حمد خدا یا نعمتهای خدا؟
در بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 1 (1 رمضان 1447) با عنوان «حمد خدا یا نعمتهای خدا؟» میرسیم.
ماه رمضان حقیقتاً مبارک است و تمام هستی در این ماه، در شوق و ابتهاجِ رویش و نو شدن است؛ با این امید که این رویش، برای انسانها بهویژه شیعیان ایران نیز حاصل شود.
بحث را با حمد خدا آغاز میکنیم و با حمد امیرالمؤمنین (علیهالسلام) همنوا میشویم:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُصْبِحْ بِي مَيِّتاً وَ لَا سَقِيماً وَ لَا مَضْرُوباً عَلَى عُرُوقِي بِسُوءٍ وَ لَا مَأْخُوذاً بِأَسْوَإِ عَمَلِي وَ لَا مَقْطُوعاً دَابِرِي وَ لَا مُرْتَدّاً عَنْ دِينِي وَ لَا مُنْكِراً لِرَبِّي وَ لَا مُسْتَوْحِشاً مِنْ إِيمَانِي وَ لَا مُلْتَبِساً عَقْلِي وَ لَا مُعَذَّباً بِعَذَابِ الْاُمَمِ مِنْ قَبْلِي.»[1]
حمد، خدایی را که مرا به صبح رساند، در حالی که نه مرده هستم، نه بیمار، نه درد و مشکلی بر رگهایم افتاده، نه به بدترین کارم مؤاخذه شدهام، نه نسلم قطع شده، نه از دینم برگشتهام، نه پروردگارم را انکار کردهام، نه از ایمانم ترسانم، نه عقلم پوشیده شده و نه به عذاب امتهای گذشته دچار گشتهام.
این دعایی است که آن حضرت بسیار میخواندند. ولی آیا ما شده تابهحال، خدا را این گونه حمد کنیم؟
ما از صبح که بیدار میشویم، خود را زنده میبینیم؛ اما نمیفهمیم زنده بودن یعنی چه. ازاینرو هیچ گاه خدا را برای زنده بودنمان شکر نکردهایم؛ چون برایمان عادی است که زنده باشیم؛ غافل از اینکه مرگ هر لحظه با ماست!
توضیح آنکه ما عدم بودیم و خدا ما را به وجود آورد. اما نه به این معنا که وجود مستقل به ما داده باشد و دیگر خودمان وجود داشته باشیم. ما همواره و همچنان بین وجود و عدم هستیم؛ یعنی هر لحظه میتوانیم باشیم یا نباشیم؛ و هر لحظه که هستیم، در واقع خداست که به ما وجود میدهد.
درک این حقیقت، ما را از زندگی روزمره خارج میکند. اما ما اغلب میپنداریم خدا ما را آفریده و حالا دیگر خودمان هستیم. آنقدر در حیات مادی و زندگی ناسوتی غرق شدهایم که اصل نعمتِ حیات را درک نمیکنیم و قدرِ بودنمان را نمیدانیم. برای همین عمدهٔ شناخت و تلاشمان حول نیازهای بدن و زندگی روزمره است. از صبح تا شب فقط دنبال این هستیم که امور دنیا و بدن خود را تدبیر و برنامهریزی کنیم؛ آن هم براساس عقل جزئی و افکار محدود خود.
ما از صبح که بیدار میشویم، فکر این هستیم که صبحانه چه بخوریم، ناهار چه بپزیم، لباس چه بپوشیم، خرید کجا برویم، چطور مهمانی بدهیم و... ؛ یعنی طبق عادت، روز و زندگیمان را میگذرانیم و به بودن خود که خدایی است، معرفت نداریم. ازاینرو نعمتهایی را هم که با آنها سر و کار داریم، حتی خوردنیها، پوشیدنیها و سایر اموری را که با آنها نیاز بدن خود را برطرف میکنیم، نمیشناسیم و نمیدانیم ریشهٔ این نیازها و این امور چیست.
این نوع زندگی بدون معرفت، همان معنای روزمرگی است. مثلاً آنقدر عادت کردهایم هر روز صبح خورشید طلوع کند، که اصلاً حواسمان نیست خورشید از کجا آمده و چرا و با چه نیرویی طلوع میکند. همینطور سایر نعمتها و پدیدهها.
یا اینکه فکر میکنیم هوا و غذاست که ما را زنده نگه میدارد. حال آنکه در واقع خداست که هر آن به ما وجود میدهد و حتی حیات مادیمان نیز از اوست که بهواسطۀ قوای تغذیه و تنفس که در ما قرار داده و آثاری که به هوا و مواد غذایی بخشیده، به ما میرسد. برای همین خدا را بهخاطر هر لحظهای که مرده نیستیم، شکر نمیگذاریم.
ما همه چیز را از او میبینیم، اما او را نمیبینیم؛ این، سوء عمل ماست. مثلاً فرزندمان را از او میبینیم، اما او را در فرزندمان نمیبینیم. برای همین اگر فرزندمان در مقابل خدا بایستد و عناد ورزد، از او دل نمیکَنیم.
آری؛ ما بی معرفت زندگی میکنیم و خدا را گم کردهایم؛ اگرچه فکر میکنیم او را میشناسیم. اسیر روزمره شدهایم و با آیات خدا، خود او را فراموش کردهایم؛ خدا را در نشانههایش میبینیم و با او زندگی میکنیم، ولی او را نمیشناسیم. صبح تا شب «خدا، خدا» میگوییم و میدانیم همه چیز از او و آثار اوست؛ اما ورای این تأثیرات، خدای واحد را پیدا نمیکنیم و جایگاه خود را نسبت به او نمییابیم؛ که خود فرموده است: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَكُم مَا فِی الۡأَرۡضِ جَمِيعاً...»[2].
با این زندگی روزمره، نماز و روزهمان هم خاصیت روزمرگی پیدا میکند و نتیجهاش آن است که بعد از این همه عبادت، همان هستیم که قبلش بودیم! ما خدا را در نعمتهای مادی و معنویاش ستایش میکنیم؛ آن هم برای آنکه این نعمتها را به ما داده است! اما خود خدا را گم کردهایم و باز از خودبینی و مستقل پنداشتن خود و دیگران رها نشدهایم.
نگاه ما درست نیست؛ چون به نعمت نگاه میکنیم و منعِم را نمیبینیم. اگر منعِم را میدیدیم، نعمت به چشممان نمیآمد و کم و زیادش آزارمان نمیداد؛ بلکه با دیدن آن هم به یاد منعِم میافتادیم و میدیدیم که او در قلبمان حاکم است؛ برای همین هر کاری او میخواست، همان را میکردیم و نعمتهایش را در مسیر او به کار میگرفتیم.
مسافری را در نظر بگیرید که چمدانهای سوغاتی برای عزیزانش میآورد، اما عزیزانش فقط مشغول سوغاتیها میشوند و قربانصدقۀ آنها میروند؛ تازه اگر هم یکی از سوغاتیها خراب شد، به او اعتراض و شکایت میکنند و میخواهند بهجایش چیز دیگری بدهد! نعمتهای خدا نیز مثل سوغاتیهایی است که از عالم ملکوت برای ما فرستاده شده تا با آنها خدا را یاد کنیم و ببینیم برای چه به ما داده است؛ نه اینکه او را از یاد ببریم و مشغول اینها شویم.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) حمد خود را چنین ادامه میدهد:
«أَصْبَحْتُ عَبْداً مَمْلُوكاً ظَالِماً لِنَفْسِي، لَكَ الْحُجَّةُ عَلَيَّ وَ لَا حُجَّةَ لِي، وَ لَا أسْتَطِيعُ أَنْ آخُذَ إِلّا مَا أَعْطَيْتَنِي، وَ لَا أَتَّقِيَ إِلّا مَا وَقَيْتَنِي.»
صبح کردم در حالی که بندهای مملوک و ظالم به نفسم هستم؛ تو بر من حجت داری و من حجتی بر تو ندارم. جز آنچه را تو به من دهی، نمیتوانم بگیرم و جز آنچه را تو از من بازداری، نمیتوانم از خود دور کنم.
کدامیک از ما صبح که از خواب برمیخیزیم، خود را ظالم به نفس میبینیم؟ برعکس، اغلب با خود میپنداریم: «من چه گناهی کردهام؟!» غافل از اینکه بندهای که وجودش از خودش نیست، مالک هیچ چیزش نیست و بالاترین ظلم و گناه برای او این است که حتی لحظهای خود را مستقل ببیند، آن هم بهعنوان بدن مادی! ظلم به نفس، همین است که بهجای خدا نعمتش را ببیند؛ اگرچه بخواهد با نعمتش خوبی کند!
این همان گناه آدم بود که پس از هبوط از جنّت اسماء، «ظَلَمۡنَا أَنفُسَنَا»[3] گفت. آنجا هنوز شریعتی وضع نشده بود که آدم مرتکب گناه شرعی شود؛ تنها چیزی که از آن نهی شده بود، درخت منهیه بود که یکی از معانی آن همین بُعد مادی است[4]. آدم بهجای اینکه بقا و جاودانگی را از خدا ببیند، وسوسۀ شیطان را پذیرفت که گفت: «اگر میخواهید جاودان شوید، از این درخت منهیه بخورید.»[5] بااینکه میدانست آن درخت هم از خداست.
این، نگاه علوی است. ولی ما آنقدر خود را میبینیم و برای خود، دارایی و مالکیت قائل هستیم که اصلاً نمیتوانیم ببینیم مملوک خداییم و از خود، هیچ نداریم. تازه آنچه را هم فکر میکنیم داریم، او به ما داده است. ولی ما این دست غیبی را نمیبینیم و در عالم ماده، غرقیم.
ما فقط آنچه را چشممان میبیند، میبینیم؛ حالآنکه آنچه را باید ببینیم، قلبمان میبیند، نه چشممان. ما صبح تا شب داریم برای خود برنامهریزی میکنیم، در حالی که فراتر از ماده را نمیبینیم. آنقدر دور شدهایم که اصلاً حضور خدا را نمییابیم و حتی اگر کسی خود را کنار بزند و توحیدی نگاه کند، به او انگ کفر میزنیم! حالآنکه خدا آنقدر هست و حضور دارد که اگر پردههای مراتب ماده را کنار بزنیم، میبینیم فقط اوست و هستی ما، هستی اوست.
حمد حضرت علی (علیهالسلام) چنین پایان مییابد:
«اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ فِي غِنَاكَ، أَوْ أَضِلَّ فِي هُدَاكَ، أَوْ اُضَامَ فِي سُلْطَانِكَ، أَوْ اُضْطَهَدَ وَ الْأَمْرُ لَكَ. اللَّهُمَّ اجْعَلْ نَفْسِي أَوَّلَ كَرِيمَةٍ تَنْتَزِعُهَا مِنْ كَرَائِمِي وَ أَوَّلَ وَدِيعَةٍ تَرْتَجِعُهَا مِنْ وَدَائِعِ نِعَمِكَ عِنْدِي. اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذْهَبَ عَنْ قَوْلِكَ، أَوْ أَنْ نُفْتَتَنَ عَنْ دِينِكَ، أَوْ تَتَابَعَ بِنَا أَهْوَاؤُنَا دُونَ الْهُدَى الَّذِي جَاءَ مِنْ عِنْدِكَ.»
خدایا، همانا من به تو پناه میبرم از اینکه در غنایت فقیر یا در هدایتت گمراه باشم یا در قلمرو تو مورد ستم قرار گیرم یا خوار شوم، در حالی که کار دست توست. خدایا، نفس مرا اولین نعمت گرامی قرار ده که آن را میگیری و اولین ودیعهای که از ودایع نعمتت نزد من است و آن را بازمیگردانی. خدایا، به تو پناه میبریم از اینکه از سخن تو بازمانیم یا با فتنه، از دینت به درآییم یا بهجای هدایتی که ازسوی تو آمده، دنبال هواهای خود برویم.
واقعاً باید به خدا پناه بریم از اینکه با این همه حضورش او را نبینیم و در متن این هدایت جاری او، گم شویم. این عین فقر است که وقتی وجودمان از اوست، فکر کنیم خودمان هستیم، فکرمان هست، چشم و گوشمان هست و... . باید به او پناه بریم از اینکه در دینش به فتنه افتیم و افکار و اندیشههایمان به باورهای ذهنی و امور جزئی بیالاید.
باشد که این دعا را هر روز، بلکه هر آن در جان خود ملکه کنیم.
پس از این مقدمه به اصل بحث یعنی فتنه میرسیم و این موضوع را در سورۀ عنکبوت دنبال میکنیم:
«الم. أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتۡرَكُوٓاۡ أَن يَقُولُوا ءَامَنَّا وَ هُمۡ لَايُفۡتَنُونَ.»
الم. آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: ایمان آوردیم، رها میشوند و دیگر به فتنه و آزمایش نمیافتند؟
در نگاه توحیدی، همۀ مراتب هستی، شئون ظهور خداست و او در همۀ هستی حضور دارد. تمام مراتب را میشناسد و میداند هر کدام چه سیر و ثمرهای دارند[6]. آن وقت چطور میشود ادعاهایی را که حقیقتشان را میداند، به حال خود رها کند؟
سنّت الهی این است که هر کس ادعای مسلمانی کرد، او را در عالم اسلام بیندازد و در توحید و نبوت و هرچه به آن شهادت داده، امتحانش کند. وگرنه کسی که به عالم اسلام راه پیدا نکند، مسلمانیاش سودی ندارد. این سنّت در همۀ امتها جاری بوده و آنها آنقدر به فتنه افتادهاند تا از ورای دیدنیها، خدا را پیدا کنند.
البته خدا همه را میشناسد و صدق و کذب ادعایشان را میداند؛ اما امتحان میکند تا مسئله روشن شود و خود افراد نیز وضع خود را ببینند. مثل معلمی که میداند کدام دانشآموزش رد یا قبول میشود؛ اما باز امتحان میکند تا خود دانشآموز هم ببیند و بفهمد در چه سطحی است و چقدر باید بیشتر تلاش کند.
[1]- نهجالبلاغه، خطبۀ 215
[2]- سورۀ بقره، آیۀ 29: اوست که هرچه را در زمین است، برای شما آفرید.
[3]- سورۀ اعراف، آیۀ 23: به خود ظلم کردیم.
[4]- برای مطالعه در این باره و منابع آن، به کتاب «کربلا، تقابل با سکولاریسم» از استاد میرزایی رجوع شود.
[5]- سورۀ اعراف، آیۀ 20
[6]- حضور او مثل حضور ریشه در ساقه و برگ و میوه و... است؛ ریشه با اینهاست، ولی اینها او را نمیبینند و بهلحاظ آنها ریشه، غایب است.
نظرات کاربران