زندگی در حضور خدا

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

زندگی در حضور خدا

 

در بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 26 (1 صفر 1448) با عنوان «زندگی در حضور خدا» می‌رسیم.

در دعای سیزدهم صحیفۀ سجادیه به آنجا رسیدیم که امام از توبه می‌گوید:

«عَالِمٍ بِأَنَّ الْعَفْوَ عَنِ الذَّنْبِ الْعَظِيمِ لاَ يَتَعَاظَمُكَ‌، وَ أَنَّ التَّجَاوُزَ عَنِ الْإِثْمِ الْجَلِيلِ لاَ يَسْتَصْعِبُكَ‌، وَ أَنَّ اِحْتِمَالَ الْجِنَايَاتِ الْفَاحِشَةِ لاَ يَتَكَأّدُكَ‌

[به‌سوی تو توبه می‌کنم، توبۀ] کسی که می‌داند بخشش گناه بزرگ برای تو بزرگ نیست، گذشتن از معصیت سنگین بر تو دشوار نیست و تحمل جنایات زشت، به سختی‌ات نمی‌اندازد.

این توبۀ کسی است که جایگاه خود و خدا را در عالم شناخته و فهمیده معاصی و حجاب‌های او هیچ‌کدام بزرگ‌تر از عفو و گذشت الهی نیست و برای خدا سخت نیست که آثار بُعد مادی و غرایز او را نادیده بگیرد و او را بر جرائمش مؤاخذه نکند. اما چرا؟

چون می‌داند او مثل یک بذر ناچیز بوده که خدا برترین استعدادها را در درونش نهاده و میوۀ آن را خلیفۀ خود قرار داده؛ یعنی یک «هیچ» را پر از اسماء و زیبایی‌های خود کرده است. اما او بذر وجودش را فاسد نموده است. با این حال، خدا را چنان شناخته که کندن میوۀ فاسد و حتی تبدیل آن به بهترین شکل برایش سخت و غیرممکن نیست.

مثل ماجرای سید حِمیَری که قدری شراب با خود داشت و وقتی با امام صادق(علیه‌السلام) مواجه شد، به دلیل تولّای قلبی او و نظر ولایی امام، شرابش به شیر تبدیل گشت و پس از حفظ آبرویش در برابر امام، از این خلاف توبه کرد.

آری؛ «يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ»[1]. اما چطور؟ لطف الهی زمانی به انسان نادمِ توبه‌کار می‌رسد که او مضطر شود. زمانی که فرد گناه می‌کند و حضور امام را هم درک نمی‌کند، نه گناه برایش سخت است و نه قبح و زشتی کارش را می‌بیند. اما آنجا که خود را در حضور امام می‌یابد، بخواهد یا نخواهد، مضطر می‌شود و از گناهش شرم می‌کند.

تصور کنید یک روز با کسی دعوا کرده‌ایم، عصبانی شده‌ایم، دلمان از او پر است و بغض و کینه‌اش را به دل گرفته‌ایم. در همین حال، به دیدن بزرگی می‌رویم که به او اعتقاد و محبت داریم و می‌دانیم به درونمان إشراف دارد. چه حالی می‌شویم؟ ما در حضور هستیم و این حضور را درک می‌کنیم و درعین‌حال می‌بینیم که اوضاع درونمان مناسب این حضور نیست. اینجا درمانده می‌شویم و به اضطرار می‌رسیم؛ و «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ...»[2].

آیا ما با خدا این‌گونه زندگی می‌کنیم؟ ما اغلب در محضر هستیم، یعنی نهایتاً در اعتقادمان می‌دانیم که خدا و امام، ما را می‌بینند و هنگام ارتکاب گناه حتی حواسمان به همین اعتقاد ذهنی هم نیست. ما در محضر، مراقب رفتار خود هستیم و ندامت، توبه، گریه و همۀ حالاتمان در محضر است؛ برای همین اضطرار لازم را نداریم.

مثل اینکه در آن مهمانی می‌دانیم خانه و زندگی مال صاحب‌خانه است. اما خودش گاهی هست، گاهی هم در اتاق و آشپزخانه است؛ و خلاصه اگر خطایی کنیم، ممکن است ما را نبیند. البته از خطایمان ناراحت می‌شویم؛ اما خودمان می‌توانیم درستش کنیم، نهایتاً هم از او عذرخواهی و تشکر می‌کنیم و به خانۀ خود می‌رویم!

اما اگر حضورش را در همه حال درک کنیم، یعنی ببینیم او از همۀ مراتب و احوال ما آگاه است و ما هم خانه‌ای جز او نداریم، مضطر می‌شویم و او هم اضطرارمان را پاسخ می‌دهد. برای همین در ادامۀ دعا آمده است:

«وَ أَنَّ أَحَبَّ عِبَادِكَ إِلَيْكَ مَنْ تَرَكَ الاِسْتِكْبَارَ عَلَيْكَ‌، وَ جَانَبَ الْإِصْرَارَ، وَ لَزِمَ الاِسْتِغْفَارَ

و اینکه محبوب‌ترین بندگانت نزد تو کسی است که تکبّر ورزیدن بر تو را ترک کند، از اصرار دوری گزیند و ملازم استغفار باشد.

شرط اضطرار این است که انانیت انسان شکسته شود و خود را در مقابل خدا نبیند؛ وگرنه همیشه فعل گناهی نزد محبوب انجام نمی‌دهد که بخواهد آن را کنار بگذارد و استغفار کند. اما وقتی انانیتش شکسته شود، آن‌قدر از سیّئۀ خود بدش می‌آید که در درون می‌سوزد و این سوز درونی، شرط اجابت و کشف سوء است.

پس قدم اول، اصلاح رابطۀ خود با خداست. اگر به‌جای محضر، حضور او را درک کنیم، از بودن خود شرمنده می‌شویم و یک‌باره می‌بینیم تمام وجودمان را شوق فانی شدن در او گرفته است، بی‌آنکه فکر کنیم ما لیاقتش را نداریم!

قدم دوم، ترک رابطه با خویش است؛ طوری که در هیچ شرایطی دچار انانیت نشویم و نتوانیم با خود ارتباط برقرار کنیم و

تصمیم بگیریم؛ بلکه بگذاریم خدا مهار وجودمان را در دست بگیرد و «كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ»[3] شود.

با این دو قدم، دیگر بر هیچ خطا و گناهی اصرار نمی‌ورزیم، با استغفار مدام، اتصال همیشگی با خدا را حفظ می‌کنیم و همیشه خود را ناچیز و نالایق و او را حاضر و ناظر می‌بینیم. اینجاست که دیگر ارتباطمان با خدا، به عشق و معرفت تبدیل می‌شود و هیچ کاری را از روی عادت برای او انجام نمی‌دهیم؛ زیرا آنچه براساس عادت باشد، عشق و معرفت در آن نیست و تکراری می‌شود، اصلاً خودمان تکراری می‌شویم!

ادامۀ دعا چنین است:

«وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَيْكَ مِنْ أَنْ أَسْتَكْبِرَ، وَ أَعُوذُ بِكَ مِنْ أَنْ أُصِرَّ، وَ أَسْتَغْفِرُكَ لِمَا قَصَّرْتُ فِيهِ‌، وَ أَسْتَعِينُ بِكَ عَلَى مَا عَجَزْتُ عَنْهُ‌

و من به‌سوی تو بیزاری می‌جویم از اینکه استکبار ورزم و به تو پناه می‌برم از اینکه اصرار داشته باشم و از تو طلب غفران دارم برای آنچه در آن کوتاهی کرده‌ام و از تو کمک می‌خواهم بر آنچه از آن عاجزم.

این یعنی لازمۀ درک حضور خدا و ولایت، برائت است، البته با استعانت از خدا. ما در عین درک حضور، از خودبینی‌ها، گناهان، کوتاهی‌ها، ضعف‌ها و تمام تناقضات دنیا که مانع ما هستند، به‌سوی خدا برائت می‌جوییم. یعنی می‌خواهیم هم در عالمِ آنچه خدا دوست دارد، باشیم و هم از آنچه نمی‌خواهد، دور و بری باشیم.

مثل اینکه وقتی در یک گلستان راه می‌رویم، در عین اینکه گل‌های زیبا را می‌بینیم و از طراوتشان لذت می‌بریم، مراقب هستیم خار به پایمان نرود یا مار نیشمان نزند یا در گِل فرو نرویم و... . در ارتباط با خدا هم همین است. ممکن است ما در دنیا به بهشت رسیده باشیم؛ اما خودمان رسیده‌ایم و چنین نیست که دور و برمان از مار و خار و خاشاک و... خالی شده باشد. این‌ها هم به تبع گلستان، هستند و اگر می‌خواهیم آسیب نبینیم، باید دامنمان را بالا بکشیم.

یعنی حتی اگر در بهشت ایمانی زندگی کنیم، باید مراقب تضادها و آفات باشیم؛ نه اینکه بی‌خیال شویم و فکر کنیم ما دیگر کامل شده‌ایم و خطری تهدیدمان نمی‌کند! تنها حقیقتی که هرگز به او گزند نمی‌رسد، خداست. بندگان به هرجا هم برسند، باید احتمال خطر بدهند و ازهمین‌رو باید برائت داشته باشند؛ در درون و در بیرون.

اینجاست که روحیۀ شیعه، هم ولایت دارد و هم برائت. نه‌تنها در درون از خودبینی می‌گریزد، در بیرون هم مراقب است سبک زندگی، اطرافیان، رفت و آمدها و سایر امورش در راهی که خدا دوست ندارد، نباشد. آن هم نه یک بار و یک روز و یک چلّه، بلکه همواره و هر لحظه؛ زیرا می‌داند همۀ مراتب را دارد و هر لحظه ممکن است توهّم شیطانی بیاید و این مراتب را در خود بگیرد؛ عقل هم در این میان گم شود.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ‌، وَ هَبْ لِي مَا يَجِبُ عَلَيَّ لَكَ‌، وَ عَافِنِي مِمَّا أَسْتَوْجِبُهُ مِنْكَ‌، وَ أَجِرْنِي مِمَّا يَخَافُهُ أَهْلُ الْإِسَاءَةِ‌؛ فَإِنَّكَ مَلِيءٌ بِالْعَفْوِ، مَرْجُوٌّ لِلْمَغْفِرَةِ‌، مَعْرُوفٌ بِالتَّجَاوُزِ، لَيْسَ لِحَاجَتِي مَطْلَبٌ سِوَاكَ‌، وَ لاَ لِذَنْبِي غَافِرٌ غَيْرُكَ‌، حَاشَاكَ. وَ لاَ أَخَافُ عَلَى نَفْسِي إِلاَّ إِيَّاكَ‌، إِنَّكَ أَهْلُ اَلتَّقْوىٰ وَ أَهْلُ اَلْمَغْفِرَةِ‌‌

خدایا، بر محمد و آلش درود فرست و حقّی را که بر من داری، ببخش؛ از آنچه مستوجبش هستم، چشم بپوش و از آنچه بدکاران از آن می‌ترسند، پناهم ده. که همانا تو مملوّ از عفو، امیدگاه مغفرت و شناخته‌شده به گذشت هستی؛ من جایی برای درخواست حاجتم جز تو ندارم و هرگز آمرزنده‌ای برای گناهم جز تو نیست. و بر خودم جز از تو نمی‌ترسم، که همانا تو اهل تقوا و مغفرت هستی.

آن‌که می‌خواهد از ترس‌های اهل اسائه در امان باشد، باید از سوء اجتناب کند. اولین سوء هم همین دنیا، بُعد مادی و سود و زیان شخصی و بعد دنیاخواهان، ماده‌گرایان و فرهنگ غرب است. بنده باید از خدا بخواهد هیچ گرایشی در دل او نسبت به دنیا و اهل آن قرار ندهد و نگذارد با آن‌ها سازش‌کاری کند؛ تا او ببیند هیچ سنخیتی با آن‌ها ندارد و به هیچ عنوان نمی‌تواند دنیا و اهلش را در دل خود راه دهد.

این درخواست از خدا هم زیاده‌خواهی نیست؛ چون اولاً محمد و آلش(علیهم‌السلام) را واسطه کرده‌ایم و ثانیاً با نظر به او و عفو و مغفرتش می‌خواهیم، نه با نظر به خود و توبه و عبادتمان. برای همین برخلاف بسیاری از خواسته‌های دنیوی، اگر هم به خواست و طلبمان برسیم، از خدا غافل نمی‌شویم.

در واقع ما سه چیز از او می‌خواهیم که در مقابلش سه حقیقت عینی در او می‌بینیم: او پر از عفو است و عفوش تمام نمی‌شود، غفرانش ذاتی است و خود را با گذشت به ما شناسانده است. از همین روست که هیچ‌کس جز او نمی‌تواند دنباله‌ای را که از ظلمت ماده و گناه گرفته‌ایم، محو کند.

تنها خدا می‌تواند فقر و نداری ما را نادیده بگیرد و از اینکه به هر رتبه‌ای از سوء در درون یا بیرون گرایش پیدا کنیم، نگهمان دارد. از ابتدا هم ما را بر این اساس آفریده و فطرتمان از توجه به دنیا و دنیاخواهان، گریزان است؛ چون این توجه، ما را بی‌چاره می‌کند! زیرا نفس، همان است که شاعر گفته:

یا رب، مباد آنکه گدا معتبر شود

گر معتبر شود، ز خدا بی‌خبر شود!

بارها دیده‌ایم که وقتی به دنیاخواهی‌های نفس پاسخ می‌دهیم، آرامش و نورانیت قلبمان از بین می‌رود و برعکس هرگاه در مقابل هوای نفس می‌ایستیم، این نور و آرامش را در خود می‌یابیم. خواسته‌های نفس هم تمامی ندارد و هرچه آن را روا کنیم، دست از سرمان برنمی‌دارد. برای همین هربار که طرف نفس را بگیریم، فطرتمان ما را می‌ترساند.

این فقط دانش و باور ما نیست؛ تجربه‌ای است که با آن زندگی کرده‌ایم و می‌کنیم. هربار خواستۀ نفس را به دست آورده‌ایم، حتی اگر دچار گناه نشده باشیم، حداقل دغدغه‌مند و نگرانِ از دست دادنش شده‌ایم و به تحلیل ذهنی افتاده‌ایم که چطور آن را حفظ کنیم، نگذاریم کسی از ما بگیرد و...؛ چون فطرت ما بقا را دوست دارد.

یک مثال کوچکش این است که حتی اگر خودمان زندگی و ظاهر معمولی و ساده داشته باشیم، وقتی با کسانی که از نظر ثروت، مقام، شأن اجتماعی، نمره و مدرک و... در سطح بالاتر از ما هستند، دوست می‌شویم، ارتباط برقرار می‌کنیم و رفت و آمد می‌نماییم، ما هم تغییر می‌کنیم. شاید مرتکب گناه نشویم؛ اما حداقلش دغدغه پیدا می‌کنیم ما هم شبیه آنان شویم و می‌ترسیم عقب بمانیم یا در شأن و کلاس آن‌ها نباشیم و از دایرۀ ارتباطی‌شان خط بخوریم.

حال‌آنکه تنها ترسی که باید داشته باشیم، ترس از خداست. نه اینکه خدا ترسناک باشد؛ بلکه باید بترسیم از اینکه مبادا خود را ببینیم و خدا را نبینیم. باید همواره سپر تقوا را بین فقر و زشتی خود و غنا و زیبایی خدا بگیریم تا هیچ بدی را از او نبینیم و هیچ خوبی را مستقلاً به خودمان نسبت ندهیم. اما وقتی این‌همه ترس کاذب و جزئی داشته باشیم، ترس از ندیدن خدا در ما خاموش می‌شود[4].

چه کنیم؟ سبک زندگیِ ترس از دنیا را کنار بگذاریم و با سبکِ ترس از ندیدن خدا زندگی کنیم. از اول به امیال نفس، بها ندهیم تا بعد نگرانِ از دست دادنش نباشیم. اگر از اول حواسمان باشد که هرچه در دنیا داریم یا به دست می‌آوریم، ازدست‌دادنی است، این‌قدر نگران از دست دادن‌ها نمی‌شویم و نمی‌گذاریم نفس، ما را به تحلیل ذهنی و حتی به گناه بکشاند و با توجیه، معصیت را به‌عنوان طاعت برایمان جلوه دهد.

در واقع این دعاها طلب تشریفاتی نیستند؛ یافت درونی‌اند که استعداد وجود ما را پلّه‌پلّه بالا می‌برند و شکوفا می‌کنند، سیاهی جهل و نقص را از ما برمی‌دارند و نور عقل را در ما روشن می‌کنند. مثل کلاس‌های مدرسه که یکی پس از دیگری، دانش‌آموزان را برای رفتن به کلاس‌های بالاتر و آموختن بیشتر آماده می‌کنند.

اما «گر گدا کاهل بوَد، تقصیر صاحب‌خانه چیست؟!»

این دعا سبک زندگی فطری را در یک نگاه درست به ما نشان می‌دهد؛ سبک و نگاهی که تمام ائمه(علیهم‌السلام) در سیرۀ عملی خود آن را پیاده کرده‌اند. امروز هم ما به‌عنوان شیعه باید با این ادعیه زندگی کنیم، نه اینکه فقط بخوانیم و بفهمیم؛ یعنی همواره باید نظرمان به خدا باشد، نه خودمان.

اگر چنین شد، در هر میدانی طبق آنچه فطرتمان حکم می‌کند، عمل می‌کنیم. یعنی بدون توجیه و بهانه‌گیری، چون‌وچرا و در نظر گرفتن سود و زیان شخصی، انتخاب‌های درست می‌کنیم و دیگر اضطراب نداریم. اگر هم جایی را اشتباه رفته باشیم، برمی‌گردیم، خود و زندگی‌مان را به خدا می‌سپاریم و با مجاهده و جهاد، غلط‌هایمان را درست می‌کنیم.

و در پایان دعا به اینجا می‌رسیم: «صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ اقْضِ حَاجَتِي، وَ أَنْجِحْ طَلِبَتِي، وَ اِغْفِرْ ذَنْبِي، وَ آمِنْ خَوْفَ نَفْسِي، إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ، وَ ذَلِكَ عَلَيْكَ يَسِيرٌ، آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ‌

بر محمد و آلش درود فرست، حاجتم را برآورده کن، خواسته‌ام را فراهم نما، گناهم را بیامرز و از ترسم ایمنی ده، که همانا تو بر هر چیز، توانایی و آن برایت آسان است، آمین ای پروردگار جهانیان.

این معارف حتماً در ما تغییر ایجاد می‌کند و درونمان عوض می‌شود؛ طوری که دیگر از سوء و سیّئات بدمان می‌آید. اما از خدا می‌خواهیم در بیرون هم ما را به خواسته و حاجتمان برساند و توفیق دهد رفتار و کردار و گفتارمان را نیز عوض کنیم و بتوانیم راه نفوذ دشمن را در تمام زندگی‌مان ببندیم و هیچ رنگ و بویی از او و روش او در شئونمان نباشد. همچنین ما را از ترسی که از دیدن خود داریم، ایمن کند و بگذارد او را ببینیم؛ زیرا این برای خدا کاری ندارد.

دشمن اصلی ما امروز همان فرهنگ غرب است و یکی از روش‌های آن که متأسفانه در زندگی ما رسوخ پیدا کرده، فرهنگ رستوران و غذاهای فست‌فود است. سنّت ملّی و دینی ما همواره این بوده که مهمانی‌های خانوادگی یا دوستانه را در خانه، دور هم و سر سفره‌های باصفا برگزار کنیم و این سنّت موجب انس بیشتر، نزدیکی دل‌ها، آگاهی از مشکلات یکدیگر و کمک به هم می‌شده است.

اما به مرور با القای فرهنگ غرب، غذا خوردن و مهمانی گرفتن در رستوران رایج شده و بسیاری نیز از سر راحت‌طلبی یا برای باکلاس به نظر رسیدن(!) به این فرهنگ تن داده‌ایم؛ فرهنگی که فقط چشم و هم‌چشمی و نگاه مادی است. کاری هم نداریم که آشپزش مؤمن بوده و با وضو غذا را پخته یا نه. در نتیجه از آثار مثبت و نورانی مهمانی محروم شده‌ایم.

تازه بسیاری از غذاهایی که دوست داریم و سفارش می‌دهیم، غذای غربی و حتی شاید خلاف فطرت و سلامتمان است. شاید گمان کنیم خوشمزه‌تر است؛ اما در واقع میل و نگاه ماست که به غذای بیرونی و به‌ویژه غذاهای غربی مزه می‌دهد؛ وگرنه غذاهای ایرانی، خانگی و طبیعی در تنوع و طعم، چیزی کم ندارند.

اگر می‌خواهیم با این دعا حرکت کنیم، باید تصمیم بگیریم در همه‌چیز، زندگی‌مان را عوض نماییم. این دعا نیز از ابتدا با ستایش حق، اعتراف به عجز خود، شمارش نعمت‌ها، توبه و برگشت، معرفت وجودی، نفی خودبینی و استکبار، استغفار دائمی، ترس همیشگی از خود و امید به حق‌تعالی، ما را برای این تحول عمیق و انقلاب درونی و بیرونی آماده می‌کند؛ إن‌شاءالله.

 


[1]. سورۀ فرقان، آیۀ 70: خدا سیّئاتشان را به حسنات تبدیل می‌کند.

[2]. سورۀ نمل، آیۀ 62: یا آن‌که مضطر را وقتی او را بخواند، اجابت می‌کند و سوء را برمی‌دارد.

[3]. بحارالأنوار، ج ۸۴، ص ۳۱: من سمعش هستم که با آن می‌شنود و بینایی‌اش که با آن می‌بیند و زبانش که با آن سخن می‌گوید.

[4]. در مقابل آمریکا هم باید بترسیم از اینکه روزی به ما چراغ سبز نشان دهد؛ چون هرچه او بدهد، همین دنیای مادی و از نوع شیطانی‌اش است که ترس اصلی را در ما می‌کُشد.

 



نظرات کاربران

//