فراز دعا پایبند باشد از پراکندگی و توجه به غیر نجات مییابد و به عالم وحدت و اخلاص وارد میشود.
راستی که پس از یکدل شدن چه زندگی گوارایی انتظار انسان موحد را میکشد! زندگی پر از آرامش و رهایی!
[1]. سورۀ بقره، آیۀ 207: «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ»؛ و از مردم كسی است كه جانش را برای خشنودی خدا میفروشد [مانند امیرالمؤمنین(علیهالسلام)] و خدا به بندگان مهربان است.
[2]. سورۀ ابراهیم، آیۀ 22: «...فَلاٰتَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ...»
نظرات کاربران