قرآن، مَرکب صعود

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

قرآن، مَرکب صعود

 

در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 6 (6 رمضان 1447) با عنوان «قرآن، مَرکب صعود» می‌رسیم.

در بخش اول یعنی «بهار قرآن»، موضوع نبوت را ادامه می‌دهیم. نبوت، دو جلوه دارد. چنان که دانستیم، جلوۀ تکوینی آن، خبر آوردن انسان کامل یا حقیقت محمدیه(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) از عالم وجود است که روح ما و تمام هستی را متولد می‌کند و به عالمِ وجود می‌آورد. جلوۀ تشریعی آن نیز در دنیا آمده تا عالم جسم و مادۀ ما را تنظیم کند.

این یعنی خدا نه دنیا را رها کرده و نه ما را در دنیا به حال خود واگذاشته که هرچه خواستیم، بکنیم؛ به این خیال که فردای قیامت، بالأخره کارمان به‌نحوی درست می‌شود! بلکه انبیا را فرستاده تا در دنیا راهبری‌مان کنند.

در واقع روح الهی از طریق نبوت تکوینی در ما دمیده شده و حقیقت وجود ما از نبوت است. حال برای آنکه این امر را درک کنیم، آن نبوت در قالب آدم، نوح، موسی، عیسی و...(علیهم‌السلام) می‌آید تا تک‌تک ارواح را به استعداد و خواستشان برساند و آن‌ها وجود را درک کنند.

وقتی هم نوبت به کامل‌ترین استعدادها رسید، در بالاترین جلوه یعنی حضرت محمد(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) می‌آید؛ برای امت آخرالزمان که کامل‌ترین موجودات در هستی با کامل‌ترین استعدادها برای رسیدن به مراتب توحید هستند.

این همان رسالت نبوی است که در سورۀ جمعه خواندیم:

«هُوَ الّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ[1]

طبق این آیه، رسول‌اکرم(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) در دنیا آمده تا آیات خدا را بر ما تلاوت کند و پی‌درپی بخواند. تک‌تک آیات قرآن برای ما راهبر و پیش‌برنده هستند و الفاظ قرآن، ابزار این حرکت‌اند برای آنکه به مقصد یعنی حقیقت قرآن برسیم. پس نمی‌شود قرآن بخوانیم و با آن، منزل‌به‌منزل حرکت نکنیم.

اما این حرکت چگونه است و رسول با تلاوت آیات بر ما، ما را به کجا می‌رساند؟ تزکیه، تعلیم کتاب و حکمت.

تزکیه یعنی پاک شدن و رشد وجودی. بنابراین هرچه قرآن می‌خوانیم، اولاً باید ببینیم چقدر پاک شده‌ایم و رشد کرده‌ایم؛ پاک از گناه، رذیله، خودبینی و بُعد مادی و رشد در فضایل و نگاه توحیدی.

تعلیم کتاب چیست؟ کتاب، مقام جامعیت قرآن است که تمام حقیقت آن را در بر دارد؛ مانند اسم الله که جامع تمام اسماء الهی است. چنان که می‌بینیم کمتر صفحه‌ای از قرآن است که لفظ الله در آن نباشد. در واقع کل قرآن، ما را به الله که مقام وحدتمان است، هدایت می‌کند تا فقط او را ببینیم و به اوصافش متخلق شویم.

حکمت نیز آن است که با تفکر و تدبر در قرآن ببینیم هر آیه چه می‌خواهد به ما بگوید، چه وظیفه‌ای برایمان تعیین می‌کند و برای درک آن چه مجاهده‌ای باید بکنیم. بنابراین نمی‌شود بارها قرآن را ختم کنیم و در حبّ و بغض، روحیه، اخلاق، افکار، خیالات و... در همان وضع قبلی خود نشسته باشیم!

فواید دیگر رسالت در آیۀ زیر آمده است:

«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي... يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ...»[2]

آنان که پیروی می‌کنند از رسول و پیام‌آور امّی که... سنگینی و زنجیرهایی را که بر دوش آنان است، برمی‌دارد.

رسالت، سنگینی‌ها را از ما برمی‌دارد. پس وقتی آیات قرآن را که ابزار رسالت است، می‌خوانیم، باید سبک شویم؛ نه اینکه هنوز وقتی به برخی امور فکر می‌کنیم، سنگین باشیم از اینکه فلان اتفاق افتاد، فلانی چنین کرد، دیگری چنان گفت و... . اگر با قرآن حرکت کنیم، اصلاً به این‌ها فکر نمی‌کنیم و در خلوت یا شلوغی، هیچ چیز جز خدا و تجلیاتش در قلبمان نمی‌آید.

رسالت، ما را از اغلال نیز رها می‌کند و این غل و زنجیر، همان بُعد فانی و دنیوی ما با تمام تبعاتش یعنی حبّ و بغض‌ها، شأن و شئون، رذایل و گناهان است. باید از این غل و زنجیر رها شویم تا در فکر، اعتقاد، خیال، فعل و متن زندگی خود از افراط و تفریط درآییم. وگرنه همین افراط و تفریط‌ها مانع ظهور امام می‌شود؛ چون نمی‌گذارد در مقابل امر و نهی‌اش تسلیم باشیم.

چه بسیار پیش آمده کاری را که می‌دانیم امام می‌خواهد انجام دهیم، ترک کرده‌ایم؛ البته نه ازسر لجبازی و مخالفت، بلکه ازروی ادب و احترام و برای اینکه به‌زعم خود، کار بهتری برای او انجام دهیم؛ یعنی خودمان تشخیص داده‌ایم که این‌طور بهتر است و بیشتر به دلمان می‌چسبد! یا جایی بوده که می‌دانستیم امری مخالف نظر امام است؛ ولی دنبالش رفته‌ایم، چون پنداشته‌ایم برای بودن با امام لازم است!

غافل از آنکه همین افراط و تفریط‌ها ما را از امام دور می‌کند. کافی است منصفانه حال خود را ببینیم و از وجدانمان بپرسیم که چقدر به امام نزدیکیم و دین‌داری و محبتمان چقدر نزد او ارزش دارد. خودمان می‌دانیم چه هستیم؛ به این شرط که با خود صادق باشیم، نفاق نداشته باشیم و به‌جای توجیه و فرار، نقص و تقصیر خود را قبول کنیم و به الله متوسّل شویم تا راه جبران برایمان باز شود.

به بیان ملّاصدرا: غرض اصلی از بعثت رسول و تلاوت آیات بر عقول مردم، سوق دادن آن‌ها به بهشت رضوان و هدایتشان به جوار الهی و عالم نورانی ملکوت است[3]؛ زیرا انسان تا به ملکوت نرسد، عباداتش سودی ندارد.

بهار قرآن یعنی همین که در رمضان می‌آید تا زمین وجود انسان را پاک‌سازی کند، رشد دهد و پس از آنکه یازده ماه در ثقل و زنجیر تعلقات دنیا غرق شده، با تعلیم کتاب و حکمت، زنده و بازسازی نماید و به عالم توحید نزدیک سازد.

البته این راه، سربالایی و نفَس‌گیر است، اما گریزی از آن نیست و باید برویم؛ اگر هم در این راه نفَسمان برید، لااقل رو به بالاییم و در برزخ، حرکت صعودی خواهیم داشت و تکمیل خواهیم شد.

این مسیر، دو شرط دارد: اول، اصلاح عملی در قلب و نفس با تصفیه و تهذیب و دوم اصلاح علمی در خیال و عقل. گام اول، لازمۀ گام دوم است؛ به این معنا که بدون تزکیۀ نفس، هرچه دانا شویم، آن علم برایمان حجاب اکبر است. اما اگر با قلب پاک و نفس اصلاح‌شده در پی علم برویم، می‌توانیم تعلیم اسماء ببینیم و به ملکوت و جبروت نزدیک شویم.

با این دو قدم باید در وادی قرآن برویم. زیرا قرآن اولاً بر سرّ نبی نازل شده و ثانیاً از قلب نبی پیوسته بر قلوب امتش نازل می‌شود. این یعنی تمام قرآن در قلب ماست و تلاوت قرآن، ورود به عالم قلب است. تک‌تک آیات، کلمات و حروف قرآن هم ما را به درک ابعاد و احوال قلب می‌رساند.

قرآنی که در قلب ماست، مشتمل بر سه امر است: اول، حکمت عملی مبتنی بر افعال، اخلاق و آداب؛ دوم حکمت علمی و معارف عقلی؛ سوم حکمت حقیقی و اسرار الهی.

حکمت عملی در افعال و اخلاق، انسان را از تعلق به علل و اسباب رها می‌کند و توجهش را از دنیا و هرچه در آن است، می‌بُرد؛ تا ببیند که این‌ها همه فانی است و این‌قدر اسیر «مال من»، «جایگاه من»، «فرزند من»، «زندگی من»،... و حتی «نماز و روزۀ من» نباشد. نه در زبان، بلکه در فکر و قلبش برای این‌ها حساب باز نکند؛ وگرنه هریک از این‌ها ذره‌ای کم و زیاد شوند، او هم خوشحال و ناراحت می‌شود و قلبش به تلاطم می‌افتد.

چرا؟ چون وقتی برای این‌ها حساب باز کند، می‌خواهد طبق میل و خواست و در جهت راحت و خوشی او باشند؛ و اگر نباشند، او به تنگنا می‌افتد و دچار سختی و فشار می‌شود.

چاره چیست؟ التزام به حکمت عملی یعنی عمل به احکام شریعت و اخلاق و آداب دینی. همین نماز و روزۀ فعلی و رعایت اخلاق و آداب می‌تواند تعلق ما را از دنیا قطع کند، شئونی را که برای خود ساخته‌ایم، کنار بزند و حجاب‌ها را به‌کلی از قلبمان بردارد. نه به این معنا که هیچ دارایی نداشته باشیم و از دنیا استفاده نکنیم، بلکه کمک می‌کند این‌ها را در قلبمان جا ندهیم؛ و وقتی قلب فقط جای خدا باشد، در بیرون هم به همان قدری که خدا گفته و براساس وظیفه با تمام دارایی‌ها و شئونمان برخورد می‌کنیم.

اینجاست که مرحلۀ دوم یعنی معارف و علوم قرآن در قلبمان می‌نشیند و اسماء الهی در آن جوانه می‌زند و ثمر می‌دهد. چنین قلبی لحظه‌به‌لحظه به عالم غیب وصل می‌شود.

اما مرحلۀ سوم قرآن، مخصوص اولیای خداست و کسی جز از طریق وادی محبت خاص الهی به آن نمی‌رسد. ولیّ خدا پس از ترک تعلقات و درک معارف، اسماء الهی را می‌چشد؛ اما از این رتبه هم می‌گذرد و با حضرت حق روبه‌رو می‌شود. یعنی دیگر دنبال زیبایی نیست، بلکه خود زیبا را می‌خواهد و آن‌قدر خودِ شیرین در کامش است که هرچه شیرینی جلویش بگذارند، به چشمش نمی‌آید.

***

دربارۀ علم کلی و علم جزئی الهی به اینجا رسیدیم که نه وحدت بی کثرت داریم و نه کثرت بی وحدت؛ این هر دو با هم‌اند و علم خدا شامل هر دو رتبه می‌شود. در این‌باره آیات 19 تا 24 سورۀ فصّلت را مرور می‌کنیم:

«وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْدٰاءُ اللّٰهِ إِلَى النّٰارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ. حَتّٰى إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ. وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ. وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُكُمْ وَ لاٰ جُلُودُكُمْ وَ لٰكِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللّٰهَ لاٰيَعْلَمُ كَثِيراً مِمّٰا تَعْمَلُونَ. وَ ذٰلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْدٰاكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخٰاسِرِينَ. فَإِنْ يَصْبِرُوا فَالنّٰارُ مَثْوىً لَهُمْ وَ إِنْ يَسْتَعْتِبُوا فَمٰا هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِينَ[4]

دشمنان خدا در آن روز، راه فراری از آتش ندارند؛ چون این آتش، درونی است و آن‌ها نمی‌توانند از خود فرار کنند. در واقع سمع و بصر و قوای خودشان آن‌ها را در درون می‌سوزاند. آن‌ها هم می‌خواهند خود را توجیه کنند و هر طور شده، بگریزند. اما نمی‌شود؛ چون تمام هستی، صاحب شعور است و این شعور نه به معنای دانستن ذهنی، بلکه از نوعِ شدن و تعین وجودی است.

توضیح آنکه قوا و اعضای انسان به‌دلیل اتصال به نفس ناطقۀ او شعور دارند و هرچه او در این دنیا بیندیشد یا رفتار کند، در آن‌ها ضبط می‌شود؛ نه به‌عنوان یاد و خاطره، بلکه با تأثیر در ساختار، سلامت و طهارت آن‌ها. به بیان دیگر، نفس در دنیا براساس روحیات، حبّ و بغض‌ها و ملکات اخلاقی و فعلی انسان تعین پیدا می‌کند و بدن برزخی خود را می‌سازد. بعد هم با همین تعین، در سعادت یا شقاوت، باقی می‌شود.

در قیامت که پرده‌ها کنار می‌رود، سمع و بصر و سایر قوای انسان براساس این تعین، شهادت می‌دهند و حقیقت خود را آشکار می‌کنند. پس شهادت اعضا در قیامت صرفاً شهادت لفظی نیست؛ بلکه ظهور حقیقت اعمال است. آنجا صورت اعمال، عین خود نفس می‌شود و شهادت اعضا در واقع آشکار شدن آثار نگاه و عمل انسان در هویت اوست.

این همان تجلی علم خداست که بر همه چیز احاطه دارد و تمام اجزاء هستی ازجمله اعضا و قوای ما ظهور آن هستند؛ مثل یک شعور و آگاهیِ پیوسته و جاری. اما اغلب ما خدا را فقط صاحب علم کلی می‌دانیم و فکر می‌کنیم با امور جزئی کاری ندارد؛ پس می‌توانیم در مسائل مختلف، زیرابی برویم و هرکاری خواستیم، بکنیم!

البته احتمالاً در باور ذهنی این تفکر را نداریم؛ اما در میدان عمل، با این تفکر زندگی می‌کنیم و حبّ و بغض و طرز زندگی‌مان این را نشان می‌دهد. چگونه؟ آنجا که خدا و توحید را به‌طور کلی قبول داریم؛ اما در جزئیات مثلاً می‌گوییم: «نماز من برای خدا چه سودی دارد؟ یا اگر نخوانم، چه چیزی از او کم می‌شود؟» یعنی خدا را جدا و خارج از خود و زندگی‌مان می‌بینیم؛ و سقوط از همین جا شروع می‌شود که حقیقت زندۀ خدا را به مفهوم ذهنی تبدیل می‌کنیم و قرآن و نماز را در مفهوم می‌خوانیم!

حال‌آنکه او از ما جدا نیست و همواره با ما بوده و هست، در همۀ کلیات و جزئیات. پس هیچ فعل و عملی از ما، خارج از قلمرو شهود او صادر نمی‌شود و او همان گونه که کلیات را می‌داند، جزئیات نیز در احاطۀ علمی‌اش است. اگر فکر کنیم خدا فقط کلیات را می‌داند و جزئیات را نه، در واقع خود را مستقل دیده‌ایم و دچار شرک خفی شده‌ایم.

طبق آیات فوق نیز اصل گناه و ریشۀ مخالفت دشمنان خدا، همین نگاه غلط است. زیرا انسان زمانی دچار معصیت می‌شود که می‌پندارد خدا حضور ندارد و زمانی اجازۀ قضاوت و عمل براساس فهم شخصی به خود می‌دهد که باب حضور خدا را می‌بندد و او را دور می‌بیند. این نگاه موجب می‌شود او تمام سرمایۀ وجودش را ببازد و تباه کند و طوری دچار زیان و خسران گردد که دیگر حتی اگر عذر هم بخواهد، پذیرفته نباشد!

 


[1]. سورۀ جمعه، آیۀ 2: او کسی است که در امّی‌ها رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان تلاوت می‌کند، آنان را تزکیه می‌دهد و کتاب و حکمت را تعلیمشان می‌نماید؛ در حالی که از قبل در گمراهی آشکار بودند.

[2]. سورۀ اعراف، آیۀ 157

[3]. تفسیر القرآن الکریم، ملّاصدرا، ج7، ص157

[4]. روزی که دشمنان خدا به‌سوی آتش محشور می‌شوند، پس آنان را بازمی‌دارند. تا اینکه وقتی به آن می‌رسند، سمع و ابصار و پوست‌هایشان به آنچه می‌کردند، شهادت می‌دهد. به پوست‌هایشان می‌گویند: «چرا علیه ما شهادت می‌دهید؟» می‌گویند: «ما را خدایی به نطق درآورده که همه چیز را ناطق کرده است. او شما را بار اول آفرید و به‌سوی او بازمی‌گردید. شما چنین نبود که به‌خاطر شهادت سمع و ابصار و پوست‌هایتان علیه خود، [اعمالتان را] مخفی کنید؛ اما گمان می‌کردید همانا خدا بسیاری از اعمالتان را نمی‌داند! این ظنّ شما که به پروردگارتان بردید، شما را هلاک کرد و زیان‌کار شدید.» پس آتش جایگاه آنان است، چه صبر کنند، [چه نکنند] و اگر عذر بخواهند، پذیرفته نیست!

 



نظرات کاربران

//