بسماللهالرّحمنالرّحیم
فاطر؛ شکافندۀ فطرت
در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 27 (6 شوال 1447) با عنوان «فاطر؛ شکافندۀ فطرت» میرسیم.
خداوند در سورۀ فاطر و انفطار، دربارۀ فطرت سخن میگوید و اسم فاطر الهی را توصیف میکند. فاطر، اسم فاعل به معنای «شکفتن» است. سورۀ فاطر با حمد خدا شروع میشود؛ یعنی تجلی فعل الهی و مربوط به عالم کثرت و تشبیه است. برعکس، تسبیح عالم تنزیه است؛ یعنی سورههایی که با «سَبّح» شروع میشود خدا را تنزیه میکند. در سورههایی هم که تسبیح و حمد با هم آمده، تنزیه و تشبیه، هر دو با هم تعادل وجودی دارند.
در سورۀ فاطر که با «الْحَمْدُ لِلَّهِ» شروع شده، اسم فاطر به جلوات خدا و عالم تشبیه برمیگردد. تشبیه، عالم ظهور اسماء الهی است؛ یعنی خدا خلیفهاش، انسان کامل را بهعنوان آینهٔ تمامنمای صفات خود ظهور داده تا خودش شناخته شود. این آینه، جامع تمام مراتب تشبیه است؛ از نبات و جماد و حیوان گرفته تا فرشتگان و آسمان و افلاک.
ذات خدا مال خود او و در حضور اوست و به هیچیک از مظاهرش داده نشده است. برای اینکه خدا در مظاهرش شناخته شود، باید آنها از مراحل نازل جمادی، نباتی، حیوانی، ملکوتی و جبروتی عبور کنند. یعنی اگر انسان در مراتب نازل بماند، خدا بهعنوان اللّه شناخته نمیشود و او فقط در رتبۀ ناقص میتواند خدا را بشناسد.
برای رسیدن انسان به مرتبۀ بالاتر، اسم فاطر از درون، او را میشکافد که این همان حرکت جوهری است. مثلاً در بُعد نباتی فقط حرکت و رشد میکند و اراده و شعور ندارد. برای ظهور بُعد حیوانی، باید با حرکت جوهری، از نباتیت شکافته شود تا به حیوانِ صاحب ارادهٔ خیالی با شهوت و غضب برسد. و از آن هم باید بالاتر بیاید، به عقل فعال و مستفاد برسد.
بنابراین در سیر «إِنَّا لِلَّهِ» تا «إِلَيْهِ راجِعُونَ»[1] هیچ رتبهای با حفظ مرتبهٔ اول به مرتبهٔ بالاتر نمیرسد. انسان نیز در سیر صعود با از دست دادن و ترک عادت، عرف، ژن، محیط، سلیقه و روحیۀ خود به انسانیت میرسد. برای همین میگوییم شیعه با از دست دادنها، به خدا میرسد.
براساس آیۀ اول «الْحَمْدُ لِلَّهِ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ...»، خداوندی را حمد میکنیم که شکافندۀ آسمان و زمین است و فرشتگان را جعل کرده تا اسماء الهی را به عینیت برسانند؛ یعنی نفس کلی و عقل کلی شکافته شدند و جریان خلقت اتفاق افتاد. خلقت نیز مراتب فرشتگان آسمان و زمین است؛ یعنی اسماء الهی بدون فرشتگان، عینیت ندارند. فرشتگان هم قوای عقلی هستند که مراتب میپذیرند و زمین و آسمان را پر میکنند تا اسماء به تعین برسند. این مراتب از عقل هیولانی شروع شده و به عقل بالملکه، فعال و نهایتاً عقل مستفاد میرسد. بنابراین وقتی میگوییم فرشتگان یعنی هرچه در زمین و آسمان خلق شده است.
اسماء الهی تعطیلبردار نیستند و در سیر نزول، صعود، برزخ و ابدیت هم کار میکنند. در سورۀ فاطر، اسم فاطر الهی را از منظر سیر نزولی بررسی میکنیم و در سورۀ انفطار از نظر صعودی.
در آیات دوم و سوم به «ناس» اشاره میکند که به معنای جامعیت همۀ مراتب هستی در انسان است و میفرماید:
«ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ. يا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللَّهِ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ.»[2]
چون خدا رحمتی را برای مردم بگشاید، بازدارندهای برای آن نیست، و چون بازدارد، بعد از آن فرستندهای برایش وجود ندارد و او توانای شکستناپذیر و حکیم است. ای مردم! نعمت خدا را بر خودتان یاد کنید. آیا جز خدا آفرینندهای هست که از آسمان و زمین شما را روزی دهد؟ هیچ معبودی جز او نیست، پس چگونه شما را از حق به باطل برمیگردانند؟
در این دو آیه، اسم «اللّه» آمده؛ یعنی خدا با اسم جامع «اللّه» (الوهیتش) و نیز با ملائکه و اسماء الهی (ربوبیتش) به ناس (جامع تمام مراتب هستی) روزی میدهد. آن هم ناسی که با فطرت آفریده شده و فطرتی که حقیقت دین است و تغییری در آن نیست[3].
در آیۀ بعد دوباره ناس را مورد خطاب قرار میدهد و میفرماید:
«يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ»[4]
ای مردم، همانا وعدۀ خدا حق است. پس زندگی دنیا شما را نفریبد و شیطان فریبنده، شما را به خدا مغرور نکند.
حیات دنیا، آسمان و زمین و فرزند و مال و... نیست؛ بلکه محبت و دوست داشتن توهمی و استقلال دادن به آنهاست که انسان را اسیر میکند؛ اینکه فریب عواطف، احساسات، مال، فرزند و... را بخوریم و مغرور شویم.
اسم فاطر و وعدۀ خدا حق است و تخلفی در آن نیست؛ یعنی هر رتبهای را انتخاب کنیم، درونمان در همان رتبه شکافته میشود. در این شکافتن هویت قبلی تبدیل به هویت جدیدی میشود. مثلاً اگر توجهمان به عواطف و حیوانیت باشد، خصوصیات حیوانی را نشان میدهیم و اسیر جلوات شهوت و غضب میشویم.
همانطور که دانه میشکافد و در یک مرحله نمیماند؛ یعنی از پوسته، ریشه، ساقه و برگ خود میگذرد تا به میوه برسد؛ انسان هم باید از مراتب نازل خود عبور کند و روند تکوینیاش، از دست دادن مراتب دانی است. یعنی با حفظ نطفگی و علقگی نمیتواند جنین شود و با حفظ جفت هم نمیتواند سالم به دنیا بیاید. اینها ابزار رشد او هستند که در هر مرحله باید از دست بدهد. این از دست دادن، مساوی با به دست آوردن است تا خدا را بشناسد و خلیفۀ او در زمین شود.
در آیات بعدی دربارۀ دشمنی شیطان و مانع شدنش برای ظهور فطرت سخن میگوید. اینکه شیطان را دشمن آشکار خود بدانیم که با توهم و زینت دادن[5]، پیروانش را فریب میدهد. وقتی به توهماتی که خودمان در فرهنگ و عُرف جعل کردهایم، اهمیت و ارزش میدهیم، از فطرت دور میشویم و شخصیت الهی خود را از دست میدهیم.
در آیات ابتدایی سورۀ انفطار، خداوند دربارۀ سیر صعودی اسم فاطر و فطرت سخن میگوید و صحنههایی از قیامت را توصیف میکند. روزی که آسمان، ستارگان و دریاها شکافته شده و حقیقت و فطرتشان آشکار میشود. آن روز انسانها میفهمند که وجود و فطرت هر چیز اصل بوده و نباید به ظاهر آنها توجه میکردند و به آن اصالت میدادند. آیۀ اول «إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ»، دربارۀ روزی است که فطرت آسمان شکافته میشود؛ فطرتی که دین حنیف است[6] و این دین، نزد خدا اسلام است[7].
آیات بعدی، دربارۀ نفسی است که در قبرِ بدن مدفون شده و حالا با اسم فاطر، شکافته و رها میشود و آنچه را فرستاده یا در خود ذخیره کرده است را میبیند[8].
سپس از انسان میپرسد: «چه چیزی تو را به رب کریمت مغرور کرد؟»[9] چه چیزی باعث شد جلوات خدا را برای خودت ذخیره کنی؟ چرا نفهمیدی آنها مال خدا هستند تا خودش ظهور پیدا کند و شناخته شود؟ خدای کریم به انسان صورت عقلانی[10]، یعنی عقل مستفاد یا همان ولایت انسان کامل را عطا کرده است. انسان به این دلیل که وجود، فطرت و دین الهی را در درون خود نیافته و آن را تکذیب کرده[11]، مغرور شده است. پس غرورش بهخاطر داشتن فرزند، همسر، مال، جوانی، سلامتی و... نیست؛ بلکه بهدلیل ندیدن وجود و فطرت و دین در درون آنها بوده است. البته ممکن است شریعت را بهظاهر داشته باشد، اما اصل دین را نداشته است.
دین چیست؟ دین یعنی خدا را در وحدت شخصیه بشناسیم و فقط به وظیفۀ تکوینی و تشریعی که او تعیین کرده عمل کنیم. یعنی بفهمیم غیر از خدا هیچچیز و هیچکس نیست و همهچیز جلوات او و مال اوست، هر کس را هم بخواهد براساس انتخاب خود فرد، هدایت یا گمراه میکند[12].
دین، یعنی اللّه که همان عینیت حضور صفات و اسماء الهی در تمام موجودات و انسان است. دین آنجاست که فطرت هر انسانی، انسانیت داشته باشد؛ یعنی حقیقت دین، همان ادراک حضور خداست. پس دین، شریعت محمدی، عیسوی و موسوی نیست، بلکه دین، باطن شریعت است که با حقیقت انسان سروکار دارد و تغییربردار نیست، اما شریعت، ظاهر است و با افراد امتهای یهود، نصارا و مسلمان در ارتباط است و تغییر میکند.
مؤمن کسی است که دین دارد، وگرنه شریعتمداران ممکن است بیدین باشند[13]. کسی که اللّه و فطرت را فراموش کرده و غرق در شئونات توهمیاش شده است، دین را فراموش کرده و به پروردگار کریمش مغرور شده است. بنابراین باید از کسی که در فطرتش گمراه شده و بیدین است، برائت بجوییم حتی اگر عزیزترین نزدیکانمان باشند. اما دربارۀ کسی که فطرت و دین سالم دارد؛ یعنی اهل عناد و لجبازی نیست و فقط ظاهر دین و شریعت را رعایت نمیکند، میتوانیم زمینۀ هدایت را برایش آماده کنیم.
انبیا همواره به قوم خود میگفتند: «اللّه را بپرستید که غیر از او الهی نیست». همچنین از مردم اجر و مزدی نمیخواستند؛ چراکه اجرشان برعهدۀ خدایی است که در فطرت آنها حضور دارد و در کثرات و مقدرات، وجودشان را با اسم فاطر میشکافد. دیگران هم قدرتی در سود و زیان رساندن و اثرگذاری ندارند و خدا برای آنان کافی است. پس به راحتی اسیر قوم، مال و فرزند و... نمیشدند و از کسانی که مطابق روحیۀ الهی و فطرت نبودند برائت میجستند.
در سورۀ هود، در جریان داستان کشتی حضرت نوح(علینبیناوآلهوعلیهالسلام) و دعوت از پسرش برای سوار شدن، نکات لطیف و درسهای آموزندهای وجود دارد که به آن میپردازیم.
نوح سالیان طولانی، قومش را هدایت کرد و برای ساختن کشتی، طعنههای زیادی شنید. حالا زمان آن رسیده بود که با پیروانش وارد کشتی شوند. در لحظۀ ورود میگوید: «ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها...»[14]؛ در آن سوار شوید که حرکت کردن و لنگر انداختنش فقط به نام خداست.
حضرت نوح، در ساختن کشتی خود را ندیده بود. میدانست کشتی مال خداست و به فرمان او حرکت میکند؛ پس یادآوری میکند که با نام خدا سوار شوید و بدانید همهچیز بهدست او و مال اوست. همچنین ایشان فقط میتوانست افرادی را که فطرتشان سالم است و حضور خدا را مییابند با خود همراه کند. در این میان، فرزندش را دید که در گوشهای ایستاده و سوار کشتی نشده. از او خواست سوار شود؛ اما او همراهی نکرد و گفت: نگران من نباش، من خودم چارهجویی میکنم و علم و دانش دارم و بالای کوه میروم.
موجِ آب فرزند را غرق کرد و نوح به خداوند عرضه داشت: «... رَبِّ إِنَّ ابْني مِنْ أَهْلي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمين.»؛ پروردگارا! همانا فرزندم از اهل من است و وعدۀ تو حق است و تو بهترین حکمکنندگانی.
خداوند نیز به او فرمود: «قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ»[15]؛ ای نوح! یقیناً او از اهل تو نیست. او آنقدر اصرار بر گناه و مخالفت کرده که خودش عمل غیرصالح شده و با فطرت منحرفشده، برای تو دلیل و توجیه میآورد. پس چیزی را که به آن علم نداری از من مخواه. همانا نصیحتت میکنم که مبادا از جاهلین و ناآگاهان باشی.
حضرت نوح بلافاصله استغفار میکند و میگوید: «...رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لي بِهِ عِلْمٌ وَ إِلاَّ تَغْفِرْ لي وَ تَرْحَمْني أَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ»[16]؛ پروردگارا! من از اینکه از تو چیزی بخواهم که به آن علم ندارم، استغفار میکنم و به تو پناه میبرم. اگر مرا نیامرزی و به من رحم نکنی، خسرانزده خواهم بود.
نکتۀ قابل تأمل اینجاست که وقتی برای خود جایگاهی قرار میدهیم یا احساس مالکیت میکنیم که فرزند و مال و... داریم، میخواهیم آنها را حفظ کنیم. پسر نوح از اهل او نبود؛ یعنی روحیه، اندیشه و نگاهش، موحدانه و براساس فطرت نبود. او از نوح کناره گرفته بود و سوار کشتی نشد. حالا با زور و مجادله و پارتیبازی هم نمیشد سوار شود.
ازطرفی، کسی که جایگاه فطرت را فراموش کرده و براساس ظاهر قضاوت میکند جاهل است. خداوند، حضرت نوح را از جهالت برحذر میدارد؛ زیرا پسر نوح ظاهراً از خاندان او بود ولی چون فطرتش منحرف شده بود و روحیه و نگاهش مانند نوح موحدانه نبود، از اهل او نبود. حضرت نوح، طلب غفران میکند و میفرماید: اگر به من رحم نکنی، خسرانزده میشوم و اصل سرمایه که وجود و فطرتم است به خطر میافتد.
داستان نوح و پسرش، محدود به زمان آنها نیست؛ بلکه مربوط به فطرت و حقیقت خلقت انسان است و همواره اتفاق میافتد. اگر عاشقانه با قرآن انس بگیریم و با او حرف بزنیم، نکات ارزشمندی را به ما یادآوری میکند. خداوند در سورۀ هود، به مقام نوح نبی تذکر میدهد و رنگ فرزند را از او میزداید. ما نیز باید بفهمیم در نگاه توحیدی وحدت شخصیه، فقط یک حقیقت است که ظهور کرده، پس رنگ فرزند، مال، مقام و... باید از ما پاک شود و فقط رنگ خدایی باقی بماند.
در واقع، هر آنچه که برای ما رنگ خدا و فطرت دارد، اهل ماست و هرچه باعث تعلق و اسارت میشود و در روحیه و بینش الهی نیست، اهل ما نیست و باید از آن برائت جوییم؛ وگرنه سرمایۀ وجودمان را بهخاطر آن از دست میدهیم. فرزند مال خداست و ما فقط مسئولیت داریم با نگاه توحیدی، زمینۀ رشدش را فراهم کنیم. باید فطرت خداجویش را دستکاری نکنیم تا حضور خدا را ادراک کند و داراییهای درونش را بیابد.
[1]. سورۀ بقره، آیۀ 156
[2]. سورۀ فاطر، آیات 2 و 3
[3]. سورۀ روم، آیۀ 30: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»؛ پس حقگرایانه و بدون انحراف با همۀ وجودت بهسوی دین روی آور، بر سرشت خدا كه مردم را بر آن سرشته پایدار باش. برای آفرینش خدا تغییر و تبدیلى نیست؛ این دین استوار است؛ ولى بیشتر مردم نمیدانند.
[4]. سورۀ فاطر، آیۀ 5
[5]. سورۀ فاطر، آیۀ 8: «أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعُونَ»
[6]. سورۀ روم، آیۀ 30: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها... .»؛ حقگرایانه و با همۀ وجودت بهسوی دین روی آور، بر پایۀ فطرتی که خدا مردم را بر آن سرشته است.
[7]. سورۀ آلعمران، آیۀ 19: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام... .»؛ همانا دین نزد خدا اسلام است.
[8]. سورۀ انفطار، آیات 4 و 5: «وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ. عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ أَخَّرَتْ.»
[9]. سورۀ انفطار، آیۀ 6: «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَريمِ».
[10]. غریزه، احساسات و عواطف، صورت حیوان است.
[11]. سورۀ انفطار، آیۀ 9: «كَلاَّ بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدِّينِ»؛ این چنین نیست [كه سبب ارتكاب گناهانتان مغرور بودنتان به بزرگواری پروردگار باشد]، بلكه روز جزا را تكذيب مىكنید [و با این تكذیب، راه گناه را به روی خود باز مىنمایید.]
[12]. سورۀ فاطر، آیۀ 8: «... فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ... .»
[13]. مسلمانانی که در 72 فرقۀ اسلام هستند، شریعت دارند اما دین ندارند؛ اما شیعه اهل نجات است و دین دارد.
[14]. سورۀ هود، آیۀ 41: «وَ قالَ ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحيمٌ».
.[15] سورۀ هود، آیۀ 46
[16]. سورۀ هود، آیۀ 47
نظرات کاربران