حقیقت تسبیح الهی

 

حقیقت تسبیح الهی

 

در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 4 (4 رمضان 1447) با عنوان «حقیقت تسبیح» می‌رسیم.

در این جلسه در ادامۀ بیان نظر مرحوم ملاصدرا دربارۀ قرآن به‌دنبال یافتن هدف قرآن هستیم. ایشان معتقد است که دلایل عقلی و نقلی و عرفانی نشان می‌دهد که کسی که با قرآن حرکت می‌کند در حقیقت در مسیر تسبیح الهی حرکت کرده است؛ آن هم در مراتب گوناگون ذات و صفات و فعل الهی.

مسئلۀ دیگر این است که خداوند با تمام موجودات، معیّت کلی دارد؛ در واقع موجودات همچون قطره‌ای در دریا و شعاعی از خورشید، همواره در اتصال با حقیقت وجود هستند.

در این میان انسان تنها موجودی است که همۀ مراتب را با هم دارد و ازاین‌رو می‌تواند در مرتبه‌ای توقف کند و تمام آنچه را که گرفته ظهور ندهد؛ برخلاف سایر موجودات که وجود را همان گونه که گرفته‌اند ظهور می‌دهند. چنان که در قرآن می‌خوانیم: «سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ»[1] و در آیه‌ای دیگر دربارۀ مخلوقات الهی چنین آمده: «آتِي الرَّحْمٰنِ عَبْداً»[2].

خداوند در تجلی‌اش هم به صفات جمالی و هم صفات جلالی بر تمام موجودات، ظهور کرده است. یعنی کمال خدا فقط با وحدتِ تنها و یا کثرتِ تنها ظهور نمی‌کند؛ بلکه هر دو با هم خدا را نشان می‌دهند. وحدت یا همان زیبایی‌ها اصلِ وجود است و کثرت یا همان بُعدِ فانی، تَبَع و سایۀ وجود است. در این میان، باید ببینیم نگاه ما به کدام بُعد است و به کدام اصالت می‌دهیم.

پس همۀ موجودات و از جمله انسان‌ها در وجودشان شاهد صفات جمالی خدا هستند؛ چنان که آیات مربوط به عالم ذر، مؤید این حقیقت است که ما با نفسمان ربّ خود را نه اینکه دیده‌ایم؛ بلکه هر لحظه می‌بینیم و شاهدیم. حرکت کمالی ما آنجاست که این بُعد ملکوتی وجودمان را که شاهد خداست بیابیم؛ چگونه؟ جنبۀ فانی و محدودمان را کنار بزنیم تا اتصالمان به این بُعد باقی را درک کنیم. به‌عنوان نمونه به علم محدود خود اصالت ندهیم تا علم خدایی‌مان را بیابیم. و این همان حقیقت «تسبیح» است که پیش‌از این گفتیم باید با ورود به عالم قرآن در مسیرش حرکت کنیم.

هر چند تمام موجودات، چه بخواهند و چه نخواهند، در جریان حرکت تکوینیِ خود هر لحظه این تسبیح را انجام می‌دهند. برای مثال یک بذر را در نظر بگیرید. مراتب ریشه، ساقه، برگ دادن، شکوفه دادن و... را یکی‌یکی طی می‌کند تا آنچه در درونش بالقوه بوده است به فعلیت برسد. باغبان هم تنها یک علت اِعدادی برای رشد آن است و به‌محض اینکه در خاک قرار بگیرد و شرایط رشدش مناسب باشد این مراحل را طی می‌کند. یا یک نطفه را فرض کنید که مراتب علقگی و مضغگی و جنینی را یکی پس از دیگری طی می‌کند و به‌شکل نوزادی بالفعل به دنیا می‌آید. مادر هم اختیاری در هیچ یک از این مراحل ندارد و به‌محض قرار گرفتن نطفه در رحم او، همان وجودی که در معیت نطفه است آن را در این مسیر پیش می‌برد و از صورتی به صورتی دیگر تبدیل می‌کند؛ و این همان تسبیح الهی در تکوین است.

اما در بُعد تشریعی، عده‌ای از انسان‌ها غافلانه خود را همه‌کاره می‌بینند! کسانی هم هستند که ردپای وجود و در مقابل، هیچ‌کاره بودن خودشان را در هر حرکتی می‌یابند. با این تسبیح، می‌بینند که همۀ امورشان در دست قدرت الهی است و ازاین‌رو نه با به دست آوردن‌ها خوشحال می‌شوند و نه با از دست دادن‌ها ناراحت.

ازسویی‌دیگر همچنان که در تکوین، نطفه در یک صورت نمی‌ماند تا صورتی بالاتر از وجودش به ظهور برسد، انسان نیز در حرکت تسبیحی باید آن به آن از علایق و دلبستگی‌های فانی قطع شود و به این ترتیب، موانع ظهور وجود را از نفس خود بر‌دارد.

***

در جلسات گذشته به تفسیر آیه‌ای از سورۀ عنکبوت رسیدیم که خداوند می‌فرماید: «أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ»[3]؛ آیا مردم گمان کرده‌اند همین که بگویند ایمان آوردیم رها می‌شوند و امتحان نمی‌شوند؟!

 این گونه نیست که خداوند انسان‌ها را خلق کرده و به حال خود رها کند تا به هر طریقی که دوست دارند مانند چهارپایان زندگی کنند! شک نداشته باشیم که در سنت ابتلای الهی قرار می‌گیریم و خداوند در «علمش» صادق را از کاذب بازمی‌شناسد.

اینجا بود که به بحث علم الهی رسیدیم و آن را از نهج‌البلاغه نیز بررسی کردیم.

می‌خواهیم ببینیم اینکه ما معلوم خدا هستیم و خدا به همۀ مراتب وجودی‌مان علم دارد یعنی چه. پاسخ به این پرسش از آنجایی اهمیت دارد که به خدا شکایت نکنیم که خدایا تو که می‌دانستی من جهنمی می‌شوم پس چرا من را آفریدی؟!

داستان این گونه است که خدا وجود کلی را ظهور داد؛ اما در جریان وجود، هر کدام از موجودات، رتبه‌ای از این ظهور وجود را خواستند و خدا همان را به هر یک از آن‌ها داد. یعنی اگر یکی فرشته شد، یکی ابلیس و یکی انسان، هر کدام همین رتبه را طلب کرده بودند و خدا طبق خواست هر یک به آن‌ها افاضه کرد.

پس نه‌تنها انسان، بلکه ابلیس و فرشتگان هم به‌عنوان موجود، وجود را گرفتند و شاهد خدا در وجودشان هستند؛ خدا هم علم دارد که این‌ها در چه رتبه‌ای وجود را گرفته‌اند؛ اما این کافی نیست و باید امتحان شوند. امتحانشان هم به آدم بود که تمام مراتب وجود را به‌نحو جامع گرفته بود. در این میان ابلیس، سرپیچی از خواست الهی و رتبۀ شیطنت را خواست و خدا هم وجود را در این رتبه برایش جعل کرد و شیطان شد؛ فرشتگان هم در برابر آدم سجده کردند و خواستند که اسماء را بدانند و آدم، اسماء را به آن‌ها خبر داد.

پس امتحان اولیۀ خلقت، به آدم بود؛ اما آدم هم مستثنی از این قانون نبود و به درخت منهیه، امتحان شد. انتخاب آدم نزدیک شدن به درخت منهیه بود و با این انتخاب، خودش را در مسیر صعود به زحمت انداخت.

به همین ترتیب ما هم که امت پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستیم و نه‌تنها در وجودمان کامل هستیم بلکه کامل‌ترین زمینه برای صعود وجودمان را داریم، باید دچار فتنه و امتحان شویم. چون اصلاً روند خلقت همین است و غیر از این نیست. پس همین که مسلمانی و شیعگی را انتخاب کردیم فکر نکنیم کار تمام شده؛ لحظه‌به‌لحظه در میدان ابتلا قرار می‌گیریم. چون خدا به رتبه‌ای که از وجود انتخاب کرده و گرفته‌ایم علم دارد.

امتحان الهی برای ما که خلیفۀ خدا در جامعیت مراتب وجود هستیم، به این است که حدود وجود را کنار بزنیم تا وجود آن گونه که افاضه شده ظهور کند یا اینکه در حدود حیوانی و شیطانی و مَلِکی توقف کنیم.

***

در روند تبیین بحث علم الهی در جلسات گذشته به مناظرۀ عمران صابی با امام رضا (علیه‌السلام) در مجلس مأمون رسیدیم.

عمران از امام پرسید: «يَا سَيِّدِي أَ لاَ تُخْبِرُنِي عَنْ حُدُودِ خَلْقِهِ كَيْفَ هِيَ وَ مَا مَعَانِيهَا وَ عَلَى كَمْ نَوْعٍ يَكُونُ»[4]؟ ای آقای من، مرا از کیفیت حدود خلقتش، معانی آن و انواع آن خبر می‌دهی؟

در واقع عمران از حدودی که وجود در ظهورش می‌گیرد می‌پرسد. همان که خداوند در قرآن می‌فرماید: «وَ الَّذِي قَدَّرَ فَهَدىٰ»[5]. خداوند به‌تناسب هر موجودی حدودی برایش قرار داده و با آن حد، آن موجود را هدایت کرده و حرکت می‌دهد. اگر می‌خواهیم وجود را بشناسیم، ابتدا باید حدودِ آن را بشناسیم و آن‌ها را از مسیر ظهور وجود برداریم.

امام در پاسخ این سؤال عمران فرمود: «قَدْ سَأَلْتَ فَاعْلَمْ‌ أَنَّ حُدُودَ خَلْقِهِ عَلَى سِتَّةِ أَنْوَاعٍ‌ مَلْمُوسٍ وَ مَوْزُونٍ وَ مَنْظُورٍ إِلَيْهِ وَ مَا لاَ ذَوْقَ لَهُ‌ وَ هُوَ اَلرُّوحُ وَ مِنْهَا مَنْظُورٌ إِلَيْهِ وَ لَيْسَ لَهُ وَزْنٌ وَ لاَ لَمْسٌ وَ لاَ حِسُّ وَ لاَ لَوْنٌ وَ لاَ ذَوْقٌ وَ اَلتَّقْدِيرُ وَ اَلْأَعْرَاضُ وَ اَلصُّوَرُ وَ اَلطُّولُ وَ اَلْعَرْضُ وَ مِنْهَا اَلْعَمَلُ وَ اَلْحَرَكَاتُ اَلَّتِي تَصْنَعُ اَلْأَشْيَاءَ وَ تَعْمَلُهَا وَ تُغَيِّرُهَا مِنْ حَالٍ إِلَى حَالٍ وَ تَزِيدُهَا وَ تَنْقُصُهَا فَأَمَّا اَلْأَعْمَالُ وَ اَلْحَرَكَاتُ فَإِنَّهَا تَنْطَلِقُ لِأَنَّهُ لاَ وَقْتَ لَهَا أَكْثَرَ مِنْ قَدْرِ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَإِذَا فَرَغَ مِنَ اَلشَّيْ‌ءِ اِنْطَلَقَ بِالْحَرَكَةِ وَ بَقِيَ اَلْأَثَرُ وَ يَجْرِي مَجْرَى اَلْكَلاَمِ اَلَّذِي يَذْهَبُ وَ يَبْقَى أَثَرُهُ»؛

طبق فرمایش حضرت، حدود خلق بر شش نوع است: اولین نوع، لمس‌کردنی، وزن‌کردنی و در عین حال در نظر خدا هستند.

دومین حد، روح است که وزنی ندارد. اما نفرموده که مورد نظر الهی است؛ چون روح، آینۀ خدا و جلوۀ خدا به خودش است.

حد سوم وزن ندارد، ملموس نیست و حس و رنگ ندارد و چشیدنی نیست و در عین حال، در نظر الهی است.

حد چهارم تقدیر و حد پنجم اعراض و صورت‌ها و طول و عرض هستند.

ششمین حد هم عمل و حرکاتی است که اشیاء را می‌سازد و از حالی به حال دیگر تغییر می‌دهد و زیاد و کم می‌کند.

حضرت در توضیح این فراز می‌فرماید: «اعمال و حرکات می‌روند و زمانی بیشتر از آنچه برایشان نیاز بوده ندارند. چون آن فعل تمام می‌شود حرکتش از بین رفته و اثرش باقی می‌ماند. همانند سخن گفتن که می‌رود و اثرش باقی می‌ماند.»

در واقع این اعمال فقط به‌اندازۀ زمان مورد نیاز خود در پهنۀ هستی هستند و با پایان یافتن زمانشان تمام می‌شوند؛ اما آثارشان در وجود ما باقی می‌ماند. به‌عنوان مثال وقتی حرف می‌زنیم تکلم ما زمانی تمام می‌شود؛ اما براساس نیت و انگیزه و حب و بغضمان در وجودمان تأثیر می‌گذارد و با عالَمی که برای ما می‌سازد باقی می‌ماند.

چنان که وقتی به گذشتۀ خود برمی‌گردیم خودِ اعمال و رفتار ما باقی نمانده؛ اما بسته به اینکه ما را در اسارت دنیا قرار داده یا از قید و بند عالم ماده رهایمان کرده‌اند تأثیرشان را در وجودمان می‌یابیم.

جهان کلّ است و در هر طرفة‌العین

عدم گردد و لا یبقی زمانین

دگر باره شود پیدا جهانی

به هر لحظه زمین و آسمانی[6]

در ادامه عمران می‌پرسد: «يَا سَيِّدِي أَ لاَ تُخْبِرُنِي عَنِ اَلْخَالِقِ إِذَا كَانَ وَاحِداً لاَ شَيْ‌ءَ غَيْرُهُ وَ لاَ شَيْ‌ءَ مَعَهُ أَ لَيْسَ قَدْ تَغَيَّرَ بِخَلْقِهِ اَلْخَلْقَ»؟ آقای من آیا خبر نمی‌دهی به من از خالق که اگر واحد باشد و چيزى غير از او و به همراهش نباشد آيا با خلقت خلق، خودش تغييرى مى‌كند؟

حضرت می‌فرماید: «قَدِيمٌ لَمْ يَتَغَيَّرْ عَزَّ وَ جَلَّ بِخَلْقِهِ اَلْخَلْقَ وَ لَكِنَّ اَلْخَلْقَ يَتَغَيَّرُ بِتَغَيُّرِهِ‌»؛ خدا بوده، با خلقت خلايق تغيير نمى‌كند؛ ولی خلايق با تغييراتى كه خدا ايجاد مى‌كند تغيير مى‌كنند.

چنان که اگر در وجود خودمان هم دقیق شویم متوجه این حقیقت می‌شویم که هر چند ما نقش‌های مختلفی از جمله مادری، معلمی، متکلم شدن و... را می‌گیریم؛ اما اصل وجود ما واحد است و تکه‌تکه و کم‌وزیاد نمی‌شود.

عمران می‌پرسد: «يَا سَيِّدِي فَبِأَيِّ شَيْ‌ءٍ عَرَفْنَاهُ»؟ ای آقای من با چه چیزی خدا را می‌شناسیم؟

حضرت می‌فرماید: «بِغَيْرِهِ»؛ با غیرش.

عمران می‌پرسد: «فَأَيُّ شَيْ‌ءٍ غَيْرُهُ»؟ غیر او چه چیزی است؟

شاید منتظر بود امام بگوید خدا را با زمین و آسمان و دریاها و مخلوقاتش می‌توان شناخت و این‌ها برای خدا غیر هستند! اما اصلا مگر غیری می‌توان برای خدا تصور کرد؟ تمام حدود و ماهیات، صرف‌نظر از اتصالشان به وجود، هستی ندارند و چیزی نیستند که بخواهند برای خدا غیر هم به حساب بیایند. پس منظور از «غیر» برای خدا چیست؟

امام می‌فرماید: «مَشِيَّتُهُ وَ اِسْمُهُ وَ صِفَتُهُ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِكَ وَ كُلُّ ذَلِكَ مُحْدَثٌ مَخْلُوقٌ مُدَبَّرٌ»؛ مشيّت، اسم و صفت او و هر چيز ديگر شبيه اين‌ها كه همگى مخلوق، حادث و تدبيرشدۀ خدايند.

در واقع غیر برای خدا مشیت و اسم و صفت اوست؛ نه اینکه حدود یا همان زمین و آسمان و موجودات و انسان‌ها را برای خدا غیر در نظر بگیریم. غیر برای خدا آن اراده و مشیت اوست که حدود را جعل کرده است و البته در روایات، تحت‌عنوان ولایت از آن یاد شده است[7]. یعنی با ولایتِ انسان کامل که آینۀ تمام‌نمای الهی است می‌توان خدا را شناخت و نه با مخلوقات الهی.

چنان که در دعای صباح می‌خوانیم: «يَا مَنْ دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ‌، وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ‌»[8]. در دعای سحر هم امام این گونه با خدا نجوا می‌کند: «بِكَ عَرَفْتُكَ‌، وَ أَنْتَ دَلَلْتَنِى عَلَيْكَ‌»؛ من با تو، تو را شناختم و تو دلالت کردی مرا بر خودت.

این تویی که می‌گوییم با آن خدا را شناختیم، همان مشیت خداست که در روایت عمران به آن اشاره شده است.

 


[1]- سورۀ حشر، آیۀ1: هر آنچه در آسمان‌ها و زمین است خدا را تسبیح می‌کنند.

[2]- سورۀ مریم، آیۀ93: می‌آیند نزد خدای رحمان در حالی که عبد هستند.

[3]- سورۀ عنکبوت، آیۀ2

[4]- عیون اخبار الرضا (علیه‌السلام)، ج1، ص 170

[5]- سورۀ اعلی، آیۀ3: همان کسی که تقدیر کرد؛ سپس هدایت نمود.

[6]- گلشن راز، شیخ محمود شبستری، بخش 44

[7]- الغیبة (للشیخ الطوسی)، ص 247: امام حسن عسکری (علیه‌السلام) می‌فرماید: «قُلُوبُنَا أَوْعِيَةٌ لِمَشِيَّةِ اَللَّهِ فَإِذَا شَاءَ شِئْنَا»؛ قلوب ما ظرف‌های مشیت خداست. پس اگر او بخواهد ما می‌خواهیم.

[8]- ای آنکه با ذات خودش بر ذاتش دلالت می‌کند و از مجانست مخلوقاتش منزه است.

 



نظرات کاربران

//