در حال بارگذاری…

رفتن به محتوای اصلی

پلتفرم جامع علوم و معارف اسلامی همگامان


تله‌های نفس

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

تله‌های نفس

 

در بحث خطبۀ فدکیه به خلاصۀ جلسۀ 2 (2 جمادی‌الاول 1448) با عنوان «تله‌های نفس» می‌رسیم.

در جلسۀ قبل گفتیم اهالی مدینة‌النبی پس از رحلت پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله)، کافر و بی‌دین نبودند. آنان مؤمنین و معتقدین مهاجر و انصار بودند. افرادی که پیامبر را درک کرده، همراه او به جهاد رفته و در غدیر با حضرت علی(علیه‌السلام) بیعت کرده بودند. چطور می‌شود که این افراد چنین فجایعی در حق دختر پیامبر رقم می‌زنند؟

برای پاسخ به این پرسش، به بررسی روایتی از امام زین‌العابدین(علیه‌السلام) پرداختیم که تله‌های نفس را معرفی می‌فرماید. شناخت این تله‌ها به ما کمک می‌کند علت سکوت یا دشمنی اهالی مدینه با اهل بیت پیامبر(علیهم‌السلام) را بهتر درک کنیم و صف‌آرایی نور و ظلمت در دنیای امروز را هم بهتر ببینیم، لشکرهای عقل و جهل را اول در وجود خودمان بشناسیم و تجلی آن را در محدودۀ زندگی فردی خودمان و بعد در جامعه و جهان درک کنیم تا بتوانیم در میادین امتحان، انتخاب‌های درستی داشته باشیم و ان‌شاء‌الله پس از ظهور بتوانیم در حاکمیت نور مهدوی ادامه حیات دهیم.

در اولین فراز از روایت، امام(علیه‌السلام) به ما هشدار می‌دهد که ظاهر خوب و مذهبی، معیار توحید و ایمان حقیقی نیست. ظاهرالصلاح بودن، کم‌حرفی و خضوع در حرکات، همیشه نشانۀ ایمان نیست. گاه فرد، ترسو و محافظه‌کار است یا موقعیت گناه ندارد. آب ندیده وگرنه شناگر ماهری است!

ایشان در فراز بعدی می‌فرماید: «وَ إِذَا وَجَدْتُمُوهُ يَعِفُّ عَنِ الْمَالِ الْحَرَامِ فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ فَإِنَّ شَهَوَاتِ الْخَلْقِ مُخْتَلِفَةٌ - فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يَنْبُو عَنِ الْمَالِ الْحَرَامِ وَ إِنْ كَثُرَ وَ يَحْمِلُ نَفْسَهُ عَلَى شَوْهَاءَ قَبِيحَةٍ فَيَأْتِي مِنْهَا مُحَرَّماً»[1]

و اگر دیدید او از مال حرام خوددارى می‌كند، صبر كن؛ آهسته! گول نخور كه شهوات آدم‌ها گوناگون است. زیرا تعداد افرادی كه از مال حرام خوددارى می‌كنند زیاد نیست هرچند در ظاهر زیاد باشند و در عوض خود را مجبور به اعمال زشتی می‌كنند و در آن مرتكب حرام می‌شوند.

فجور در وجود انسان یکی دو تا نیست! لشکر جهل، هفتاد و پنج شاخه است که هرکدام هم شاخه و برگ‌های فرعی زیادی دارند. ممکن است کسی کاملاً بی‌میل به مال باشد و اصلاً به مال حرام نزدیک نشود، اما حب جاه و مقام داشته باشد. ممکن است کسی از مال حرام دور باشد اما از شهوات دیگر پیروی کند. عیار چنین کسی در میدان ابتلا مشخص می‌شود. آیا همان‌قدر باتقوا می‌ماند یا انتخاب‌های دیگری می‌کند.

امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرماید: «و از اغواى شیطان فریفته مشو! هرچند طاعت و عبادت تو را، نزد تو جلوه دهد و به انواع و اقسام زينت‌ها بیاراید. چراكه او نود و نه درِ خیر را برای تو می‌گشاید تا در صدمی تو را به زمین زند!»[2]

چه بسا کسی تمام لشکرهای جهل را ترک می‌کند و فقط به یکی از آن می‌چسبد یا همه لشکرهای عقل را می‌پذیرد تا در یکی از لشکرهای جهل جولان دهد. شیطان از ابتدا انسان را به زشتی دعوت نمی‌کند. بلکه برعکس به خیر و خوبی دعوت می‌کند و وقتی انسان را همراه کرد بدی را به او قالب می‌کند! مثل راهنمایی که مسافران را از مسیرهای زیبا و بی‌دردسر عبور می‌دهد تا در نهایت آنان را به ته دره‌ای وحشتناک بیندازد!

امام(علیه‌السلام) گروه سوم را این‌گونه معرفی می‌کند:

«فَإِذَا وَجَدْتُمُوهُ يَعِفُّ عَنْ ذَلِكَ فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ حَتَّى تَنْظُرُوا مَا عُقْدَةُ عَقْلِهِ فَمَا أَكْثَرَ مَنْ تَرَكَ ذَلِكَ أَجْمَعَ ثُمَّ لَا يَرْجِعُ إِلَى عَقْلٍ مَتِينٍ فَيَكُونُ مَا يُفْسِدُ بِجَهْلِهِ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُهُ بِعَقْلِهِ»[3]

و اگر دیدید از این كارهای زشت نیز خودداری می‌كنند، باز هم صبر كنید! مبادا گولشان را بخوريد، تااینكه كاملاً به عقدۀ دلشان بنگريد. زيرا همۀ افرادی كه این‌گونه‌اند در آخر به اندیشه‌ای متین باز نمی‌گردند و افرادی كه به‌واسطۀ جهل به فساد می‌افتند بیشتر از گروهی است كه با عقل اصلاح می‌شوند.

پس کسی که ترک شهوات کرده است لزوماً در مسیر سعادت نیست. باید دید انگیزۀ او برای خوب شدن چیست. شاید با عقل معاش آدم خوبی شده است. عقل معاش، همان عقل قانونی است که بشر آن را برای تنظیم زندگی مادی وضع کرده و ریشه در وحی و قانون فطرت ندارد.

بسیاری از افراد، زشتی‌ها را براساس عقل متین و ندای فطرت خود ترک نمی‌کنند. آنان نه به‌خاطر خوبی فطری بلکه به‌دلیل ترس از جریمه، قانون‌مدار شده‌اند. برای دفع ضرر جزئی و رسیدن به سود جزئی شخصیت خود را خوب نشان می‌دهند نه برای خدا و انگیزه‌های وجودی.

امام(علیه‌السلام) در ادامه می‌فرماید:

«و اگر عقل او را نيز متین و استوار یافتید، باز هم صبر کنید و گول نخورید! ببینید هوای او تابع عقل است يا عقل پيرو هوی‌؟ و ببینید عکس‌العمل او در برابر ریاست‌هاى باطل چگونه است؛ مثبت یا منفی‌؟ زیرا گروهی از مردم در دنیا و آخرت زیان می‌کنند: دنیا را برای دنیا ترک نمودند، و لذّت ریاست باطله را بر خوشی اموال و نعمت‌های مباح حلال ترجيح دادند و همۀ این‌ها را برای ریاست باطله رها نمودند تااینکه اگر به او گویند: از خدا بترس! عزّت ظاهری كه با گناه به دست آورده او را می‌گیرد. دوزخ او را بس است و چه بد بستری است! و او بی‌هدف به هر دری می‌کوبد. اوّلين باطل او را به دورترين اهداف زيان و خسارت رهبرى می‌كند و پس از آنکه درخواست کار باطل را می‌کند خدایش نیز او را در طغیانش می‌کشاند. پس او حرام خدا را حلال داشته و حلال خداوند را تحریم می‌کند و اگر رياستش -همان كه موجب بدبختی او شده- سالم بماند دیگر برایش مهم نیست مطلبی از دینش فوت شود. اين افراد همان‌هایند که خدا بر ایشان غضب نموده و مشمول لعن و نفرین خود ساخته و عذابی خواركننده برایشان مهیّا فرموده است.»[4]

به تعبیر امام(علیه‌السلام) آنان بهره‌ای از دنیا ندارند و دنیا را به‌خاطر دنیا ترک کرده‌اند. چون لذت دل‌خوش بودن به شأن و جایگاه توهمی خیلی بیشتر از لذت نعمت‌های مادی است. آنان نه به‌خاطر خدا بلکه به‌دلیل حفظ موقعیت و جایگاه خود مرتکب حرام نمی‌شوند و کارهای خوب انجام می‌دهند.

امام به این نکته اشاره می‌فرماید که اگر عقل کسی متین بود به عملکردش نگاه کنید. در وجودش عقل فرمانده است یا هوی؟ واقعاً به‌دنبال وظیفه می‌رود یا میل نفسش را با دلایل منطقی و عقلانی توجیه می‌کند؟ آیا کارش برای خداست یا حب «ریاست باطله» را دارد؟ ریاست باطله همان شأن و شئونات است. این شئونات گاهی جایگاه‌های مادی است مثل شأن شغلی، موقعیت اجتماعی، مادر، همسر و فرزند بودن. گاهی هم معنوی است مثل شأن عالم، استاد، عابد و زاهد، مؤمن و متقی بودن.

ریاست باطله یعنی ما برای خود شأنی توهم کنیم و براساس آن رفتارهای خاصی انجام دهیم یا توقع داشته باشیم با ما به‌خاطر این جایگاه ویژه، رفتارهای خاصی بشود یا نشود. پس ممکن است کسی ساده‌زیست باشد، هرگز دروغ نگوید و غیبت نکند و هیچ گناهی از او سر نزند. اما تابع هوای نفس خود باشد. هوی همان انانیت و میل به برتری است.

انانیت یعنی پای «من» وسط باشد! «من» دیده شوم. «من» به موفقیت برسم و اول باشم. شخصیت «من» و قدر «من» به‌درستی شناخته شود! انانیت یعنی لباسی از شأن و شئونات پوشیدن و دیگران را وادار کردن که به حق‌های توهمی که به «من» بار کرده‌ایم احترام بگذارند!

درحالی‌که حقوق و وظایف را فقط خدا براساس شأن واقعی انسان‌ها تعریف می‌کند. شأن واقعی انسان هم شأن وجودی است همان که خداوند فرمود: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ»[5] و ما موظف هستیم این شأن را حفظ کنیم و حق نداریم از آن بگذریم.

عاقل بودن با عاقل زندگی کردن فرق دارد. چه بسا فردی عاقل باشد اما عاقلانه زندگی نکند. می‌داند چه چیز خوب و چه چیز بد است اما آن را در زندگی پیاده نمی‌کند و در میدان انتخاب و عمل نمی‌داند چه کند. این عقل متین همان هوش زیاد و خوب فهمیدن است. او دریافت منطقی خوبی دارد. خوب تحلیل می‌کند و درست نتیجه می‌گیرد. اما اگر اسیر هوای نفس خود باشد همین عقل را ابزار توجیه خواسته‌های نفسش می‌کند.

اگر دل به چیزی متمایل شود، عقل توجیه شرعی‌اش را پیدا می‌کند! هرچه عقل او بیشتر باشد، توجیهات بهتر و بی‌نقص‌تری ارائه می‌دهد. خصوصاً اینکه از گناه گذر کرده است و خود را خوب می‌پندارد. پس برای حفظ شأن و موقعیت بهترین توجیهات عقلی را می‌آورد. ظاهر این است که برای خدا کار می‌کند اما در واقع پیرو هوای نفس است. در محاسباتش فقط سود و زیان شخصی را در نظر دارد و براساس انانیت کار می‌کند.

بدترین حجاب انسان، گناه نیست. خطرناک‌ترین دام شیطان، انانیت است. افراد بسیار شریعت‌مدار هم به‌سختی می‌توانند از خود عبور کنند. به همین دلیل معصوم می‌فرماید: «دو دسته کمر مرا شکستند: عالم پرده‌در و جاهل پارسا!»[6] خطرناک‌ترین انسان‌ها زاهدان مقدس هستند: بی‌عقلانی که دین را نردبان هوی قرار می‌دهند و نفس خود را پشت دین، عقل و عرفان مخفی می‌کنند.

خداوند پیامبران و اولیای خود را در معرض امتحاناتی قرار می‌دهد که انانیت را از ایشان بگیرد. روزی حضرت عیسی(علی‌نبیناوآله‌وعلیه‌السلام) روی کوهی ایستاده بود. شیطان به او گفت: «تو کسی هستی که مرده را زنده کردی و بیمار را شفا دادی! تو آن‌قدر به خدا نزدیکی که جانشین او هستی! اکنون خود را از کوه پرت کن و جلوی مرگت را بگیر!» ایشان فرمود: «آنجا که شفا دادم و درمان کردم به اذن الهی بود. اکنون اذن ندارم از کوه بپرم.» پیامبر خدا چون خودش نیست و فقط حق را می‌بیند به کراماتش دل‌خوش نیست.

شیطان به خداوند عرضه داشت: «اینکه ایوب بندۀ خوبی برای توست هنر او نیست! تو به او همه‌چیز دادی از مال و فرزند و خدمتکار و زندگی خوب و رفاه. هرکسی چنین نعمت‌هایی به پایش بریزی تو را عبادت می‌کند. همه‌چیز را از او بگیر و ببین که آیا هنوز بندگی می‌کند یا نه!» خداوند پیامبرش را مبتلا کرد. تمام فرزندان مردند و او فقیر و بیمار شد. شیطان به سراغش رفت تا او را وسوسه کند اما جواب شنید که «هرچه از دوست رسد نیکوست» چون باور داشت که نه الآن بلکه در گذشته هم چیزی برای خود نداشت.

وقتی حق خلافت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در سقیفه سلب شد، برخی بزرگان نه از روی پیروی از حق بلکه به حب قدرت، مخالف خلیفۀ اول بودند. ابوسفیان یکی از این افراد بود که به امام پیشنهاد داد با هم متحد شوند و علیه اصحاب سقیفه قیام کنند. امام این پیشنهاد را نپذیرفت چون برای خود و رسیدن به ریاست و قدرت کار نمی‌کرد که بخواهد به هر وسیله‌ای به آن برسد.

ایشان شیعیانش را هم همین‌طور تربیت کرد که جز خدا مقصدی برای خود نبینند. به همین دلیل وقتی ابوذر به جرم طرفداری از ایشان تبعید شده بود به او فرمود: «ای ابوذر تو برای خدا غضب کردی. پس فقط به کسی که برایش غضب کرده‌ای امید داشته باش! آن‌ها از تو برای دنیایشان می‌ترسند تو هم از آن‌ها برای دینت می‌ترسی. پس آنچه در دست آن‌هاست (دنیا) را برای آنچه از آن می‌ترسی (دینت) ترک کن و بگریز!»[7] یعنی مبادا امید داشته باشی من برایت کاری کنم و حتی از من که به جرم شیعۀ من بودن تبعید شده‌ای توقع کمک نداشته باش. یعنی حتی همین شأن را هم برای خود قائل نباش. البته ادامۀ کلام نویدبخش است که اگر زمین و آسمان را به روی بندۀ باتقوا ببندند باز هم خداوند برای او راه خروج قرار می‌دهد.[8]

البته این راه خروج همیشه قابل پیش‌بینی و دل‌خواه فرد نیست. مثل راه خروج حضرت یوسف که از جنس چاه و زندان بود! اما کسی که انانیت ندارد، در همه‌چیز تسلیم خواست پرودگار است.

حال چه کنیم که گرفتار این چهار مرحله که امام(علیه‌السلام) فرمود نشویم و در انانیت خود گرفتار نمانیم؟ خداوند در قرآن نسخۀ شفابخش «پناه بردن» به خدا را تجویز می‌کند و در قالب سوره‌های ناس و فلق به پیامبر خود آموزش می‌دهد و از او می‌خواهد به مردم آموزش دهد.

وسواس خناس که از او به خدا پناه می‌بریم نیروی شر است که تا وقتی انسان در تاریکی است به او می‌چسبد ولی وقتی نور دید می‌رود. او در تاریک‌ترین نقطۀ وجود یعنی انانیت بر انسان سوار می‌شود. ولی وقتی به خدا پناه برد و از انانیت فاصله گرفت او هم می‌رود.

***

امام(علیه‌السلام) در این حدیث، بهترین میزان را برای شناخت انسان‌ها در اختیار ما می‌گذارد. این میزان همان میزان ولایی است. این معیارها در خودمان و دیگری قابل دیدن و تشخیص‌ است. امام از ما می‌خواهد ظاهربینی را کنار بگذاریم و قضاوت‌های عوامانه در مورد خوبی خودمان و دیگران را دور بریزیم و به لایه‌های عمیق‌تر وجود و نیت‌ها و امیال بیشتر توجه کنیم.

خوب بودن زمانی ارزشمند است که بتواند انسان را از انانیت جدا کند. آیا کسی که او را به خوبی و علم و عرفان می‌ستاییم، به خود دل‌بسته یا به منبع خوبی‌ها؟ فرماندۀ او در ترک گناه و انجام طاعات، اراده و مشیت حق است یا شأن خود و سود و زیان فردی؟

در روایات ثواب‌های خیره‌کننده‌ای که برای برخی اعمال به ظاهر ساده بیان شده است. این ثواب‌ها به کسی می‌رسد که نیتش را از هر شائبه‌ای خالص کرده و کارش فقط برای خدا باشد. مثلاً وقتی دو مؤمن به زیارت هم می‌روند و با هم دست می‌دهند تمام گناهانشان مثل برگ‌های درختان می‌ریزد![9]

این در مورد زیارتی است که در آن پای انگیزۀ شخصی و جزئی در میان نباشد. ارزش، ملاقات مؤمن نیست، گوهر ارزشمند واقعی چیزی است که در درون، انسان را به این ملاقات دعوت می‌کند. پس چه خوب است بیش از توجه به خود عمل درون خود را واکاوی کنیم که نیت واقعی ما چیست؟ از سر دلتنگی، برای گذران وقت، رسیدن به سود فردی، به شوق پذیرایی یا از سر عادت به دیدار دوست مؤمن خود می‌رویم یا به‌خاطر ایمانش به خدا شوق به دیدارش داریم؟ آیا ما با چنین دقتی در تک‌تک اعمال و انتخاب‌ها، به نیت و انگیزه‌مان توجه داریم؟!

خسارت دنیا و آخرت از نگاه امام(علیه‌السلام) این است که کسی دنیا را برای دنیا ترک کند تا انانیت خود را زنده نگه دارد. او نه‌تنها بهره‌ای از دنیا نبرده چون نیت الهی نداشته است بهره‌ای از ثواب آخرت هم ندارد! پناه می‌بریم به خدا از حیله‌های نفس. از اینکه پس از عمری طاعت و ترک گناه سرمایۀ ما برای آخرت «هیچ» باشد! چون برای حقیقت زندگی نکرده‌ایم. هر کاری کرده‌ایم برای «خود» بوده است و حقیقت را هم برای خود و حفظ شأن و موقعیت خود می‌خواستیم.

 

[1]. احتجاج طبرسی، ج 2، ص 320

[2]. مصباح الشریعة، ص 80: «وَ لَا يَغُرَّنَّكَ تَزْيِينُهُ الطَّاعَاتِ عَلَيْكَ فَإِنَّهُ يَفْتَحُ لَكَ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ بَاباً مِنَ الْخَيْرِ لِيَظْفَرَ بِكَ عِنْدَ تَمَامِ الْمِائَةِ»

[3]. احتجاج طبرسی، ج 2، ص 320

[4]. همان: «فَإِذَا وَجَدْتُمْ عَقْلَهُ مَتِيناً فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّكُمْ تَنْظُرُوا أَ مَعَ هَوَاهُ يَكُونُ عَلَى عَقْلِهِ أَمْ يَكُونُ مَعَ عَقْلِهِ عَلَى هَوَاهُ وَ كَيْفَ مَحَبَّتُهُ لِلرِّئَاسَاتِ الْبَاطِلَةِ وَ زُهْدُهُ فِيهَا فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ خَسِرَ الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةَ‌ يَتْرُكُ الدُّنْيَا لِلدُّنْيَا وَ يَرَى أَنَّ لَذَّةَ الرِّئَاسَةِ الْبَاطِلَةِ أَفْضَلُ مِنْ لَذَّةِ الْأَمْوَالِ وَ النِّعَمِ الْمُبَاحَةِ الْمُحَلَّلَةِ فَيَتْرُكُ ذَلِكَ أَجْمَعَ طَلَباً لِلرِّئَاسَةِ حَتَّى إِذٰا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللّٰهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ‌ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ فَهُوَ يَخْبِطُ خَبْطَ عَشْوَاءَ يُوقِدُهُ أَوَّلَ بَاطِلٍ إِلَى أَبْعَدِ غَايَاتِ الْخَسَارَةِ وَ يُمِدُّهُ رَبُّهُ بَعْدَ طَلَبِهِ لِمَا لَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ فِي طُغْيَانِهِ فَهُوَ يُحِلُّ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ يُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَا يُبَالِي مَا فَاتَ مِنْ دِينِهِ إِذَا سَلِمَتْ لَهُ الرِّئَاسَةُ الَّتِي قَدْ شَقِيَ مِنْ أَجْلِهَا فَأُولَئِكَ الَّذِينَ غَضِبَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ‌ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذٰاباً مُهِيناً»

[5]. سورۀ حجرات، آیۀ 13: گرامی‌ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.

[6]. بحارالاأنوار، ج 1، ص 208: «قَطَعَ ظَهْرِي اثْنَانِ عَالِمٌ مُتَهَتِّكٌ وَ جَاهِلٌ مُتَنَسِّكٌ»

[7]. نهج‌البلاغه، خطبۀ 130: «یَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّكَ غَضِبْتَ لِلَّهِ فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُإِنَّ الْقَوْمَ خَافُوكَ عَلَى دُنْيَاهُمْ وَ خِفْتَهُمْ عَلَى دِينِكَ فَاتْرُكْ فِي أَيْدِيهِمْ مَا خَافُوكَ عَلَيْهِ وَ اهْرُبْ مِنْهُمْ بِمَا خِفْتَهُمْ عَلَيْهِ»

[8]. همان: «لَوْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِينَ كَانَتَا عَلَى عَبْدٍ رَتْقاً ثُمَّ اتَّقَى اللَّهَ لَجَعَلَ اللَّهُ لَهُ مِنْهُمَا مَخْرَجاً»

[9]. بحارالأنوار، ج 16، ص 269



نظرات کاربران

عبارت امنیتی
هنوز نظری ثبت نشده است

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفر باشید و نظر خود را ثبت کنید.