آمادگی و استقامت در جهاد
در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 16 (23 رمضان 1447) با عنوان «آمادگی و استقامت در جهاد» میرسیم.
خداوند در آیۀ اول سورۀ انبیا میفرماید:
«اقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ.»
حساب مردم نزدیک شد، حالآنکه در غفلت رویگردان بودند.
این آیه دربارۀ «ناس» سخن میگوید؛ یعنی هر موجودی که تمام مراتب را گرفته و استعداد انسانیت دارد. این موجود به حساب قیامت خود نزدیک است؛ چنان نزدیک که گویی آمدنش مساوی است با رفتنش.
این معنا مشابه آن چیزی است که در آیۀ استرجاع آمده: «...إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ»[1]. «إِنّٰا لِلّٰه» یعنی وجود ما، وجود اوست و ما از خود، وجودی نداریم. البته نه اینکه وجود را یک بار به ما داده و خودش کنار رفته باشد؛ بلکه ما هر لحظه از او وجود میگیریم و او هست که ما هستیم. اوست که در قالبی به نام «من» و نفس جزئی آمده تا هریک از ما در این محدود، آن بینهایت را ببینیم و درک کنیم؛ «إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ». اما نه با حفظ إنّیت محدود خود، بلکه باید از خودبینی درآییم.
توضیح آنکه «منِ» ما در دنیا شئون و اعتبارات گوناگون میگیرد؛ مثلاً «منِ همسر»، «منِ مادر»، «منِ درسخوان»، «منِ زیبا»، «منِ فقیر»، «منِ ثروتمند» و... . متناسب با هریک از این شئون هم ارتباطاتی داریم و برای خود چارچوب و حقوقی قائل میشویم که توقع داریم همه، آن را بپذیرند. اما خیلی اوقات ممکن است حقّی از ما پایمال شود یا دیگران شأنی را که برای خود قائلیم، قبول نکنند؛ ما نیز به هم بریزیم و فکر و قلبمان مشغول شود.
این امور، «منِ» ما را غلیظ و غلیظتر میکنند و حال اگر با این إنّیت غلیظ، عبادت هم بکنیم، معلوم نیست موجب قرب به خدا شود. اینجاست که خدا میفرماید: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ»[2]. پس چه کنیم؟ خدا خودش از وقتی وجود را در قالب به ما داده، شروع کرده به گرفتن این قالب؛ تا وجود خالص بتواند از ما ظهور پیدا کند و ما شیرینی او را بچشیم. همان که آیه فرموده: «اقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ»؛ یعنی از إنّیت ما حساب میکشد.
کل هستی با گرفتن وجود فهمیدند مال خودشان نیست و حتماً باید قالبشان را از دست بدهند؛ برای همین تسلیم شدند و پذیرفتند که در رتبۀ برترشان فانی شوند. مثلاً سیب، مطیع دست انسان است و اجازه میدهد انسان آن را بچیند، پوست بکَند و گاز بزند. یعنی سیبْ بودنش را از دست میدهد و با خواصش در انسان، باقی میشود.
سیر تکوینی انسان چیست؟ اینکه هر رتبۀ او میخواهد بهسوی نامحدود برود. رتبۀ جمادی او در رتبۀ نباتیاش فانی میشود؛ یعنی بدنش از جنس ماده است، اما فقط ماده نمیماند و رشد میکند. رتبۀ نباتیاش هم فانی در رتبۀ حیوانی است؛ یعنی مثل گیاه نیست که فقط بخورد و رشد کند، بلکه شهوت و غضب حیوانی نیز دارد: هر غذایی را اگرچه موجب رشد و سلامتش باشد، دوست ندارد، از بعضی چیزها خوشش میآید، از بعضی حرفها ناراحت میشود، گاهی میخواهد تلافی کند و... . سپس از حیوانیت هم بالاتر میرود و «ناس» میشود؛ اینجا دیگر یک عقل حسابگر هم دارد که حواسش به سود و زیان جزئی است و همهچیز را برای خود میخواهد.
پس انسان نیز بهتدریج قالبش را از دست میدهد و بهسوی خدا رجعت میکند. اما چون تمام مراتب را دارد، اختیار دارد از این فنای تکوینی غافل شود و در همین رتبه بماند. یعنی محدودیتهای قالب را از دست بدهد؛ اما آثار و تعلقاتی که از آن گرفته، در فکر و روحیۀ او بماند. یعنی یک «منِ» بزرگ برای خود بسازد که بخواهد هم خودش باشد و هم به دریا وصل شود. اینجاست که پای او در گِل خودبینی گیر میکند و از وجود غافل میشود؛ «وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ مُعْرِضُونَ».
خدا را میفهمد و میخواهد به او برسد؛ اما قدرت فانی شدن ندارد، چون میترسد از بین برود. غافل از اینکه وجود هرگز از بین نمیرود و با این فانی شدن فقط به رتبۀ برتر میرسد. چگونه فانی شود؟ از غفلت درآید و بینهایتیِ خود را ببیند؛ ببیند که محدود به بدن، همسر و فرزند، مال و مقام و... نیست و اگر اینها را بهخاطر خودش دوست بدارد، برایش محدودیت میآورند. حتی مرگ، پایان او نیست و بدنش که میمیرد، تهماندۀ محدودیتهای اوست که زیر خاک میرود. او با مرگ هم به بینهایت وصل میشود و براساس جهت حرکتش، یا در ظلمت ابدی میماند یا نور ابدی.
خداوند در آیۀ بعد میفرماید:
«مٰا يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ. لاٰهِيَةً قُلُوبُهُمْ...»[3]
هر ذکر تازهای از پروردگارشان برای آنان میآید، آن را میشنوند و به بازی میگیرند! قلبهایشان سرگرم لهو است.
گفتیم خدا هر لحظه به انسان، وجود و حیات میدهد و وجود او هر لحظه جدید میشود. اما هرچه در پدیدههای مختلف، اسماء جمال و جلال الهی به او رو میکند تا خدا و وجود را به یاد آورد، شل میگیرد و متذکر نمیشود. چرا؟ چون قلبش متعلق به دنیاست و چنان مشغول مال و مقام و فرزند و سایر سرگرمیهای آن شده که فکر میکند همینها وجودند! برای همین دیگر دنبال وجود نمیگردد و آیات خدا را جدی نمیگیرد.
اما کسی که وجود را بیابد، مییابد تمام اینها برای او فقط بازیچه و اسباببازیاند. در نتیجه برای خدا میخورد، برای خدا میخوابد، برای خدا صبر میکند، برای خدا دوست میدارد، برای خدا بدش میآید و همهچیزش برای خداست. آنبهآن در مسیر فنای إنّیت میرود و محدودیتها را کنار میزند تا به نامحدودی برسد.
چنین فردی میداند تنها چیزی که بهعنوان یک انسان به او مربوط است، وظیفهاش در وجود است، نه فکر کردن به تبعات کار درست. او فقط دنبال این است که وظیفهاش را نسبت به خدا پیدا کند و ببیند در هر موقعیت، خدا از او چه میخواهد، نه همسر و فرزند و دیگران.
این را در سیرۀ انبیا نیز میبینیم. مثلاً آنجا که حضرت یونس(علینبیّناوآلهوعلیهالسلام) نسبت به قوم خود غضبناک شد و خواست آنان را ادب کند. درحالیکه حتی اگر قرار بود به آنان غضب کند و ترکشان نماید، باید این امر را از جانب خدا إعمال میکرد؛ نه اینکه خودش بهعنوان پیامبر و مربّی مردم تشخیص دهد و براساس اتفاقات به این نتیجه برسد که آنها تنبیه نیاز دارند! برای همین زود فهمید که به خود ظلم کرده و این محدودیتش با نامحدودی نمیسازد. و بهمحض اینکه وظیفهاش را نسبت به خدا تشخیص داد و دید که عین فقر و نیاز به وجود است، خدا هم او را پذیرفت و نجاتش داد[4].
آری، اجابت به همین نزدیکی است. البته او پیامبر بود و درک مقامات انبیا در حد ما نیست. ما فقط میخواهیم درس بگیریم و نامحدودیِ خود را بشناسیم. موجود نامحدود در هیچ حادثهای خود را نمیبازد و مقاومتش را از دست نمیدهد. درد میکشد، خون میدهد؛ اما روحش آسیب نمیبیند و تأثیر نمیگیرد. اگر واقعاً این نامحدودی را ببینیم، دیگر وقتی کسی ناراحتمان کرد، در غضب خود محدود نمیشویم؛ یا اگر به چیزی علاقمند شدیم، اسیر شهوتمان نمیگردیم. اگر نامحدود ببینیم، دیگر به هر مویزی گرمیمان و به هر غورهای سردیمان نمیکند.
اگر در فناهایی که پیوسته در تکوین برایمان اتفاق میافتد، نور وجود را پیدا کنیم، اجابت حتمی است. البته طلب بینهایت میخواهد؛ حرف و ادعا نیست. باید از کموزیادهایی که به ما میرسد، منفعل نشویم؛ اگر هم تحتتأثیر قرار گرفتیم، سریعاً ظلمتش را ببینیم و متوجه اشتباهمان شویم. آنوقت اگر دنبال وجود و نور خدا بگردیم، قطعاً خود را نشان میدهد و ما در متن ترس و ضعف، به شجاعت و قدرت میرسیم.
پس سخت نیست با خدا زندگی کردن؛ سخت نیست منفعل نشدن، یا شدن ولی همانجا به توحید رسیدن؛ یک نگاه درست میخواهد. سخت نیست؛ اما باید از خود درآییم و درگیر خوشی و ناخوشی و سود و زیان شخصی نباشیم. در تجلیاتِ هر لحظۀ خدا فقط ببینیم وظیفهمان چیست. اگر هم نتوانستیم، توسّل کنیم. قطرۀ خود را به اقیانوس وجود بسپاریم؛ نترسیم از خیس شدن، از غرق شدن. تدبیر و ربوبیت را فقط از خدا ببینیم و مطمئن باشیم نجاتمان میدهد، همانگونه که یونس را نجات داد؛ «وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذٰلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ»[5].
***
در تداوم بحث جهاد، به آیۀ 60 سورۀ انفال میرسیم:
«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبٰاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ...»
و هرچه میتوانید از قدرت و اسبان سواری برای آنان آماده کنید تا با آن، دشمن خدا و دشمن خود را بترسانید.
این آیه، دستورالعمل استراتژیک اسلام را بیان میکند و منظور از قوّه در اینجا اعمّ از قدرت و امکانات نظامی، سیاسی، علمی، فرهنگی، اقتصادی و رسانهای است. البته نه به هدف جنگطلبی و تجاوز، بلکه برای دفاع و ترساندن دشمن. منتها تمام حرکت و دم و بازدم ما در این راه باید برای خدا باشد؛ نه برایاینکه خودمان پیروز شویم و به غنیمت برسیم.
دشمن باید بداند جبهۀ حق، هدفمند مبارزه میکند و هدفش صرفاً پیروزی نظامی و اقتصادی یا حتی حفظ خاک و وطن نیست؛ بلکه تمام قوایش را جمع میکند، برای دین خدا، احقاق حق و اجرای عدالت میجنگد و بی هیچ ترس و ملاحظهای از خود دفاع میکند تا دشمن بترسد و از رسیدن به هدفش ناامید شود.
با همین نگاه بود که رهبر شهید انقلاب(رضواناللهعلیه) مملکتی را که پساز سالها ستم شاهنشاهی، در میدان انقلاب و جنگ افتاده بود و هنوز هیچ پایۀ محکم علمی و قدرت و امکاناتی نداشت، به جایی رساند که امروز در بسیاری از حوزهها در جهان، شاخص شده و حتی در هوش مصنوعی، حرف برای گفتن دارد.
این آیه یک دستور موقّت یا محدود به دورۀ خاص نیست؛ بلکه دستور دائمی اسلام برای تقویت قدرت جامعۀ اسلامی در حوزهٔ دفاع از ارزشهای خویش است تا دشمن جرئت تعرض به آن را پیدا نکند. جامعهٔ اسلامی باید همواره درحال آمادگی گسترده و تقویت توانایی خودش در همهٔ عرصهها باشد تا در مقابل دشمن، قدرت بازدارندگی داشته باشد.
بر این اساس، آمادگی و اقتدار نهتنها یک ضرورت دفاعی، بلکه بخشی از مسئولیت اجتماعیِ دینی برای حفظ استقلال، امنیت و عزت جامعۀ اسلامی است.
آیهٔ بعدی دربارۀ جهاد، آیۀ 104 سورۀ نساء است:
«وَ لاٰ تَهِنُوا فِي ابْتِغٰاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَمٰا تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ يَرْجُونَ وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً.»
و در پیگیری آن قوم سست نشوید؛ که اگر شما درد میکشید، آنان نیز درد میکشند؛ درحالیکه شما از خدا به چیزی امید دارید که آنها ندارند و خدا دانا و حکیم است.
جنگ و جهاد قطعاً سختی دارد. اما سختی، بهانهٔ سستی و عقبنشینی نیست. نباید از ترس اینکه آسیب ببینیم، در مقابل دشمن کوتاه بیاییم؛ چون اگر ما ضربه میخوریم، آنان نیز آسیب میبینند و اذیت میشوند. تازه با این تفاوت که ما به حضور و نصرت خدا ایمان و امید داریم و پشتمان گرم است؛ ولی آنها خدا را نمیبینند و به اتّکای خود پیش میروند. علاوهبر این، آسیب ما در مسیر پیروزی است و آسیب آنها در مسیر شکست.
در واقع آنچه موجب شکست میشود، کمبود امکانات نیست؛ بلکه سستیِ اراده و ترس مردم است. عامل پیروزی نیز ایمان و امید به خدا و استمرار و پایداری در مقاومت است، نه صرفاً اقدامات نظامی.
اگر این را بفهمیم، قدرت و مقاومتمان بیشتر و ترسها، ضعفها و سازشکاریهایمان کمتر میشود. دیگر نمیخواهیم جنگ و جهاد به هر قیمتی زودتر تمام شود. وظیفۀ خود را انجام میدهیم و به نصرت خدا چشم میدوزیم. تمام امکانات خود را به کار میگیریم، در سختترین شرایط، محکم میمانیم و از دفاع کردن نمیترسیم؛ چون میدانیم هرچه بیشتر بزنند، بیشتر میخورند.
موردی بعدی آیات 172 تا 174 سورۀ آلعمران است:
«الَّذِينَ اسْتَجٰابُوا لِلّٰهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مٰا أَصٰابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ. الَّذِينَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِيمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ. فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ.»
کسانی که پس از آنکه زخم و جراحت به آنها رسید، خدا و رسولش را اجابت کردند، نیکوکاران و باتقوایانشان پاداشی بزرگ دارند. کسانی که مردم به آنان گفتند: «همانا مردم برای [جنگ با] شما جمع شدهاند؛ پس بترسید از آنان.» اما [آنها] ایمانشان افزود و گفتند: «خدا برای ما کافی و وکیل خوبی است.» پس با نعمت و فضلی از خدا برگشتند، درحالیکه هیچ بدی به آنان نرسیده بود و از رضایت الهی پیروی کردند؛ که همانا خدا صاحب فضل بزرگ است.
آیه مربوط به شرایطی است که اوضاع سخت شده و فشارهای گوناگون مثل جنگ، تحریم، کمبود و... به مردم فشار میآورد. عدهای هستند که حتی وقتی در این میادین آسیب میبینند، پا پس نمیکشند و باز آمادۀ جهادند.
در این شرایط، آنچه بیشتر نمود پیدا میکند، حملات رسانهای دشمن در جنگ نرم است. مثلاً اینطور تبلیغ میکنند که همۀ دنیا علیه جبهۀ حق، جمع شدهاند تا آن را شکست دهند و ضربههای سهمگین بر آن وارد سازند. ازسویدیگر هم قدرت و ضربات خود را بزرگنمایی میکنند تا دل اهل حق، خالی شود و بترسند.
در واقع سرمایۀ اصلی امپراطوری استکبار، ایجاد رعب و وحشت و القای حس ناتوانی در ملتهاست تا زودتر تسلیم شوند. اما مؤمنان نمیترسند، نه از تهدید و هیاهوی دشمن، نه از حملاتش؛ بلکه فقط از خدا میترسند و ازاینرو تهدید هم برایشان فرصت میشود و انگیزه و ایمانشان قوی میگردد. برای همین هرچه آنها بیشتر پیش روند، قدرت و صلابت مؤمنان برای نابودی آنها بیشتر میشود و شجاعتر و محکمتر میایستند.
از این گذشته، اولین مقاومت مردم در برابر این جنگ نرم، آن است که بدانند لازم نیست تمام اخبار و تحلیلهای راست و دروغ را از هر رسانۀ داخلی و خارجی دنبال کنند و خود را در معرض هر تیر و ترکش رسانهای قرار دهند.
و اما آخرین آیهای که در این جلسه میخوانیم:
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِينَ.»[6]
و اراده داریم بر مستضعفان در زمین، منّت گذاریم و آنان را پیشوایان و وارثان قرار دهیم.
این آیه، ارادۀ قطعی الهی برای غایت جهاد و مقاومت را ترسیم میکند. ترس و ناامیدی را از قلوب مؤمنان برمیدارد و به آنها اطمینان میدهد که طومار مستکبران بهدست مستضعفان در هم پیچیده میشود. اما استضعاف چیست؟
استضعاف، ضعیف ماندن، دست روی دست گذاشتن و توسری خوردن نیست. استضعاف این نیست که به کسی آب و نان ندهند؛ این است که او را از خودش بگیرند. استضعاف یعنی محروم شدن انسانها از رشد، معرفت و حقّ انتخاب. مثل کاری که آمریکا میخواهد با ایران بکند و بهزور قدرت هستهای و موشکی را از آن بگیرد.
در بُعد شخصی نیز هرجا مال و مقام، همسر و فرزند، شأن و شئون، و هر عامل دیگری در مقابل ایمان و فطرت الهی قرار گیرد و بخواهد فرد را بهسوی گناه، مخالفت، شهوت و غضب، سستی و... بکشاند، ظلم است و کسی که محکم و قاطع در مقابل این ظلم بایستد و نگذارد شخصیتش آلوده و محدود شود، مستضعف است.
مستضعفان کسانی هستند که در این هجمهها خود را از دست نمیدهند؛ چون عزت و ایمان الهی در وجودشان است. مظلوم میشوند، ضربه میزنند و ضربه میخورند و هرچند دردمند باشند، در مقابل استکبار، قوی میایستند. تا اینکه سرانجام با تقوا و مجاهدت، از چنگال مستکبران رها میشوند و خدا آنان را پیشوای اهل زمین قرار میدهد.
چنانکه امروز میبینیم رهبران انقلاب اسلامی را امام میخوانند؛ نه به این معنا که معصوم باشند، بلکه یعنی پیشوا و الگو هستند. ملت هم همین است و اگر با استضعاف در مقابل استکبار بایستد، در آینده، سبک و سیرهاش الگوی مردم دنیا میشود و مدیریت کلان جهان به دستش میافتد؛ و خدا را سپاس که این قرعه را به نام قوم شیعۀ ایرانی زده است.
رهبر شهیدمان این آیه را محور شکلگیری تمدنِ مقاومت و امید میدانند. مستکبران گمان میکنند قدرت همیشه ازآنِ آنان است. اما طبق این آیه، ارادۀ الهی بر این است که آینده ازآنِ مستضعفان باشد و عدالت در همۀ تاریخ محقق شود.
شرطش این است که روحیۀ قاطع حماسی داشته باشیم و نگذاریم نفس امّاره با روحیۀ ترس و حسابگری مانع از ایستادگی ما شود.
[1]. سورۀ بقره، آیۀ 156
[2]. سورۀ ماعون، آیۀ 4
[3]. سورۀ انبیا، آیۀ 2
[4]. سورۀ انبیا، آیات 87 و 88
[5]. سورۀ انبیا، آیۀ 88
[6]. سورۀ قصص، آیۀ 5
نظرات کاربران