بسماللهالرّحمنالرّحیم
رحمت، پادزهر ذنوب
در ادامۀ بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 35 (11 صفر 1448) با عنوان «رحمت، پادزهر ذنوب» میپردازیم.
وارد دعای شانزدهم صحیفۀ سجادیه شدیم که دربارۀ طلب عفو و بخشش از خداست.
«اللَّهُمَّ يَا مَنْ بِرَحْمَتِهِ يَسْتَغيثُ الْمُذْنِبُونَ»؛ پروردگارا، اى آنكه گناهكاران بهسبب رحمتش، فريادرس مىطلبند.
این فراز به ارتباط مذنبین با خداوند اشاره دارد و با «اللَّهُمَّ يَا مَنْ» آغاز میشود. یعنی با اینکه خدا در ذاتش قابل دسترسی نیست، اما در کلیت مبهم خودش نمانده و در اسمائش ظهور کرده است. امام در این فراز، تجلی این ظهور را اسم رحمت الهی معرفی کرده است که مذنبین باید به آن پناه ببرند.
منظور از ذنب هم گناه نیست؛ بلکه معنای حقیقیاش دنباله است. ذنب همان بُعد ماهیتی انسان است که شامل تمام حجابهای نورانی و ظلمانی است و شئون مختلفی دارد. قرآن، ذنب را حتی برای پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) هم اثبات کرده است:
«لِّيَغۡفِرَ لَكَ ٱللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنۢبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ»[1]؛ تا خداوند از ذنب آینده و گذشتۀ تو درگذرد.
اگر منظور از ذنب، گناه بود طبق این آیه، عصمت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) زیرسؤال میرود! ذنب برای حضرت، دنبالهای از نفوس جزئی و کلی است که تا مراتب هیولانی و عناصر ترکیبی، پایین آمدهاند. به همین ترتیب مذنبین نفوسی هستند که ماهیت را گرفتهاند و عین نیاز به رحمت الهی هستند.
ازاینرو امام سجاد(علیهالسلام) در این فراز، راهِ کنار رفتن ذنب را حرکت با اسم رحمت الهی عنوان میکنند. البته چنانکه ذنب، مراتب و شئونات مختلف دارد، رحمت هم مرتبهای از تجلیات ذات اقدس الهی است که مراتبی دارد. رحمت پادزهر ذنب است و در هر ذنبی اسمی از رحمت الهی ظهور میکند. هر یک از جلوات ذنب، برای پاک شدن به جلوۀ خاصی از رحمت نیاز دارد. مثلاً برای رفع بیماری بهعنوان یک ذنب و تبعات ماهیت باید به اسم شافی که زیرمجموعۀ رحمت الهی است دست زد. یا برای رفع ریا باید به جلوهای از رحمت الهی که در بُعد خالص کردن کار میکند رو آورد. یا اینکه غضب شاخهای از ذنب است که باید با حلم که زیرمجموعۀ رحمت است پاک شود.
در واقع ریشۀ تمام رذایل، بُعد ماهیتیِ ما در مراتب گوناگون نباتی و حیوانی و وهمی است که تحتعنوان ذنب از آن یاد شده. برای رفع این ذنوب و آفتهای نفسانی باید از وجود که اصل و ریشۀ انسان است کمک بگیریم و خودمان نمیتوانیم کاری از پیش ببریم. باید دست به دامن رحمت الهی و جلواتش شویم تا ذنوب ما را پاک کنند؛ همانگونه که درخت وقتی آفتدار میشود از ریشه کمک میگیرد تا آفتش را از بین ببرد. برخلاف نگاه رایج که معمولاً خودمان برای رفع رذایل، برنامهریزی میکنیم و در نهایت هم شاخ و برگ رذایل را میزنیم؛ بیآنکه ریشۀ آن را برطرف کرده باشیم.
بنابراین گناهان و رذایل اخلاقی، رتبۀ سطحیِ ماهیت هستند و ذنب حقیقی همان بُعد ماهیت ماست. اما اگر در فراز اول این دعا این حقیقت را متوجه نشویم، دچار اخلاق کلامی میشویم و ذنب را فقط در گناهان، خلاصه میکنیم! در ادامه هم در گناهی مثل غیبت به حلالیت گرفتن از طرف مقابل، اکتفا میکنیم! غافل از اینکه با این روش این گناه هیچگاه بهطور کلی از وجود ما پاک نمیشود و چه بسا دوباره دچار آن میشویم.
البته از نظر فقهی، حلالیت طلبیدن برای توبه از گناه غیبت، کافی است؛ ولی با نگاه وجودی به قضیه درمییابیم که ما با غیبت کردن علاوهبر ظلم به دیگران، به نفسمان ظلم میکنیم. نفس ناطقۀ ما بسیار لطیف است و بهسرعت از گناهان رنگ میگیرد. پس توقع نداشته باشیم با یک حلالیت طلبیدن این رنگ از نفس برطرف شود. بهطور کلی نفس و فعل با هم رابطه دارند. ابتدا نفس است که دچار رذایل میشود و سپس در فعل ما اثر میگذارد. پس نباید فکر کنیم با درست کردن فعل، نفس ما هم پاک میشود.
مثال دیگر، خواندن نماز قضا برای میت است. این عمل شاید عذاب فقهی را از میت بردارد؛ اما اثری که در وجودش نقش بسته با این کار برطرف نمیشود و او را به قرب وجودی نمیرساند؛ چون به هر حال، نفسِ دیگری آن نماز را خوانده است و خیلی فرق دارد با زمانی که فرد خودش تا زنده است نمازش را بخواند و با منبع فیض الهی، ارتباط بگیرد.
در این دعای صحیفه از خدا طلب عفو و بخشش میکنیم؛ اما ریشۀ این طلب را باید در اسم جامع رحمت بیابیم و ریشۀ خود را نیز بهعنوان مُذنب در ماهیت و نفس جزئیمان ببینیم. باید ارتباط و اتصال این نفس جزئی را به نفس کلی که همان نفس مطمئنه و نور فاطمی است درک کنیم و مظهر آن شویم. به این ترتیب، تجلی اسم رحمت را که همان انسان کامل و حقیقت «رَحۡمَةً لِّلۡعَٰلَمِينَ»[2] است در خودمان پیدا کردهایم. تنها در این صورت است که ذنوب ما کنار میرود؛ وگرنه با توقف در همان نفس جزئی، مشغول مجاهده در بریدن شاخ و برگ رذایل و گناهان میشویم؛ بیآنکه ریشۀ رذایل را از بین برده باشیم.
در این فراز واژۀ «يَسْتَغيثُ» نشان میدهد که تنها با استغاثه است که نقص ذنب توسط رحمت الهی برداشته میشود. استغاثه درک فقر و نیاز است و رابطۀ رحمت و ذنب را معرفی میکند. سالک با استغاثه، فقر خودش را در رابطه با غنای الهی درک میکند. در حقیقت، استغاثه فریادِ کسی است که به بنبست رسیده، از بیچیزی فریاد میزند و دستش را کاملاً خالی میبیند؛ چون اصلاً ماهیت فینفسه مرده است؛ همهچیز دارد و هیچچیز از خود ندارد. کسی که به فقر خودش پی برده باشد هم بهطور کلی و هم در جزئیات، میتواند ارتباط بین ذنب و رحمت را برقرار کند.
استغاثه، حرکت درون در شدت نقص است و نشانۀ بیداری فطرت و لحظۀ خودآگاهی در بازگشت به رحمت الهی است. سطحیترین مرتبهاش هم حرکت از منزل نفس به مراتب قلب است. اما اینگونه نیست که ما در یک مقام، احتیاج داشته باشیم به خدا رجوع کنیم؛ بلکه فقر ما هم مراتبی دارد؛ از نفس نطفگی تا حیوانی گرفته و عقل هیولانی تا مستفاد، در مقابل رحمت، عین نیاز هستیم. این مراتب نقص نورانی یا ظلمانی در محاذات رحمت به کمال و رشد تبدیل میشود. اما چگونه؟
پیش از هر چیز باید نقص را در خودمان قبول کنیم و بیآنکه توجیه کنیم فقر و نیاز خودمان را ببینیم. مگر وقتی بهعنوان مثال گرسنه میشویم گرسنگی خود را به گردن دیگران میاندازیم؟! نه؛ ما گرسنگی را شأن ماهیت خود میبینیم. به همین ترتیب باید ذنب را در تمام مراتبش شأن ماهیت خود ببینیم.
باید با این فراز زندگی کنیم و بفهمیم هم در طاعت و هم در گناهان، هم در نیازهای مادی و هم معنوی، هیچیم و دستمان خالی است؛ هرچند با گرفتن وجود که همان رحمت الهی است همهچیز در دستمان است. اثرات این افاضۀ وجود را هم در حرف زدن، شنیدن، دیدن و... میبینیم؛ پس جایی برای افسردگی نمیماند.
با درک حقیقی این فقر، دیگر نباید زبانمان به تهمت باز شود یا آنقدر برای خودمان شخصیت توهمی، قائل باشیم که با اندک عکسالعمل دیگران، ناراحت شویم. باید در بزنگاههای زندگی، جای رحمت الهی را در فقر خودمان بیابیم و عوامل بیرونی را کنار بزنیم؛ نه اینکه دنبال مقصر باشیم! «عَلَيۡكُمۡ أَنفُسَكُمۡ»[3].
استغاثه و بهدنبالش محاذات مذنب با رحمت در رابطۀ عبد با مولا نیست؛ بلکه در رابطۀ موجود ناقص با وجود مطلق است. موجودی که خود را عبد ببیند لزوماً خود را ناقص نمیبیند؛ ولی وقتی خود را مذنب و هبوط کرده ببیند خود را عینِ نیاز و در حالِ استغاثه به وجود مطلق و غنی مییابد؛ اما در عین نیازش درمانده هم نیست؛ چون باور دارد که هیچگاه مهرۀ سوخته نیست و همواره خود را در دستگاه رحمت الهی میبیند. درحقیقت باب رحمت، هیچگاه بسته نیست؛ چه در نزول و چه در صعود؛ «رَبُّنَا ٱلَّذِیٓ أَعۡطَیٰ كُلَّ شَیۡءٍ خَلۡقَهُۥ ثُمَّ هَدَیٰ»[4]. در این نگاه، حتی ابلیس هم اگر موفق به توبه شود، مهرۀ سوخته نیست.
ببینید چه خدای زیبایی داریم! با این حال بسیاری از ما به تنازعهای دنیا چسبیدهایم، با نگاهِ سلبی زندگی میکنیم و به زمین و زمان معترضیم! درحالیکه در برابر چنین خدایی باید نگاهمان ایجابی و حسنظنی باشد؛ چنانکه خداوند در حدیث قدسی میفرماید: «أَنَا عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّ عَبْدِي»[5]. پس هیچگاه نباید خود را مهرۀ سوخته ببینیم. خدا و مظاهرش همواره ما را بهسوی رحمت خود دعوت میکنند. بدتر از حرّ که نیستیم! حرّ آب را به روی اباعبدالله(علیهالسلام) بست؛ ولی وقتی پشیمان شد و بهسوی حضرت برگشت، امام او را پذیرفت و سرش را روی سینه گرفت.
اثر استغاثه، این است که جهت وجود بهسمت رحمت سوق کند و مبادی میل و نگاه ما عوض شود. استغاثه اگر واقعی باشد، این اثرات را بهنحوِ عینی خواهد داشت؛ پس اگر اثر نمیبینیم، معلوم است استغاثۀ ما مفهومی است و جدی نیست؛ چنانکه وقتی آب را بخوریم، حتماً اثرات آن را میگیریم و تشنه نمیمانیم.
رهبر شهیدمان دربارۀ صحیفۀ سجادیه، فرمایشی با این مضمون دارند: دعای صحیفه، دعای غرور نیست؛ دعای شکستگی است. مگر میشود با غرور هم دعا کرد؟! آری؛ دعای غرور آنجاست که من خود را میبینم و دعا میکنم و به اجابت قطعی دعایم هم طمع دارم؛ وگرنه آزردهخاطر میشوم! غافل از اینکه خدا با دادن وجود، همهچیز را برای من درست کرده است؛ اما من بهجای بهرهبرداری صحیح از فضل و رحمت الهی از خدا میخواهم شرایط را طبق میل من قرار دهد!
در روایت است که امام مثل کعبه است و ما باید دورش بگردیم[6]؛ هرچند امام به ما نیازی ندارد. اما در دعای غرور بهجای اینکه دور امام بگردیم، از امام میخواهیم دور ما بگردد و شرایط را برایمان روبهراه کند! در واقع بیآنکه فقر خود را ببینیم خود را موجودی دانا و توانا میبینیم که حالا در گوشهای از کارش کم آورده و توقع دارد این گوشۀ نقصش را برطرف کنند؛ درحالیکه ما عین نیازیم. تا زمانی هم که فقر مطلقِ خود را نبینیم خبری از استغاثۀ حقیقی نیست. با این نگاه، هرچقدر در مراتب وجودی بالاتر برویم فقر خودمان را در طیف بالاتر میبینیم و اگرچه به عصمت مطلق[7] نمیرسیم عصمت نسبی را خواهیم چشید.
یادمان باشد ما در آخرالزمان هستیم و بهسمت ظهور اماممان حرکت میکنیم. نمیتوان با امام زمان(عجلاللهفرجه) سطحی روبهرو شد؛ وگرنه همان میشود که برای یازده امام دیگر اتفاق افتاد. همۀ این حضرات، شهید شدند؛ آن هم نه توسط کافران؛ بلکه بهوسیلۀ مسلمانان سطحینگر که حتی زمانی پشت سر امام نماز میخواندند!
پس بهجای اینکه مدام شاخ و برگ رذایل و گناهان را بزنیم و روی کمیت تمرکز کنیم، بر کیفیت بیفزاییم. اصلیترین کار ما کسب معرفت است. هر چقدر هم معرفتمان بیشتر شود، بیشتر به فقر و نقصمان پی میبریم و با استغاثه، رحمت الهی را بیشتر بهسمت خود جلب میکنیم. از آنجایی هم که رحمت الهی انتها ندارد استغاثۀ ما نیز بیانتها خواهد بود.
این طرز فکر امام است که در این فراز دعای صحیفه، آن را دریافتیم. ما باید با طرز فکر امام آشنا باشیم تا عامل تعجیل در ظهور باشیم و بتوانیم با سوار شدن در سفینۀ نجات حضرت در رتبۀ خودمان با ایشان حرکت کنیم. همین که نگاه خود را درست کنیم سبک زندگی ما نیز اصلاح خواهد شد.
[1]. سورۀ فتح، آیۀ 2
[2]. سورۀ انبیاء، آیۀ 107: رحمتی برای عالمیان.
[3]. سورۀ مائده، آیۀ 105: بر شما باد نفسهایتان.
[4]. سورۀ طه، آیۀ 50: پروردگار ما کسی است که آفرینش هر چیزی را به او ارزانی داشته سپس هدایتش کرده است.
[5]. سفینةالبحار، ج 5، ص 385: من نزد حسن ظن بندهام هستم.
[6]. بحارالانوار، ج 36، ص 358: «مَثَلُ الْإِمَامِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ إِذْ تُؤْتَى وَ لَا تَأْتِي».
[7]. معصوم مطلق فقط حضرات هستند که در گذشته و حال گناهی نکرده و هیچوقت نگاهشان را از وجود برنداشتهاند.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفر باشید و نظر خود را ثبت کنید.