بسماللهالرّحمنالرّحیم
در سمت ظالم ایستادهایم یا مظلوم؟!
در بحث محرم امسال به خلاصۀ جلسۀ 8 (8 محرم 1448) با عنوان «در سمت ظالم ایستادهایم یا مظلوم؟!» میرسیم.
در ادامۀ بررسی دعای هشتم صحیفۀ سجادیه به فراز چهارم این دعای شریف رسیدیم. امام سجاد(علیهالسلام) میفرماید:
«[اللَّهُمَّ إِنيِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ...] أَوْ أَنْ نَعْضُدَ ظَالِماً، أَوْ نَخْذُلَ مَلْهُوفاً، أَوْ نَرُومَ مَا لَيْسَ لَنَا بِحَقٍّ، أَوْ نَقُولَ فِي الْعِلْمِ بِغَيْرِ عِلْمٍ»
[خدایا به تو پناه میبریم...] از اینکه یاریگر ظالمان باشیم یا مظلوم را رها کنیم یا چیزی را بخواهیم که حقمان نیست یا چیزی را بگوییم که علمی به آن نداریم.
امام در این فراز از دعا به آفات روابط اجتماعی اشاره میکند و در مورد گرفتار شدن به آن هشدار میدهد. اولین آفت اجتماعی این است که عملکرد ما ظلم را تقویت کند. «عَضُد» به معنای بازوست. عضدِ ظالم، کسی است که بازو، کمککار و یاریرساننده به اوست.
ظلم در اینجا فقط یک جُرم اخلاقی نیست. بلکه واقعیتی تکوینی است. ظلم در تکوین، نقطۀ مقابل عدل است. عدل را «گذاشتن هرچیز سر جای خود» معنا میکنند. با این تعریف، ظلم، قرار گرفتن چیزها در غیر جای خود است و ظلم حقیقی، ظلم در نظام خلقت و وجود است.
حقتعالی با عدل خود آسمانها و زمین را برافراشته و ظلم از ذات او به دور است.[1] در هستی، هر چیزی سر جای خود قرار دارد. هر اسمی متناسب با طلب خود، وجود گرفته است و در جایگاه شایستۀ خود قرار دارد. خداوند به موجودات، خلقت مخصوص به خود را عطا کرده و هر کدام را بهلحاظ حصّه و رتبۀ وجودی هدایت میکند: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ»[2]
مثلاً در گیاه، رتبۀ تنه، ریشه و برگ با هم فرق دارد. اگر همانقدر که به ریشه آب میدهیم به برگ هم آب بدهیم، عدالت را اجرا نکردهایم. چون نیاز این دو به آب با هم فرق دارد. اجرای عدالت یعنی به هر کدام متناسب با نیازشان آب بدهیم. بر این اساس، حیوان هدایت تشریعی ندارد. همانطور که فرشتگان به شریعت نیاز ندارند. چون نیازش در آنها وجود ندارد. اما انسان بهدلیل ساختار دو وجهی وجودش حتماً به هدایت تشریعی نیاز دارد. عدل خدا ایجاب میکند که به این نیاز با ارسال رسولان پاسخ داده شود.
پس ظلم، برخلاف قانون طبیعی و خلقت است و یاری ظالم، بر هم زدن نظام تکوینی است. خداوند در قرآن اشاره میکند که چگونه ظلم، نظام تکوینی را بر هم میزند و آثارش در خشکی و دریا ظاهر میشود: «ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي النّٰاسِ...»[3]
امروز آب و هوای ناسالم، حیات موجودات را تهدید میکند. این خدا نیست که آب و هوا را ناسالم آفریده، بلکه ظلم انسانها جریان خلقت را از مدار عدل خارج کرده است. چون خداوند به انسان اختیار داده است و او میتواند با سوء اختیار خود، خلقت را تغییر دهد.
قرآن نمیفرماید که به ظالم کمک نکن و ظلم را دوست نداشته باش. بلکه توصیه میکند که حتی روحیۀ ظلم و تمایل درونی به ظالم را هم نداشته باش:
«وَ لاٰتَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ أَوْلِيٰاءَ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ»[4]
و (شما مؤمنان) هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست و به آنها دلگرم باشید وگرنه آتش (كیفر آنان) شما را هم خواهد گرفت و در آن حال جز خدا هیچ دوستی نخواهید داشت و هرگز كسی یارى شما نخواهد كرد.
چون ظالم خلاف نظام تکوینی عمل میکند، با ظلمش جلوی کمال مظلوم را میگیرد. تمایل و اطمینان به چنین موجودی کمکم انسان را از مسیر عدل منحرف میکند.
ظالم، وجودش را در رتبۀ نازل پذیرفته است. مثل کسی که مقصدش قله است اما به دامنه راضی شده. هر جای دامنه متوقف شود از قله بازمانده است. او نهتنها خود را متوقف کرده بلکه با ظلم خود، مظلوم را هم از عروج بازمیدارد. مثل بذری که استعداد درخت شدن را دارد. اما اگر شرایط متناسب نباشد استعدادش ظهور نمیکند.
دنیا مثل کف روی آب است. کف لازمۀ جریان آب است و دیر یا زود از بین میرود. کسی که کف را بهجای آب میگیرد حتماً ضرر میکند؛ چون کف خاصیت آب را ندارد. به همین ترتیب انسانی که در رتبۀ دنیا بماند، از مراتب عالی بازمیماند و این نقص وجودی است. کسی که ظالم را یاری میکند در نقص وجودی او و بستن مسیر کمال برای مظلوم شریک است. چون عالم، مشاعی است. همهچیز تأثیر متقابل دارند و آثار اعمال و انگیزههای انسان در هستی منعکس میشود.
خداوند در قرآن وابستگی به اموال، همسر، فرزندان، مسکن و شغل را راهزن راه معرفی میکند و نسبت به آن هشدار میدهد.[5] بااینکه همۀ اینها را خدا قرار داده است. اما هر کدام میتواند انسان را در دامنۀ وجود متوقف کند و او را از رسیدن به قله بازدارد. این مصداق ظلم است.
یاری ظالم گاهی با عمل است گاهی با بیعملی. گاه با سخن است و گاه با سکوت. علما و دانشمندانی که در دورۀ طاغوت در مقابل ظلم شاهان سکوت میکنند، در واقع یاریگر ظالم هستند. حتی اگر مستقیماً با شاه همراهی نکنند. حتی روحانیونی که بهبهانۀ نصیحت شاه ظالم در دربار او رفتوآمد دارند ظلم او را تقویت میکنند. اگر شخص یا جریانی به وجود انسانها لطمه میزند، باید در مقابلش ایستاد و در اینجا حتی سکوت هم تقویتکنندۀ ظلم است.
ظاهر خوب داشتن نزد ظالم، یاری رساندن به اوست. ظاهر خوب داشتن یعنی شخص نسبت به ظلم و ظالم برائت نداشته باشد یا بااینکه در دل از ظالم بیزار است، بنا به ملاحظات دنیوی و حفظ شئونات مادی، برائت خود را نشان نمیدهد و در مقابل ظالم کرنش یا سکوت میکند. چون به ماهیت خود اصالت داده است و میترسد مخالفت با ظالم، منافع دنیوی او را به خطر بیندازد، آبرویش برود، اموالش را از دست بدهد، به خانواده و فرزندانش آسیب برسد و... .
ظالم همیشه در قامت یک شاه خونریز و بیرحم ظاهر نمیشود! ظالمهای کوچک زیادی اطراف ما وجود دارد: رئیسی که به زیردست خود ظلم میکند. استاد دانشگاهی که حقایق را تحریف و ذهن دانشجویانش را مسموم میکند. شوهری که حقوق همسرش را زیر پا میگذارد و مانع رشد اعضای خانواده است و... . اگر کسی برای اینکه کارش را از دست ندهد در مقابل ظلم رئیسش سکوت کند، بهخاطر مدرک به استادش اعتراض نکند و جلوی انحراف عقاید را نگیرد، برای اینکه زندگیاش را حفظ کند، چشم به فضای ظلم در خانواده ببندد و سیر تربیتی فرزندانش خراب شود در ظلم و تبعات آن شریک است.
حضرت نوح(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) پس از شروع طوفان میدانست که فرزندش ظالم است و باید عذاب شود. چون جایی برای او در کشتی نبود. با این حال به او گفت: «بیا و سوار شو!» حتی دید که فرزندش بااینکه خطر طوفان را دید به او پشت کرد و بهجای سوار شدن به کشتی به کوه بلند پناه برد. اما پس از غرق شدن باز به خدا گله میکند که فرزندم خانواده من بود چرا غرق شد؟!
خداوند به او نهیب میزند که درخواست نجات فرزند ظالمت درخواستی جاهلانه است و او خانوادۀ تو نیست.[6] مبادا ما ظلم را آشکارا ببینیم اما بهخاطر دلبستگیها یا حفظ منافع خود چشم به کار ظالم ببندیم! مبادا ببینیم کسی به ناحق قضاوت میشود یا در موردش غیبت میکنند و به او تهمت میزنند. اما برای حفظ موقعیت و محبوبیت خود سکوت کنیم.
ملاحظهکاری، سازش و کار ظالمانه را به روی طرف مقابل نیاوردن، برای او حاشیۀ امنی ایجاد میکند تا با خیال راحت به ظلمش ادامه دهد. آرام و خوشخلق بودن در مقابل کسی که ظلمش آشکار شده است معنا ندارد. کسی که اینطور باشد، هویت خود را به بهای حفظ ماهیت فروخته است و ابزار دست ظالم میشود[7] و دیگر بندۀ حق نیست. یاری ظالم نوعی از هواپرستی است که ریشه در مصلحتاندیشی و سازشکاری دارد.
محال است ما متوجه ظلم نشویم. چون قلب هشدار میدهد که چیزی درست نیست. فطرت نیاز به آموزش حق و باطل ندارد. گاهی حتی قلب بیدار هم لازم نیست و ذهن هم با حسابگری مادی متوجه ظلم میشود. چه وقتی خود شخص مورد ظلم واقع میشود چه زمانی که به دیگران ظلم میکند. اما اینکه در مقابل ظلم بایستد یا خود را کنار بکشد و ظلم را توجیه کند بستگی به خودش دارد و اینکه آیا حاضر است برای حق هزینه کند یا خیر.
صاحب فطرت سالم که به خدا و رسول او ایمان دارد محال است در میدان ظلم بیطرف بماند. حتی اگر طرد شود یا مورد قضاوت و توهین قرار گیرد. چون میداند در این میدان، بیطرف بودن در واقع طرف ظالم ایستادن و رها کردن مظلوم است.
تعبیر امام(علیهالسلام) در مورد رها کردن مظلوم «نَخْذُلَ مَلْهُوفاً» است. یکی از تلخترین تعابیر همین است. ملهوف کسی است که در ظلم ظالم میسوزد و آه از جگر میکشد.
یاری ظالم و رهاکردن ستمدیده دو روی یک سکهاند. تعداد ظالمان خونریز کم بوده است. اما در عوض بیشتر تودههای مردم مشاهدهگر ظلم بودهاند و خود را کنار کشیدهاند. همین امر هم راه را برای جولان ظالم باز کرده است تاجاییکه اکنون ظالمان حاکم جهان شدهاند. مردم باید بدانند که مشاهدهگر بیطرف معنایی ندارد و مشاهدهگرها در تمام جنایات ظالمان شریکند.
قرآن مشاهدهگران را توبیخ میکند و میفرماید: «شما را چه شده است که در راه خدا نمیجنگید؟! درحالیکه مردان و زنان و کودکان مستضعف میگویند: پروردگارا ! ما را از این شهری كه اهلش ستمكارند، بيرون ببر و از سوی خود، سرپرستى برای ما بگمار و از جانب خود برای ما یاوری قرار ده!»[8]
طبق نص صریح این آیه، یاری مستضعف واجب است و عملی مستحبی یا صرفاً اخلاقی نیست و در شاخۀ «نهی از منکر» جای میگیرد. اینکه خداوند میپرسد: «چرا مستضعف را یاری نمیکنید؟» نشان میدهد که انسان سالم طبیعتاً در کنار مستضعف و در مقابل ظالم است و یاری مستضعف امری فطری است. اگر چنین تمایلی در فطرت انسان نبود و توانایی این کار را نداشت، خداوند هم از ما طلب نمیکرد. همانطور که به نوزاد تازه متولد شده نمیگویند: «چرا یک بشقاب غذا نمیخوری؟!» چون دستگاه گوارش او اصلاً مناسب چنین غذایی نیست.
پس افرادی که میگویند: «فلسطین به ما چه مربوط است؟ آنها که حتی شیعه هم نیستند!» خلاف فطرت انسانی حرف میزنند. دفاع از مستضعف، وظیفۀ فطری هر انسانی است. فارغ از اینکه مستضعف بر چه دین و مسلکی باشد. دایرۀ دفاع از مظلوم حتی از انسانها هم فراتر میرود. اگر ما ببینیم در حق حیوانی ظلم میشود، حق نداریم ساکت باشیم. حتی اگر ببینیم بچهای درختی را میشکند یا میوهای را کال از درخت میچیند و حیف میکند، نباید بگذاریم این اتفاق بیفتد. چون حیوان و گیاه هم در مسیر رشد خود قرار دارند و میخواهند به مقصدی کمالی برسند و هر کسی جلوی کمال هر موجودی را بگیرد ظالم است.
رها کردن مظلوم ریشه در انانیت دارد. کسی که مظلوم را یاری نمیکند آنقدر از انسانیت دور شده که درد مظلوم را نمیفهمد و چون این درد را ندارد، نسبت به حال او بیتفاوت است. اما انسان موحد که در مدار فطرت است، عالم را مشاعی میبیند و میداند از سایر انسانها و بلکه سایر موجودات جدا نیست. پس هر ظلمی در هر گوشهای از جهان قلب او را به درد میآورد و نمیتواند بیتفاوت بماند. بنیانگذاران محور مقاومت تمام زندگیشان را به پای این دغدغه و آرمان ریختند و در این راه خون دادند.
***
در ادامۀ دعا، امام(علیهالسلام) به خدا پناه میبرد از اینکه چیزی را بخواهد که سزاوارش نیست و آرزوهای بزرگی داشته باشد که میداند نشدنی است.
مثل علاقۀ یک نوجوان به خوانندۀ محبوبش که میداند هرگز امکان ندارد به او برسد. اما شب و روز با این علاقه زندگی میکند و تحتتأثیر حب و بغضش قرار میگیرد و زندگیاش را تلف میکند. یا کسی که بدون دانش و تخصص کافی به هر دری میزند تا شغل خاصی را تصاحب کند. اگر به آن شغل نرسد سرخورده و ناامید میشود و اگر برسد، نمیتواند خوب ایفای نقش کند و حق کسی را خورده که شایستگی آن جایگاه را داشته است.
طلب جنگ وقتی جنگیدن بیفایده است، طلب صلح وقتی صلح، انسان را زمین میزند و پیروزیها را کمرنگ میکند و طلب رسیدن به مقام، موقعیت اجتماعی، اعتبار یا چیزی که اصلاً در شأن و مطابق استعداد ما نیست یا برایش هیچ تلاشی نکردهایم، از مصادیق طلب غیرموجه است و مثل این است که نوزاد یک ماهه، بخواهد چلوکباب بخورد! قطعاً اجابت این خواسته سلامتی خود او را به خطر میاندازد.
جهتگیری وجودی بهسوی کمالی کاذب یا تمنای محال، حرکت ما را از مسیر درست خود منحرف میکند و نمیگذارد به کمال شایستۀ خود برسیم.
حق امری واقعی است نه قراردادی. کسی که طلب غیرحق دارد، هستی را درست نمیشناسد و قضا و قدر الهی را بر هم میزند. میل نفس به چیزی که حقش نیست در طمع ریشه دارد و همان هم به انانیت برمیگردد. چنین تمایلاتی باعث فساد در سطح فردی و اجتماعی میشود و در نهایت خود فرد هم به نتیجۀ مطلوب نمیرسد.
انسان خودش میداند سزاوار خواستهای که دارد هست یا نیست. اگر نباشد، با هزاران توجیه خود را مجاب میکند که باید آن را داشته باشد. در واقع توجیهات شیطان، نفس را به طمع میاندازد و او حق را با میل خود اشتباه میگیرد. ممکن است خدا هم این خواسته را برآورده کند و به چیزی که میخواهد برسد، اما در جهت رشد و سعادتش نیست.
اگر خواستۀ غیرحق داشته باشیم، تلاش ما بر مدار حق نیست. یعنی هدف وسیله را توجیه میکند و به هر دری میزنیم تا هر جور شده به خواستۀ خود برسیم. خواستهای که با خودفریبی مشروعش کردهایم. ولی در عمق وجود، میدانیم مطابق میل ماست و برای خدا نیست.
نشانۀ دیگر خواستۀ غیرحق این است که اگر به آن نرسیم به هم میریزیم و ناراحت میشویم. برعکس خواستههای حق که اگر به هر دلیلی برآورده نشود، ناراحت نمیشویم چون آن را برای خدا خواسته بودیم نه ارضای میل خود. پس اگر خدا نخواسته به آن برسیم ما هم راضی هستیم.
البته گاهی ما خواستهای معنوی داریم که میدانیم صلاحیتش را نداریم. مانعی ندارد اگر با تضرع به درگاه الهی برویم و از او بخواهیم لیاقت و استحقاق این مقام معنوی را به ما عطا کند و وجودمان را وسعت بخشد. این مصداق خواستۀ غیرحق نیست. بلکه عین حق و رشد است. خداوند اصرار و الحاح بر چنین خواستههایی را دوست دارد. نگاه مؤمن باید بر قلۀ کمالات و فضایل باشد و به دستاوردهای معنوی کوچک قانع نشود.
***
امام(علیهالسلام) در ادامه میفرماید: «به خدا پناه میبریم از اینکه چیزی را بگوییم که در حوزۀ دانش و تخصص ما نیست.» سخن گفتن بدون علم، اقتدار کاذب به وجود می آورد، شنونده را گمراه میکند و جلوی فهم واقعی را میگیرد. سخن گفتن بدون علم ریشه در ترس کوچک شدن دارد. شخص به دروغ خود را عالم معرفی کند تا به شأن و موقعیت دنیوی برسد و مرید و محبوب پیدا کند. چنین اشخاصی در مسیر پیشرفت علوم اختلال ایجاد میکنند.
اینکه بقیه فکر کنند ما به اندازۀ کافی دانا و دانشمند نیستیم نفس را وا میدارد که علمی را جعل کرده و موقعیت خود را در جمع حفظ کند. این کار ما را به وادی ریا و تکلف میکشاند و باعث میشود علم حقیقی ظهور نکند و عالمان حقیقی شناخته نشوند.
اگر ما واقعاً چیزی را نمیدانیم یا در مورد مسألهای قدرت تحلیل و پاسخگویی نداریم، شجاعانهترین کار این است که بگوییم: «نمیدانم!» و خود را از آسیب حفظ کنیم.
ریشۀ تمام این چهار صفت ناپسند که در این فراز به آن اشاره شد، حاکمیت انانیت است و کسی که حق را از مرکز زندگی خود حذف کند به آن دچار میشود. پس به خدا پناه ببریم از حاکمیت انانیت!
[1]. سورۀ آلعمران، آیۀ 182: «...أَنَّ اللّٰهَ لَيْسَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ»؛ همین تعبیر در سورۀ انفاق، آیۀ 51 و سورۀ حج، آیۀ 10 هم تکرار شده است.
[2]. سورۀ طه، آیۀ 50: «...پروردگار ما همان كسی است كه به هر موجودی، آنچه را لازمۀ آفرینش او بوده داده؛ سپس هدایت كرده است!»
[3]. سورۀ روم، آیۀ 41
[4]. سورۀ هود، آیۀ 113
[5]. سورۀ توبه، آیۀ 24: «قُلْ إِنْ كٰانَ آبٰاؤُكُمْ وَ أَبْنٰاؤُكُمْ وَ إِخْوٰانُكُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسٰادَهٰا وَ مَسٰاكِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰى يَأْتِيَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفٰاسِقِينَ»
[6]. اشاره به سورۀ هود، آیات 42 تا 46
[7]. بحارالانوار، ج 89، ص 172: «من أعان ظالما سلطه الله عليه»؛ کسی که ظالمی را یاری کند خداوند آن ظالم را بر او مسلط میکند.
[8]. سورۀ نساء، آیۀ 75: «وَ مٰا لَكُم لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجٰالِ وَ النِّسٰاءِ وَ الْوِلْدٰانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْ هٰذِهِ الْقَرْيَةِ الظّٰالِمِ أَهْلُهٰا وَ اجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً»
نظرات کاربران