بسماللهالرّحمنالرّحیم
فرق توحید الوهی و ربوبی
در بحث محرم امسال به خلاصۀ جلسۀ 23 (28 محرم 1448) با عنوان «فرق توحید الوهی و ربوبی» میرسیم.
در سفرۀ دعاهای صحیفۀ سجادیه به دعای دوازدهم در اعتراف به گناه و طلب توبه رسیدیم.
امام سجاد(علیهالسلام) در این دعا مسیری بسیار زیبا را در افنای خود و حرکت بهسوی حضرت حق ترسیم میکند. گفتیم که ریشۀ خوف و رجا در دعا کردن این است که کسی نمیداند در عالم اَلست چه بر او گذشته و جزء تصدیقکنندگان بوده است یا خیر!
البته الست عالمی نیست که تمام شده باشد، بلکه رتبهای در درون همۀ ماست و در تمام میادین امتحان، خدا از ما میپرسد آیا من رب تو هستم؟! یعنی آیا حاضری مسیری که من برای تربیت تو در جهت خلیفه شدن ترتیب دادهام بپذیری یا نه؟!
بله گفتن هم نه تصدیق زبانی بلکه افتادن در سیر تربیتی است. مثلاً بله گفتن دانه به ربوبیت خدا این است که پس از دریافت وجود، سختیهای زیر خاک رفتن، شکافته شدن پوسته، جوانه زدن، سر از خاک بیرون آوردن و جنگیدن با باد و باران را تحمل کند، به هیچکدام از رتبههای تنه، شاخه، برگ و شکوفه مغرور نشود، از دست دادن برگها در پاییز را تاب بیاورد و خشک شدن در زمستان او را ناامید نکند. فقط در این صورت میتواند به ثمره و محصول برسد. او توانسته مسیر تربیتی رب را بهدرستی طی کند. مثل انبیا و اولیا که مسیر ربوبیت را پذیرفتند. آنان میوههای شیرین آفرینشاند.
اما کسی نمیداند که در رتبۀ الست آیا تسلیم تربیت ربوبی هست و عاقبتش خیر خواهد شد یا شر. آیا مثل کافران از این مسیر روی برمیگرداند یا مثل منافقان آن را تا انتها طی نمیکند یا سختیهای مسیر را به جان میخرد و مثل اولیا به سعادت میرسد. پس تا لحظۀ مرگ باید در خوف و رجا باشد. ادعیه به ما کمک میکند که بین خوف و رجا توازن برقرار کنیم. نه به شکوفههایمان مغرور شویم نه از زرد شدن برگها ناامید!
فراز ششم این دعا سراسر خوف است. خوف از خشم و مقت الهی در عین اقرار به گناهان:
«فَهَلْ يَنْفَعُنِي يَا إِلَهِي، إِقْرَارِي عِنْدَكَ بِسُوءِ مَا اكْتَسَبْتُ وَ هَلْ يُنْجِينِي مِنْكَ اعْتِرَافِي لَكَ بِقَبِيحِ مَا ارْتَكَبْتُ أَمْ أَوْجَبْتَ لِي فِي مَقَامِي هَذَا سُخْطَكَ أَمْ لَزِمَنِي فِي وَقْتِ دُعَايَ مَقْتُكَ»
پس ای خدای من! آیا اعترافم به بدی آنچه كردهام نزد تو سود میدهد و آيا اقرار در درگاهت به زشتی آنچه به جا آوردهام از (عذاب) تو مرا رها مینمايد؟ يا در اینجا خشم خود را برای من قرار دادهای؟ يا هنگامی كه دعا كرده تو را میخوانم دشمنی تو با من همراه بوده است؟
گاه ما به گناهان خود اقرار زبانی میکنیم. ولی در درون، هنوز در مقابل خدا سرکش هستیم و روحیه و سلیقهمان همان است که بود؛ حتی اگر قول دهیم دیگر گناه را تکرار نکنیم. این اعتراف فایدهای ندارد و همان است که امام(علیهالسلام) از آن میترسد که مبادا من با وجود اقرار به گناهانم هنوز در خشم خدا واقع شده باشم.
این فراز، خوف بنده را نشان میدهد. بندهای که به عاقبت خود مطمئن نیست و نمیداند در رتبۀ الست وجودش که همان عمق وجود است، ایمان را برگزیده یا کفر و نفاق را. نمیداند خدا به او خشم کرده یا از در رحمت وارد شده است. اما فراز بعدی، کفۀ امید را بالا میبرد. گویی میفرماید ترس من از اینکه خشم تو ممکن است شامل حال من شده باشد هرگز باعث نمیشود از تو مأیوس شوم. چون تو باب توبه را گشودهای:
«سُبْحَانَكَ، لَا أَيْأَسُ مِنْكَ وَ قَدْ فَتحْتَ لِي بَابَ التَّوْبَةِ إِلَيْكَ، بَلْ أَقُولُ مَقَالَ الْعَبْدِ الذَّلِيلِ الظَّالِمِ لِنَفْسِهِ الْمُسْتَخِفِّ بِحُرْمَةِ رَبِّهِ»
پاک و منزهی تو! از تو نومید نمیشوم درحالیكه در توبه و بازگشت بهسوی خود را به رویم گشودهای. بلکه همانند بندۀ خواری كه به خود ستم كرده و حرمت پروردگارش را رعایت ننموده است، سخن میگویم.
شأن بنده این است که تمام بدیها به او برمیگردد. با نگاه به این سوء سابقه، بنده باید همیشه نگران عاقبتش باشد. اما این نگاه، جامع نیست و انسان را در سراشیبی ناامیدی و سقوط قرار میدهد. نگاه جامع این است که بنده هم به شأن خود نگاه کند هم به شأن حقتعالی که خود فرمود هر حسنهای به تو میرسد از خداست.[1]
اینطور امید و شوق در دل بنده جوانه میزند که حتی اگر فطرتش را مهجور کرد و مستوجب خشم خدا شد، باز هم امید هست و میتواند به خدا متوسل شود و توبه کند. توبه یعنی «ای بندۀ من بهسمت من بیا!» آلودگی هر چقدر زیاد باشد، تا وقتی میتوان به اقیانوس رحمت خدا وارد شد جای نگرانی نیست. چون اقیانوس، نجاست را هم پاک میکند. اگر کسی از رحمت خدا ناامید شود و آغوش باز الهی را نبیند خودش کوتاهی کرده است که جز کافران از رحمت خدا مأیوس نمیشوند: «إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكٰافِرُونَ»[2]
وجود انسان از خداست و این وجود هرگز آلوده نمیشود. هرچند ماهیت ممکن است آلوده شود. حتی ممکن است بنده گرفتار قهر و غضب الهی شود و خدا از او ناراضی باشد؛ اما در وجود نه. مثل انسان که جسمش دستخوش تغییر میشود. ممکن است موهایش بریزد یا پیر و بیمار شود. اما هر بلایی سر جسم بیاید، نفس ناطقه و «من» او تغییر نمیکند. به همین ترتیب، ماهیت روی وجود تأثیر نمیگذارد. وجود آنقدر از عشق و رحمت پر است که هرگز آلوده نمیشود.
ذات خدا منبع فیض است و زیبایی بر او عارض نیست و عین اوست. وجود ما هم رتبهای از وجود خداست که ماهیت بر آن جعل شده است. چنین وجود پرفیضی در توبه را باز گذاشته و بنده را با آلودگیهایش میپذیرد. کسی که از رحمت مأیوس میشود در واقع به خدا بدگمان است و فکر میکند خدا نمیتواند ماهیت خراب او را درست کند! پس یأس از رحمت شرک است و خود این یأس از گناهی که موجب یأس شده بدتر است.
در مورد جسم ما که نازلترین رتبۀ خلقت است، میتوان کلیه یا قرنیۀ چشم را پیوند زد و نفس ناطقه این پیوند را برقرار و عضو را ترمیم میکند. چون اگرچه جسم ضعیف و ناقص است اما نفس ناطقه، ضعفی ندارد. در عالم معنا هم این پیوند و ترمیم ممکن است. خداوند که عین خیر و محبت است، حتماً میتواند خرابیهای ما را درست کند. او هیچ نقطۀ ضعفی ندارد. پس جای ناامیدی نیست.
توبه اسمی از اسماء خداست. خودش باب توبه را باز کرده و اگر کسی توبه کرد در واقع خدا به او برگشته است و نباید بهخاطر توبهاش به خود ببالد.
همین توبه شرط دارد و آن طلب و حرکت بهسمت خداست. به همین دلیل، تعبیر دعا توبه از گناه نیست. بلکه توبه بهسوی خداست. توبه ماهیت جذبی دارد. مثل آهنربایی که برادههای آهن را به خود جذب میکند. این جذب شروطی دارد که یکی مسانخت است. آهن و آهنربا با هم مسانخت دارند. به همین دلیل جذب انجام میشود. کسی توقع ندارد پلاستیک به آهنربا جذب شود! شرط دیگر، نزدیکی و در معرض بودن است. اگر فاصله خیلی زیاد باشد براده نمیتواند در میدان مغناطیسی آهنربا قرار گیرد و به آن جذب شود.
به همین ترتیب، وجود ما باید در میدان و محور جذبه و عشق الهی وارد شود و همسنخی با او برقرار کند تا توبه شامل حالش شود. امام(علیهالسلام) پس از سخن از توبه، خود را «الْعَبْدِ الذَّلِيلِ» معرفی میکند. یعنی شرط قرار گرفتن در ریل توبه «ذلت» است. «ذلت» به معنی نرم و رام بودن و در مقابل «عزت» است. زمین ذلول، زمین نرم و شخمخوردهای است که آمادۀ دریافت بذر باشد. اسب ذلول اسبی رام است که به سوارکار خود سواری بدهد. بنده ذلیل بنده ایست که در درون تسلیم خداست و سرکشی ندارد.
انسان وقتی میتواند از در توبه وارد شود و در معرض جذبۀ محبوب قرار گیرد که از عناد و غلظت درآید. پس روحیۀ لجبازی و سرکشی که در جوانها بیشتر دیده میشود، روحیۀ خطرناکی است. اینکه امر الهی برای انسان سخت بیاید و با نارضایتی و گله و شکایت با خدا برخورد کند.
از خود بپرسیم در مقابل خدا نرم هستیم یا نه؟! نرم بودن معنای بندگی و شرط توبه است. خدا دلرباست ولی شرط جذب او شدن و به وحدت رسیدن از تمام تشتتها این است که در مدار اسم تواب قرار بگیریم و هرچه خدا گفت قبول کنیم. بدون چانه زدن، بدون توجیه آوردن و بدون غر زدن!
در ادامۀ دعا اعتراف میکنیم که ما ربوبیت خدا را سبک شمردهایم: «الْمُسْتَخِفِّ بِحُرْمَةِ رَبِّهِ» این حال بندهای است که الوهیت را قبول دارد. وجود را از خدا گرفته و میداند منشأ وجودش خداست. اما در برخی میادین خدا را بهعنوان رب و پروردگار نمیپذیرد.
بااینکه همۀ نفسها در عالم الست به ربوبیت خدا بله گفتهاند. اما پس از ورود به عالم ماده، به آنها این اختیار داده شد که خلاف مسیری که رب ترسیم کرده است حرکت کنند. در واقع بیشتر انسانها در الوهیت موحدند. اما در ربوبیت نه.
خداوند در سورۀ لقمان سؤال و جوابی با همین مضمون را بیان کرده، میفرماید:
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ»[3]
و هر گاه از آنان سؤال كنی «چه کسی آسمانها و زمین را آفريده است؟» مسلّماً میگویند: «اللّٰه» بگو: «الحمدللّٰه (که خود شما معترفید!)» ولى بیشتر آنان نمیدانند!
«لَيَقُولُنَّ» دو تأکید با «ل» و «نّ» دارد. یعنی آنان در گفتۀ خود هیچ شکی ندارند که خداوند آسمانها و زمین را آفریده است و در خود «الله» هیچ اختلافی با هم ندارند. مثل ما که در اصل بودن خود هیچ شکی نداریم. میدانیم نفس ناطقه اعضا و جوارح را ساخته و بقای جسم و ترمیم آن با اوست و تمام اعضا و جوارح و اراده و اعمال خود را به «من» نسبت میدهیم.
این آیه تقابل توحید الوهی و ولایی را نشان میدهد و افرادی را معرفی میکند که با وجود ایمان به خالقیت، شرک ربوبی دارند. باور عموم این است که ایمان و شرک با هم قابل جمع نیست. اما قرآن گروهی را معرفی میکند که این دو را با هم جمع کردهاند: «وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»[4]
همه قبول دارند خدا آفریننده است و مخلوقات ظهورات او هستند. اما همه ربوبیت را قبول ندارند. ربوبیت یعنی همین مخلوقات باید تربیت شوند. چرا کسی که الوهیت را قبول دارد، ربوبیت را قبول ندارد؟ چون قرار گرفتن در مسیر تربیت الهی حرکت و شدن میخواهد که سخت است.
آنان نمیتوانند خالقیت الله را انکار کنند چون شناخت خالق در فطرت بشر نهادینه شده است. اما برای آنها این شناخت مفهومی است نه شهودی. پس کاربردی در زندگی واقعیشان ندارد و به انکار ربوبیت میرسد. این شرک خفی است.
خداوند در آیۀ بعد حقیقت الوهیت را به تصویر میکشد و میفرماید:
«لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»
آنچه در آسمانها و زمین است از آن خداست. همانا خداوند بینیاز و شایستۀ ستایش است!
در این آیه، خداوند خود را با صفت غنی معرفی میکند. تمام هستی نسبت به خداوند فقر امکانی دارند و از او وجود میگیرند. همانطور که نفس ناطقه در مقابل اعضا و جوارح، بینیاز است و دست و پا عین نیاز و ربط به او هستند. اعضا و جوارح، ربوبیت نفس ناطقه را پذیرفتهاند. پس نفس ناطقه میتواند بر دست تسلط داشته باشد و آن را طبق ارادۀ خود حرکت دهد. به همین ترتیب پذیرش ربوبیت خدا یعنی پذیرش تسلط اراده و خواست او در وجود ما.
این آیه تمام هستی را ملک خدا میداند. آن هم بهنحو حقیقی نه اعتباری. در مالکیت اعتباری، مالک میتواند از مملوک خود جدا شود. مثلاً مالکیت ما بر لباسمان مالکیت اعتباری است. پس لباس میتواند گم یا پاره شود. یا اگر ما نباشیم لباس باشد. اما در مالکیت حقیقی اگر مالک نباشد مملوک هم نیست. مثل مالکیت نفس ناطقه بر اعضا و جوارح که مالکیت اعتباری نیست. پس اعضا و جوارح تا زمانی کار میکنند که نفس ناطقه در بدن حضور دارد.
به همین ترتیب مالکیت خداوند بر تمام هستی، مالکیت حقیقی است. موجودات عین ربط به خدا هستند و خدا آنها را راه میبرد و همۀ موجودات برای بقای وجود، هر آن نیاز به گرفتن فیض وجود از او دارند. این مخالف فرضیۀ خدای ساعتساز یا خدای معمار است. براساس این فرضیه خداوند مثل ساعتساز است که پس از ساختن ساعت، ارتباطش با او قطع میشود و ساعتساز باشد یا نباشد، ساعت به کار خود ادامه میدهد. یا خدا مثل معمار است که پس از ساخت بنا رابطهاش با او قطع میشود و بقا و فروریختن ساختمان ربطی به بود و نبود معمار ندارد. چنین خدایی همان خدای مفهومی است که مشرکان او را به الوهیت قبول دارند، اما ربوبیتش را نمیپذیرند. آنان میگویند: «خدا ما را آفریده است و گفته بروید هر جور دوست دارید زندگی کنید!»
این نشان از شناخت سطحی از خداست. آنان خدای واقعی را نمیپرستند و از مناسبات خدا با مخلوقاتش بیاطلاع هستند. این آفت، گریبان افرادی را میگیرد که به شناخت سطحی و مفهومی از هر چیزی بسنده میکنند و به عمق موضوع نمیپردازند. به همین دلیل خداوند نفهمیدن را به آنها نسبت میدهد و میفرماید: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ»
آنها در تشخیص مصداق ربوبیت و کمال دچار اشتباهند. فکر میکنند چشم را خدا خلق کرده و به آنها داده است و تمام! درحالیکه اگر آنی فیض الهی قطع شود، چشم از کار میافتد. حرکت و سکون تمام موجودات از خداست. مثل انگشتان دست که از خود استقلالی ندارند و از «من» دستور میگیرند.
«الحمدلله» یعنی هرچه زیباست به خود موجود برنمیگردد و اثر ذات الهی است. اگر خالق اوست تمام زیباییها و آثار و مالکیت هم از آن اوست و هیچ چیزی جز او زیبا نیست. اینکه خدا زیباست، چیزهای زیبا را هم آفریده و کنار گذاشته و ارتباطش با مخلوقاتش قطع شده، توهم است. خدای خالق همان خدای قانونگذار، تربیتکننده و حفظکننده هم هست.
بیشتر مردم یقین دارند که خداوند موجودات را آفریده است. اما فکر میکنند اسباب ربوبیت میکند: زمین نان میدهد، آسمان باران نازل میکند، خورشید روشن میکند، غذا رشد میدهد و... . این همان شرک خفی و تفکیک بین ربوبیت و الوهیت است.
اما نگاه موحدانه انسان را از این همه پراکندگی بین ربهای گوناگون نجات میدهد. او میداند هرچه به او میرسد از خداست. همان خدایی که آفریده و مسیر رشد را باز کرده است. او از توهم و تمام ترسهای پوشالی رها میشود. این است راز آرامش موحدانۀ اولیای خدا! آنها فقط یک نفر را میبینند و فقط با یک نفر طرف حساب هستند!
***
این آیه به ما درس میدهد که در تمام انتخابهایمان نگاه عمیق و دیدگاه کلان داشته باشیم و به شناخت سطحی از قوانین الهی بسنده نکنیم. تمام مشکل کسانی که با وجود پذیرش الوهیت، ربوبیت را انکار میکنند همین سطحینگری است. ربوبیت، عمق الوهیت است و با ژرفاندیشی میتوان به آن رسید و نسبت خود را با رب به درستی تعریف کرد.
کسی که عمیق فکر میکند، خارج از حدود تکوینی و تشریعی الهی تحت اسارت و تسلط هیچ انسانی قرار نمیگیرد. او فقط تحت ولایت الهی است. اما کسی که بینشش عمیق و کلی نباشد فقط محدودۀ جغرافیایی خود و زندگی شخصیاش را میبیند و نمیتواند مبارز حقیقی باشد و استعمار را نه فقط در گوشهای از جهان که در کل زمین از بین ببرد و برای استقرار حکومت جهانی کار کند. ما اگر خود را منتظر و زمینهساز ظهور میدانیم، باید در تمام امور اهل تعمق باشیم.
درس دیگر آیات، این است که توحید، صرفاً اعتراف زبانی و عقیدۀ ذهنی نیست و باید منشأ عمل باشد. اعتراف زبانی به خالقیت خدا نشانه موحد بودن نیست. همۀ هستی به خالقیت خدا معترفند. اعتراف به خالقیت زمانی سودمند است که در مسیر تکامل روحی و ربوبیت الهی قرار گیرد. رسیدن به سعادت بدون پذیرش ربوبیت ممکن نیست.
ما خود را موحد میدانیم اما این آیات به ما میگوید که ممکن است اعترافمان فقط زبانی باشد. این خیلی خطرناک است! اما چه راهی برای تشخیص توحید زبانی از توحید حقیقی وجود دارد؟ موحد که الوهیت و ربوبیت را با هم قبول دارد، ارادهاش را در ارادۀ خدا فانی میکند. مثل اعضا و جوارح که ارادهشان در ارادۀ «من» فانی است و از خود چیزی ندارند. با این معیار و سنگ محک، صادقانه از خود بپرسیم چقدر از انتخابهایمان پیاده کردن ارادۀ خداست و چقدر بر محور دلبخواهیها و سود و زیان فردی است؟!
[1]. اشاره به سورۀ نساء، آیۀ 79: «مٰا أَصٰابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ»
[2]. سورۀ یوسف، آیۀ 87
[3]. سورۀ لقمان، آیۀ 25. در سورۀ عنکبوت، آیۀ 61 هم قریب همین مضمون بیان میشود: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ فَأَنّٰى يُؤْفَكُونَ»؛ و هرگاه از آنان بپرسی: «چه کسی آسمانها و زمين را آفريده و خورشید و ماه را مسخّر كرده است؟» میگویند: «اللّٰه»! پس چگونه با این اقرار [از توحید و معرفت] رویگردان میشوند؟!
[4]. سورۀ لقمان، آیۀ 25
نظرات کاربران