بسماللهالرّحمنالرّحیم
فقر بنده و فضل خدا
در بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 21 (26 محرّم 1448) با عنوان «فقر بنده و فضل خدا» میرسیم.
روزهای سخت و طاقتفرسای تشییع رهبر شهید(رضواناللهعلیه) را پشتسر گذاشتیم. این روزها مشاهدۀ این همه عشق و حضور اگرچه قدری آرامشدهنده است، ما را به یاد غربت امام حسین(علیهالسلام) میاندازد. گویی حالا که این تشییع باشکوه را میبینیم، بیش از همیشه بر کربلای غریب و بر بدنی که سه روز روی خاکها ماند، غصه میخوریم.
این از برکات خون سیدالشهدای ایران بود که بغض و انتقام حقیقی نسبت به خون ائمه(علیهمالسلام) را در ما زنده کرد. انگار اکنون که درد شهادت رهبر و از دست دادن امام جامعهمان را به چشم دیدهایم، درد عاشورا بیشتر بر جانمان نشسته و خونمان برای اینکه انتقام خون ثارالله و مظلومیت سیدالشهدا(علیهالسلام) را بگیریم، به جوش آمده است.
ما شیعهایم و محبت ولایت را رایگان در جان ما گذاشتهاند. کمترین کار، این است که لااقل امروز قدر رهبر حیّ و حاضرمان را بدانیم، امام زمانمان را بشناسیم، حقیقت ولایت را از غربت درآوریم و برای انتقام آماده شویم. البته منتقم اصلی، امام زمان(عجّلاللهفرجه) است؛ ولی ما باید زمینه را آماده کنیم تا مبادا مثل توّابین، از کوتاهی خود پشیمان شویم.
ما امروز واقعاً نمیتوانیم از خون رهبر خود بگذریم و بگوییم منتظر میمانیم تا خود حضرت بیاید و انتقام بگیرد. نمیتوانیم فقط عزاداری کنیم و دوباره مشغول زندگی عادی خود شویم! پس چطور قرنها از خون امام حسین(علیهالسلام) گذشتهایم و بیآنکه انتقام بگیریم، فقط روضه برپا کردهایم و سینه زدهایم؟ واقعاً چگونه با این درد، زندگی میکردیم؟
امروز ما از آمریکا و اسرائیل و تمام مظاهرشان متنفّریم و حتی دلمان نمیخواهد از مارکها و کالاهایشان استفاده کنیم. اگر هم پیشنهاد صلح و کمک اقتصادی و امکانات رفاهی دهند، حاضر نیستیم بپذیریم و در مقابلشان کوتاه بیاییم. اصلاً تکتک ما آرزو داریم کاش میشد خودمان آنها را هلاک کنیم و موجودیت نحسشان را از روی زمین محو نماییم.
اما چرا تا دیروز برائتمان اینقدر قوی نبود؟ مگر آنها دوست ولایت بودند و امروز دشمن شدهاند؟! چطور اینقدر راحت بودیم؟ تازه هر تکنیک، فرهنگ، کالا و مدلی هم عرضه میکردند، میپذیرفتیم و دنبال پیشرفتهای روزبهروشان بودیم؛ اعمّ از گوشی جدید، نرمافزار جدید، ماشین جدید، مد لباس و موی جدید، دسر و فستفود جدید و...!
خون رهبر شهیدمان(رضواناللهعلیه) بود که این ورق را برگرداند. با تمام وجود از او ممنونیم که با خونش نیز ما را راهنمایی و راهبری فرمود تا یادمان بیاید شمر و یزید و ابنملجم و... فقط اشخاصی در گذشته نبودند که ائمه(علیهمالسلام) را به شهادت رساندند و بعد هم برخی مردند و برخی بهدست شیعیان کشته شدند.
بهراستی اگر دشمنان ولایت فقط شخص بودند و از آنها انتقام هم گرفته شده بود، چرا باز امامان بعدی به شهادت رسیدند؟ این نشان میدهد آنها یک روند منفور شیطانی در طول تاریخ بوده و هستند که همواره باید حس بغض و انتقام از تمامشان در وجود ما باشد.
چه دردآور است وقتی میبینیم در گذشته از کسی کینه به دل گرفته بودیم و مثلاً یک سال، یک ماه یا حتی یک روز دلمان به او مشغول بوده که ببینیم چرا با ما آن کار را کرد و چرا آن حرف را زد و...! ما آنقدر درگیر زندگی خود بودیم و از افراد و اتفاقات مختلف ناراحت میشدیم و آنقدر خود را از بغضهای شخصی و جزئی پر کرده بودیم که اصلاً جایی برای بغض دشمنان ولایت نداشتیم و نتوانستیم با حس انتقام از آنان زندگی کنیم.
چهبسا اگر این بغض از قبل هم در دل ما بود، نه آن همه فتنههای تلخ و دردناک رخ میداد و نه زمینه برای شهادت رهبرمان فراهم میشد. قبول کنیم کمکاری کردهایم و لااقل حالا که متوجه شدهایم و بهخاطر این همه سال پذیرش فرهنگ دشمن، وجودمان پر از سوز و شرم شده است، برگردیم و درست زندگی کنیم.
امامان ما را کشتهاند و ما همیشه طالب خون آنان هستیم؛ اگرچه دشمن در هر زمانی به رنگهای مختلف لباس میپوشد و به شکل اشخاص گوناگون ظاهر میشود. امروز هم خون سیدعلی(رضواناللهعلیه) جریان خون اباعبدالله(علیهالسلام) است و انتقام او انتقام عاشوراست. انتقام ممکن است به هر شکلی گرفته شود؛ اما اصل آن را در خود زنده نگه داریم تا دوباره شل نشویم و به فرهنگ دشمن میل نکنیم.
باید این بغض صادق نسبت به دشمن را آشکار کنیم تا آزادگان جهان نیز ببینند. باید آنقدر به معرفت برسیم و رشد وجودی کنیم که دشمن را در هر شرایط و لباسی بشناسیم. آنوقت دیگر احمقانه اسیر دشمن نمیشویم. دشمن هم وقتی چنین مردمی را ببیند، خودش رو به نابودی میرود و درمانده میشود.
***
در دعای دوازدهم صحیفۀ سجادیه بودیم. امام پس از بیان سه مانع برای دعا و ارتباط با خدا عرضه میدارد:
«وَ يَحْدُونِي عَلَى مَسْأَلَتِكَ تَفَضُّلُكَ عَلَى مَنْ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ إِلَيْكَ، وَ وَفَدَ بِحُسْنِ ظَنِّهِ إِلَيْكَ؛ إِذْ جَمِيعُ إِحْسَانِكَ تَفَضُّلٌ، وَ إِذْ كُلُّ نِعَمِكَ اِبْتِدَاءٌ.»
و [آنچه] مرا به مسئلت از تو وامیدارد، تفضّلت بر هر کسی است که با وجه خود به تو روی آورد و با حسنظنّش بر تو وارد شود؛ چراکه تمام احسان تو تفضّل و همۀ نعمتهایت ابتدایی است.
فضل خدا خاصیتی است که خواهناخواه و بهنحو تکوینی، ما را بهسوی او میکشاند و به قرب و ملاقات خدا و ارتباط قوی با او میرساند. اما این هم شرط دارد؛ اینکه قلبمان متوجه او باشد و وجه باطنمان را بهسوی او کنیم.
فضل یعنی سرریزی رحمت بدون استحقاق؛ مثل شیر دادن مادر به فرزند که فقط از روی عشق است.
کودک در ابتدا فقط یک قطره آب پست بوده که در بطن مادر قرار گرفته؛ مادر به او رو کرده و گامبهگام رشدش داده تا به جایی برسد که خودش همهچیز داشته باشد و به دنیا بیاید. پس از تولد نیز حتی توانِ رفتن به آغوش مادر را ندارد. برای همین با گرسنگی و گریه به مادر رو میکند و از بالا آوردن و خرابکاری هم إبا ندارد. فقط دستوپا میزند تا به آغوش و نوازش و شیر مادر برسد و بعد با هر مکش او شیر از سینۀ مادر برایش جاری میشود. به قول مولوی:
تا نبارد ابر، کی روید چمن؟
تا نگرید طفل، کی نوشد لبن؟
اما وقتی بزرگ شد و خود را توانمند دید، ممکن است نیازش به مادر را از یاد ببرد و در مقابل او ناز کند: «این شور است، آن شیرین است، این را میخواهم، آن را نمیخواهم و...!» حتی ممکن است چنان ناسپاس شود که بگوید: «اصلاً چرا مرا به دنیا آوردی؟ میخواستی شیرم ندهی!» حالآنکه در کودکی هرگز چنین فکری به ذهنش هم خطور نمیکرد.
به همین ترتیب ما نیز قبل از اینکه باشیم و کاری کنیم، خدا فضلش را به ما داده، یعنی ما را به وجود آورده، آفریده و پرورانده است؛ آن هم بدون استحقاق، بلکه به عشق و سرریزی رحمت. فضل او همچنان پیوسته جاری است. ولی ما اگر میخواهیم از آن بهرهمند شویم، باید با همان وجهی که خدا ما را خلق کرده، به او رو کنیم.
وجه وجود ما عین فقر و نیاز به خداست و شرط فضل، این است که با همین فقر و نیاز بهسوی خدا برویم، نه از سر سیریِ بندگی، عبادات و مجاهداتمان! وقتی ببینیم که از خود هیچ نداریم، در درون همیشه گریانیم و مثل یک کودک که به آغوش مادر میرود، خدا را با تضرّع و نیاز طلب کنیم. درنتیجه فیض الهی برایمان میجوشد و ما مثل کودکی که شیر میخورد و مدام رشد میکند، سیر میکنیم و بالا میرویم.
پس باید با قلبمان که حرم خداست و با هویتمان که حضور اوست، بهسوی خدا برویم، نه فقط با ذهن و زبان. او عین عشق است و پیوسته فضل خود را جاری میکند؛ اما پارازیتهای درونی و بیرونی نمیگذارد ما کامل بگیریم، مگر اینکه محبوب و مطلوب قلبمان او باشد و او را بهطور کلی بشناسیم و دوست داشته باشیم.
فضل او چنان جاری است که حتی در بدترین فضا یعنی گناه کبیره هم قرار گیریم، خدا ما را بهسوی خود میخواند؛ اما اول باید ما کلیدش را بزنیم و قلبمان را به طرف خدا کنیم. آنوقت حتی اگر شهوت و غضب حیوانی هم ما را از حق مشغول کند، فضل الهی آنچه را از این بُعد دانی بر ما عارض میشود، پاک میکند.
برعکس اگر گمان کنیم خودمان کسی هستیم و میتوانیم کارها را ردیف کنیم و میکنیم، در معرض فضل خدا قرار نمیگیریم. همچنین است اگر بخواهیم نیاز خود را با غیرخدا برطرف کنیم و قلبمان با باطل باشد. مثلاً وقتی دوست داریم هر گوشی جدید غربی را که به بازار میآید، بخریم، یعنی قلبمان متوجه غرب است و قطعاً با این توجه از خدا دور شویم. فضل الهی نیز به یاریمان نمیآید؛ حتی اگر بکوشیم مرتکب حرام و گناه شرعی نشویم!
حال ببینیم کدامیک آسانتر است: اینکه بکوشیم در فعل از خدا اطاعت کنیم، اما قلبمان جای دیگر باشد و خدا هم کاری به کارمان نداشته باشد یا اینکه قلبمان را باخدا کنیم تا فعلمان هم اطاعت خدا شود و حتی اگر مرتکب خطا شدیم، او دستمان را بگیرد تا بتوانیم برگردیم و جبران کنیم؟
کار ما این است که فرهنگ و روحیۀ غربی را کنار بگذاریم و شمر و یزید زمان را در هر جایگاهی بشناسیم. آنوقت اگر هم دشمن با ما دشمنی کند، خدا پشت و پناهمان است. پس شرط دوم فضل الهی یعنی حسنظن به خدا نیز فراهم میشود؛ زیرا میدانیم وقتی طلبمان حقّ است، هر اتفاقی بیفتد، پیروزیم، چون حق پیروز است.
در واقع طرح فتح خدا در هستی، «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[1] است؛ یعنی انسان تمام جمال و جلال خدا را در زمین ظهور میدهد و زمین، جای ظهور خدا و بهشت او بهدست انسان است. پس روایت انسانی که وجهش بهسوی خداست، روایت پیروزی است و پایانی جز این برایش متصوّر نیست؛ چه در میدان فردی و چه در میدان اجتماعی.
اصلاً همین که قلبش متوجه خداست و انگیزهاش این است که برای خدا و اسلام کار کند، عین سود و نتیجه است و با همین نیت و انگیزه به فتح و پیروزی رسیده است.
با این مقدمات و با توجه به فقر بنده به فضل خدا، در ادامۀ دعا آمده است:
«فَهَا أَنَا ذَا يَا إِلَهِي، وَاقِفٌ بِبَابِ عِزِّكَ وُقُوفَ الْمُسْتَسْلِمِ الذَّلِيلِ، وَ سَائِلُكَ عَلَى الْحَيَاءِ مِنِّي سُؤَالَ الْبَائِسِ الْمُعِيلِ.»
پس این منم پروردگارم که با ذلت و تسلیم بر درگاه عزت تو ایستادهام و با شرم و حیا، همچون بینوای عیالمند از تو مسئلت دارم.
حال که منبع فیض و عامل رشد دنیا و آخرت ما جز در دست خدا نیست و فهمیدم چقدر به او نیاز داریم، این را هم بدانیم که تا طلب نکنیم، خبری از فضل و رشد نیست. پس پیوسته مقیم آستان او باشیم و لحظهای از او جدا نشویم. با شهود فقر و نقص خود، بدون ادا و ادعا و حتی بیآنکه تقاضای ورود کنیم، بر باب عزّتش بایستیم.
آن هم نه با طلبکاری، بلکه به حال تسلیم و با ذلّ عاشقانه؛ یعنی اراده و اختیاری را که به ما داده، تماماً در اختیار خودش بگذاریم و با عین نیستی و فقر خود از او که عین غناست، مسئلت کنیم. فقر خود در اصل وجود که هیچ، بلکه ببینیم چه کولهباری از درماندگی و نیاز در تمام مراتب عقل، خیال و ماده داریم و با درک این عیالواری نزد آن غنی که عین جود و فضل است، برویم تا نواقص و حدودمان را بردارد.
این، نقشهراه عبودیت برای رسیدن به ربوبیت است و بر این مبناست که خودشناسی مقدم بر خداشناسی است؛ زیرا بنده تا عجز خود را نشناسد و نفهمد چقدر نیازمند است، نمیتواند خدا را بشناسد و به او رجوع کند. اما اگر خود را بشناسد، در ضعیفترین حالت به قویترین منبع فیض رجوع میکند و در اتصال به او، به غنا و بینیازی میرسد.
نظرات کاربران