بسماللهالرّحمنالرّحیم
گذر از ظاهر و رسیدن به توحید
در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 30 (10 شوال 1447) با عنوان «گذر از ظاهر و رسیدن به توحید» میرسیم.
خداوند در سورۀ نمل جریان ملاقات حضرت موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) را با حقتعالی بیان میکند. قصد خداوند از بیان تجربیات موسی این است که امت اسلامی سهم حرکت توحیدی خود را از این داستان بردارند. وگرنه به ما چه مربوط است بین خدا و موسی در کوه چه اتفاقی افتاده است؟! قرآن میگوید از کجا آمدهایم و به کجا برمیگردیم و راه بازگشت چگونه است؟ با این نگاه، موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) رتبهای از مراتب وجود خود ماست و امت اسلامی مستعد تمام اتفاقاتی است که در امت ایشان رخ داده است.
وقتی موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) در مسیر مصر از همسر و فرزند جدا میشود و بهسمت آتشی که از دور میبیند حرکت میکند، خدا او را مخاطب قرار میدهد و میفرماید: «يٰا مُوسىٰ إِنَّهُ أَنَا اللّٰهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»[1] تأکید خاصی در این آیه وجود دارد. یعنی شک نکن که پروردگارت با تو سخن میگوید. خداوند خود را با دو صفت «عزیز» و «حکیم» به پیامبر خود معرفی میکند. عزیز تجلی جلال است. کسی که ذرهای خودخواهی و انانیت داشته باشد، نمیتواند به عزیز نزدیک شود. حکیم هم خدایی را توصیف میکند که مسیر حرکت بنده را بهنحوی میچیند تا زوائد و غبارها را از او بزداید.
خداوند از موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) میپرسد: «این چیست که در دست داری؟» او میگوید: این عصای من است که به آن تکیه میدهم و با آن درختها را تکان میدهم و برای گوسفندانم برگ میریزم.[2]
خداوند از او میخواهد عصایش را بیندازد. عصای چوبی کنایه از اسباب و علل و صورت ظاهری اشیاست. بطن آیه میگوید که «ای موسی، از ظاهر و صورت بگذر!» وقتی موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) عصا را میاندازد میبیند که دیگر چوب نیست و تبدیل به جانور شده است. یعنی وقتی ظاهر را کنار گذاشت، باطن چوب که حیات است بر او نمایان شد.
واکنش موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) این بود که ترسید و عقب کشید.[3] ما هم وقتی دچار نقصانی در زندگی مادی خود میشویم وحشت میکنیم. چون با صورت ظاهری اشیا و اتفاقات انس گرفتهایم نه باطن آنها. عصای ما چیست؟ هر خاصیتی از عالم ماده که به آن انس گرفتهایم، به بودنش دلخوشیم و تصور نبودنش ما را نگران و وحشتزده میکند. عصای هرکسی با دیگری فرق دارد. برای یکی عصا، سلامتی جسم و جوانی و شادابی است. اگر دچار درد و بیماری شود، پوستش چروک بیفتد و موهایش سفید شود وحشت میکند. برای شخص دیگر عصا، شئونات زندگی است. اگر به خانه و زندگیاش آسیبی وارد شود به هم میریزد. برای دیگری عصا این است که به هر قیمتی محبوب و مورد پذیرش همه باشد. پس اگر از همسر بیتوجهی ببیند، فرزندانش مطابق میلش نباشند یا تنها شود، وحشت میکند.
ما به این خصوصیات ظاهری اصالت دادهایم و داشتنش را سعادت و فقدانش را بدبختی میبینیم. پس در کوچکترین بالا و پایین شدنهای ظاهری، ناراحت و منفعل میشویم و به خدا گله میکنیم. درحالیکه خصوصیت عالم ماده این است که چیزی پایدار نمیماند. چرا وقتی این عصا افتاد، دل ما هم با آن به زمین میافتد؟!
خداوند به موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) میگوید: «نترس!» و یادآوری میکند که تو نزد من ایستادهای و پیامبران در نزد من از چیزی نمیترسند.[4] گویا خدا به ما میگوید: «از چه میترسی؟ از اینکه دیروز نعمتی را داشتی و امروز نداری؟ کسی که من را دارد از چیزی نمیترسد و تغییر و تبدلها، بالا و پایین شدنها و تضاد و تناقضها او را به هم نمیریزد.»
خداوند به موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) میگوید که دستش را در گریبان فرو ببرد. وقتی این کار را میکند، دستش نورانی بیرون میآید.
در تعبیر باطنی دست نشانۀ اعمال قدرت است. دست در گریبان کردن یعنی هیچ قدرتی را از خود ندیدن. فقط در این صورت است که دست نورانی میشود. یعنی تمام کارها نور وجود میگیرند. تعبیر خداوند این است که دست نورانی بدون «سوء» بیرون میآید.[5] هرجا سخن از سوء باشد پای ماهیت و جسم در میان است. آیه میگوید دست که نورانی خارج میشود هیچ سوئی ندارد. یعنی فراتر از پوست، گوشت و استخوان است و یکپارچه نور شده، خدا را نشان میدهد.
ما آنقدر به خود دست مشغول هستیم که از یاد میبریم این دست نیست که باز و بسته میشود. نور وجود است که از مجرای این دست میتابد. چون این نگاه را نداریم، اگر دستمان دچار مشکل شود یا دیگر کار نکند ناراحت میشویم که دیگر نمیتوانیم مثل سابق بنویسیم؛ خیاطی کنیم؛ جارو بکشیم و... . یعنی در پی این کثرت هزاران شئون و کثرت دیگر اضافه میشود. اما موحد باور دارد آن موقع که مینوشت و خیاطی میکرد هم در واقع خودش نبود. الان هم چیزی را از دست نداده است چون نور وجود هنوز هم با او هست.
موسی(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) به امر الهی نهتنها عصا را انداخت و از تمام اسباب و علل چشم پوشید، بلکه هر قدرت و نیرویی را هم از خود نفی کرد. حال او آماده است با عصایی که افکنده و دستی که نورانی شده بهسوی فرعون برود. یعنی تو برای شکست فرعون به عوامل ظاهری و قدرت خودت تکیه نکن. بلکه با نور وجود بهسوی او برو و آیات ما را به او نشان بده.
پس اولین قدم این است که پیامبر خدا به جهانبینی توحیدی برسد و بعد برای رسالت اعزام شود. چون تا پیامبر از نگاه وحدت شخصیه، هستی را نظاره نکند و خدا را در وجود خودش نیابد، نمیتواند از سایرین دستگیری کند. کسی که مخاطب پیامبر و امام است هم باید اول او را در درون خود پیدا کند تا بتواند به دعوتش لبیک گوید.
کسی که وجود را بشناسد و به او دلگرم باشد، نه از چیزی خوشحال میشود نه ناراحت. اما ما انبوهی از مسائل شادیآور و غمافزا داریم و خدا را زمانی دوست داریم و از او راضی هستیم که دلخوشیهای ظاهری را از ما نگیرد. وگرنه بااینکه میدانیم آنچه از دست میدهیم اقتضای دنیا و اقتضای رشد درون خود ماست، راضی به آن نیستیم و نمیتوانیم خدا را در جلوۀ جلالش بپذیریم. اما موحد که دلخوشیاش فقط خود خداست، از دست دادنها و به دست آوردنها شاد و غمگینش نمیکند. چون برای هیچیک اصالتی قائل نیست و هر دو را جلوۀ جمال و جلال الهی میبیند.
ما کافر نیستیم. اما در توحید خود مشکل داریم. مثلاً میدانیم دست و پا و چشم و گوش را خدا داده است. بهخاطرش هم شکرگزار هستیم. اما طبق نظر و رأی خود از نعمتهایش استفاده میکنیم. درحالیکه خدا به ما وجود داده است نه چشم و گوش! نعمات مادی اصلاً در شأن خدا نیست. خداوند یک تجلی واحد دارد که هیچ کثرتی در آن نیست. این نعمت خدا به ماست و نعمات مادی به تبع و فرع این نعمت هستند. کسی که نعمت اصلی را پیدا کرد، به نعمات مادی هم رنگ وحدت میزند؛ وگرنه در کثرات گیر میافتد.
مثل ملکۀ سبأ که مشرک و خورشیدپرست بود. اما وقتی به دیدار حضرت سلیمان(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) رفت و تخت خود را در آنجا دید فهمید غیبی هم وجود دارد. چون براساس درک خود و بررسی زمان و مکان منطقی نبود که تختش را آنجا ببیند. این با محاسبات عالم ماده جور درنمیآمد. پس با دیدن این معجزه، نور در وجودش تلألؤ کرد و گفت: «من قبلاً این علم را داشتم و مسلمان بودم!» [6] او اعتراف میکند که خداپرست و توحیدی بوده و قبل از اینکه ماهیت و ابزار مانع شود، تسلیم او بوده است. تعبیر قرآن این است که آنچه جز خدا میپرستیده، او را از تسلیم شدن در مقابل خدا بازداشته بود: «صَدَّهٰا مٰا كٰانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ إِنَّهٰا كٰانَتْ مِنْ قَوْمٍ كٰافِرِينَ»[7]
«من دون الله» جِرم، ماده و ماهیت است. بااینکه از الله است اما دانیترین جلوۀ اوست و اصالت ندارد. دیدن ماهیت و ندیدن وجود، عامل سرکشی و تسلیم نشدن در مقابل حق است. اگر کسی حقطلب باشد و روزنهای از وجود به رویش گشوده شود، ماهیت را کنار میزند و تسلیم میشود.
خداوند ما را دعوت میکند که از ابتدا نگاه وحدتبین داشته باشیم و با این نگاه با کثرات تعامل کنیم. از آسمان و زمین گذر کرده و به خالق آن برسیم. نازلکنندۀ باران را ببینیم و پدیدآورندۀ باغهای زیبا را:
«أَمَّنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ حَدٰائِقَ ذٰاتَ بَهْجَةٍ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهٰا أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ»[8]
ما زمین و آسمان را بهتر میشناسیم یا خالق را؟ باران را میبینیم یا خدایی که باران را نازل میکند؟ گیاه را میبینیم یا گیاهآفرین را؟ رویش را میبینیم یا رویاننده را؟ همه اعتراف میکنند که مخلوقات را خدا آفریده است. اما نمیتوانند خدا را تعریف کنند. ما ظاهر اشیا و خواص مادی را خوب تعریف میکنیم. اما خدایی که آنها را آفریده چه؟
مشکل ما این است ظاهر اشیا را میبینیم و با آنها انس میگیریم. آثار را میبینیم نه خالق اثر را. اگر با اثر انس بگیریم در آن میمانیم و آن فانی را به جانمان گره میزنیم. درحالیکه جان ما باقی است و جز باقی نمیخواهد. ما زمین، آسمان، درخت، خورشید، آتش و تمام پدیدههای هستی را میبینیم. ولی آنکه را باید ببینیم نمیبینیم. چون ماهیتبین هستیم و از وجود غافلیم.
این نهفقط در مورد موجودات بیرونی بلکه در مورد حالات درونی ما هم صادق است. مثلاً ما هنگام دعا از که امید اجابت داریم؟ بله از خدا میخواهیم ولی فکر میکنیم آنچه ما را به مقصود میرساند توبه، استغفار، شببیداری و تلاشهای خود ماست. درحالیکه خدا تنها عامل اجابت را اضطرار معرفی میکند.[9] ما ذاتاً از وقتی به دنیا آمدهایم مضطر هستیم و در درون خود از خدا میخواهیم ما را به خود نزدیک کند و رنگ سوء و ماهیات را از ما بزداید.
پیر شدن، بیماری، مصیبتها و از دست دادنها همه مصادیق کشف سوء است! ما نمیتوانیم قبول کنیم این خداست که ما را پیر و بیمار میکند! ما اینها را مصداق ظلم میدانیم نه کشف سوء. درحالیکه خدا میخواهد رنگ ماهیتها را از ما بگیرد. تا با برداشتن سوء ما را خلیفۀ خود کند.
انسانهای کمی هستند که خدا را یاد میکنند. یعنی بیشتر مردم دادههای خدا را یاد میکنند نه خودش را. خدا را بهعنوان خالق چشم و گوش و دست و پا میشناسند. خدا کسی است که بچه و خانه و زندگی را میدهد. او خدای زیبایی است. اما همین خدا وقتی نعمتها را میگیرد دیگر آنقدرها زیبا و خواستنی نیست و میشود با او قهر کرد! درحالیکه اگر خود خدا را میشناختند، دادنها و گرفتنها برایشان فرقی نداشت. چون هم جلال را جلوۀ خدا میدیدند و هم جمال را و کسی که وحدت را ببیند در کثرات دچار دوگانگی نمیشود.
خداوند نمیگوید تو کافر هستی و مرا نمیپرستی. میگوید در کنار من الههای دیگری داری و گرفتار شرک خفی هستی چون مرا با دادههایم میپرستی.
خداوند هشدار میدهد که مبادا نعمتهایی مثل اموال و فرزندان، شما را از یاد خدا باز دارد و گرفتار خسران کند:
«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُلْهِكُم أَمْوٰالُكُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ»[10]
«تُلْهِكُم» از ریشۀ لهو به معنای هر چیزی است که انسان را از امر مهمتر و حیاتیتر باز بدارد. لهو ماهیتی است که از وجود بازمیدارد و کثرتی است که وحدت را پنهان میکند. لهو یعنی سرگرم شدن به حاشیهها و فراموش کردن اصل زندگی که حرکت در مسیر حق است.
آیه هشدار میدهد که مبادا آیات و نشانههای خدا تو را از ذکر الهی غافل کند. ذکر الله هم لقلقۀ زبان نیست. بلکه یاد وجود، دیدن خدا و لقای اوست. اینکه در تمام شئون زندگی حضور قلب و یاد حق داشته باشیم.
آیا میتوانیم ادعا کنیم که اسباب و علل ما را از خدا غافل نکرده است؟ یاد خدا یعنی سخنران خود را نبیند تا خدا از او ظهور کند. مستمع خود را نبیند تا با گوش خدا بشنود. کشاورز خود را نبیند تا زارع بودن خدا را درک کند. به همین ترتیب در تمام شئون زندگی باید ردپای خدا را پیدا کرد و دید که همهچیز اوست. حداقل این حقیقت را مدام به قلب خود متذکر شویم تا به درگاه خدا استغفار کنیم و از او بخواهیم «من» را بردارد تا در دیدن و شنیدن و رفتن و گفتن خودمان نباشیم و خدا را آشکار کنیم.
مال و فرزندان امور عارضی و متغیر طبیعت هستند. نفس انسان مجرد است. اما اگر تمام قوای خود را به امور مادی معطوف کند، حرکت جوهریاش در مسیر سعادت نخواهد بود. کسی که فقط مشغول کسب منفعت و دفع ضرر مادی است، دچار خسران میشود. خسران یعنی از دست دادن سرمایه. خسرانزده کسی است که نهتنها با سرمایهاش سودی نکرده بلکه همه را بر باد داده و بیچاره شده است. البته وجود هرگز از دست نمیرود، اما او بهرهای از آن ندارد و در عالم پر از دیدنیها کور است. پس فریاد میزند: چرا مرا کور محشور کردی درحالیکه در دنیا بینا بودم؟![11]
خسران سقوط وجودی انسان است. انسان خلیفۀ خداست و جایگاه والایی دارد. قلبش غیر از به یاد اللّه نباید بتپد. آیا قلب ما فقط برای خدا میتپد نه برای کثرات؟ چه کسی میتواند ادعا کند که قلبش برای مال و فرزند نمیتپد؟ بله باید نسبت به امورات دنیا وظیفه را تمام و کمال انجام دهیم. اما قلبمان باید فقط معطوف به یک حقیقت باشد.
قلب طنابی است که وجود ما را به معنا گره میزند. وقتی اموال و اولاد محبوب اصلی ما شدند، این طناب باز میشود و به عالم ماده میافتد. اینجاست که انسان دچار خسران میشود یعنی مقام انسانی او به سطح حیوانی تقلیل مییابد که فقط درگیر امور غریزی و مادی است.
منظور آیه این نیست که کسی بچهدار نشود یا بهدنبال مال و ثروت نرود. سیر طبیعی عالم ماده فرزندآوری و فراهم آوردن اسباب زندگی مادی است. مفهوم آیه این است که اینها نباید برای انسان تبدیل به غایت و هدف شود و ابزار خوشی و ناخوشی قرار گیرد. بلکه اینها ابزاری در جهت قرب به حقتعالی است. در غیر این صورت عمر و استعدادهای الهی که باید ما را خلیفۀ خدا روی زمین کند، صرف کالای کمارزش محبتهای کاذب دنیا میشود.
امروز در عصر هجوم رسانههای پُرزَرقوبرق تمدن مادی، آنقدر به مغز ما اطلاعات گوناگون و به چشم و گوش ما دیدنی و شنیدنی گوناگون وارد میشود که ما حتی از ماهیت خود و فرزند و مال خود هم غافلیم چه رسد به وجود! در گذشته که این همه کثرت دیدن و شنیدن در کار نبود، مردم خیلی راحتتر و پاکتر زندگی میکردند. با ورود تلویزیون، تلفن و امروز گوشیهای هوشمند به زندگی، مغز و قلب ما مسیر ورود و هجوم انواع دیدنیها و شنیدنیهای درست و غلط شده و راه لهو بیش از هر زمان دیگری در زندگی ما باز است. در چنین شرایطی قلبی که از لهو روی برگرداند و متوجه حق شود، کارش سخت، ولی اجر و اثرش از همیشه بیشتر است.
[1]. سورۀ نمل، آیۀ 9: اى موسى، يقيناً منم خداى تواناى شكستناپذير و حكيم!
[2]. اشاره به سورۀ طه، آیات 17 و 18: «وَ مٰا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يٰا مُوسىٰ. قٰالَ هِيَ عَصٰايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْهٰا وَ أَهُشُّ بِهٰا عَلىٰ غَنَمِي وَ لِيَ فِيهٰا مَآرِبُ أُخْرىٰ»
[3]. سورۀ نمل، آیۀ 10: «وَ أَلْقِ عَصٰاكَ فَلَمّٰا رَآهٰا تَهْتَزُّ كَأَنَّهٰا جَانٌّ وَلّٰى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يٰا مُوسىٰ لاٰ تَخَفْ إِنِّي لاٰ يَخٰافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ»؛ و عصايت را بيفكن! پس وقتى آن را ديد كه تند و شتابان حركت میكند، گويا مارى باریک و تيزرو است، پشتكنان رو به فرار گذاشت و به عقب برنگشت. ندا رسيد: اى موسى! نترس كه پيامبران نزد من نمیترسند.
[4]. همان: «يٰا مُوسىٰ لاٰ تَخَفْ إِنِّي لاٰ يَخٰافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ»
[5]. سورۀ طه، آیۀ 22: «وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلىٰ جَنٰاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ آيَةً أُخْرىٰ»
[6]. اشاره به سورۀ نمل، آیۀ 42: «فَلَمّٰا جٰاءَتْ قِيلَ أَ هٰكَذٰا عَرْشُكِ قٰالَتْ كَأَنَّهُ هُوَ وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ كُنّٰا مُسْلِمِينَ»
[7]. سورۀ نمل، آیۀ 43
[8]. سورۀ نمل، آیۀ 60: يا آن خدايى كه آسمانها و زمين را خلق كرده و از آسمان براى شما باران فرستاد تا به آن درختان و باغ و بستانها را در كمال سبزى و خرمى رويانديم كه هرگز شما قادر بر رويانيدن آن درختان نبوديد؟آيا با وجود خداى يكتا خدايى هست؟ (هرگز خدايى نيست) بلكه اين مشركان (از نادانى) روى (از خدا) میگردانند.
[9]. سورۀ نمل، آیۀ 62: «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفٰاءَ الْأَرْضِ أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ قَلِيلاً مٰا تَذَكَّرُونَ»
[10]. سورۀ منافقون، آیۀ 9
[11]. سورۀ طه، آیۀ 125: «قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمىٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً»
نظرات کاربران