بسماللهالرّحمنالرّحیم
خدای بدون اسم و رسم...
در بحث شرح صحیفۀ سجادیه، به خلاصۀ جلسۀ 38 (14 صفر 1448) با عنوان «خدای بدون اسم و رسم» میرسیم.
گفتیم که خداوند هم وجود را بهعنوان ظرف نعمت افاضه میکند و هم حصه و سهم هر موجود را به او میبخشد. نهفقط انسان بلکه تمام مخلوقات سهمشان عین فقر و عین ربط به خالق است و همین نیاز، ظرفی میشود برای دریافت نعمت الهی.
همۀ موجودات دو وجه دارند. یک وجه عین فقر بودن یعنی عین ربط به وجود که همگی در این وجه با هم مشترک هستند و امتیازی بر هم ندارند. موجودی نیست که آویزان به رحمت الهی نباشد. اما وجه دیگر، سهم هر موجود از وجود یا ظرف نعمت الهی است. این همان تعین هر موجود است که در مخلوقات مختلف با هم فرق میکند. در این وجه، برخی فقیرند، برخی فقیرتر و برخی فقیرترین!
تصور عوام این است که انسان بهعنوان اشرف مخلوقات فقر کمتری دارد. اما جماد (مثلاً یک سنگ) فقیرترین فقراست و ظرف نعمتش کم است. این نگاه ظاهری و مادی بر تمام زندگی ما سایه افکنده است و نمیگذارد درک درستی از حقایق هستی داشته باشیم.
با نگاه ظاهری، سنگ فقیر است و انسان ثروتمند! اما در نگاه وحدت شخصیه، انسان فقیرترین موجود عالم است. چرا؟! چون تمام مراتب اسماء را که تمام موجودات دارند، انسان هم دارد. در مقابل، تمام حجابهای بقیۀ مراتب را هم دارد. سنگ از انسان غنیتر است. چون سنگ یک رتبه حجاب دارد ولی انسان تمام حجابها را دارد. آنکه فقط لباس ندارد فقیرتر است یا آنکه هم لباس ندارد هم خانه و هم گرسنه است؟!
انسان چقدر باید از خدا بگیرد تا به ظهور غنای الهی برسد و سنگ چه میزان؟ انسان تمام مراتب غنای خدا را خواست. پس تمام مراتب فقر را هم گرفت. این فقر فخر انسان و سبب اشرف بودن او نسبت به سایر موجودات است. گل سر سبد آفرینش یعنی پیامبر خاتم(صلیاللهعلیهوآله) به این فقر خود مینازد و ندای «الْفَقْرُ فَخْرِي»[1] سر میدهد.
مخلوقی که مقام فقر خود را بهتر درک کند، اتصالش به غنی مطلق را هم بهتر درک میکند. انسانی که خود را فقیرترین موجود عالم میبیند، هر لحظه احتمال میدهد که از کرم خراطین پستتر شود. پس به هر مقامی برسد، هرگز از شأن فقر خود فاصله نمیگیرد. اما کسی که نگاه ظاهری دارد، از بالا به پایین به همۀ موجودات نگاه میکند. پس خیلی راحت کرم خراطین را زیر پا له میکند! برای خود شأن و برتری قائل است و خود را غنیتر از همه میبیند. درحالیکه معادله کاملاً برعکس است!
همۀ موجودات جز انسان در مسیر تکوین خود به کمال رسیده و سهم وجود خود را ادا کردهاند. آنان در همان ظرف نعمت و بهاندازۀ خود شاکر هستند و در حد استعدادشان اسمهایی را که گرفتهاند ظهور دادهاند. اما انسان که خود را بالاتر از همه میبیند چه کرده است؟! برای موجودات دیگر و حتی انسانهای دیگر حق حیات قائل نیست. به همین دلیل فساد را در زمین ظهور داده است. بهجز انسان موحد که هرچه بیشتر عبادت و خدمت کند، خضوع و خشوعش نسبت به هستی و ذات باریتعالی و ظهوراتش بیشتر میشود.
اما انسان ظاهربین حتی اگر شریعتمدار هم باشد با عبادات، بیشتر باد میکند و خود را بزرگتر میبیند. کسی که گرفتار غنای توهمی باشد و خود را مستقل ببیند حتی در مقابل پیامبر هم تسلیم نمیشود. چون فکر میکند درست و غلط همان است که خودش تشخیص میدهد.
اگر انسانهای دیگر با عبادت به خدا نزدیک میشوند، شیعه در میدان بلا و از دست دادن به خدا نزدیک میشود. چون فقط در این میادین میتواند فقر خود را بچشد. نماز و روزه، حسین(علیهالسلام) را ثارالله نکرد. او در میدان بلای عاشورا ثارالله شد. هرچه داشت از دست داد چون افقر فقرا بود. خدای چنین کسی اغنی الاغنیاست. شخص فقیر با خانه و لباس و غذا از فقر نجات مییابد. اما فقیرترین موجود عالم هرچه بگیرد باز هم برایش کافی نیست. مگر زمانی که اغنی الاغنیا را بگیرد.
منتظر که آرزو دارد در خدمت امام زمان(عجلاللهفرجه) باشد، باید بداند که امامش خود را فقیرترین میبیند. اشرف مخلوقات بودن و کرامت انسانی هم بهلحاظ حق است نه بهلحاظ خود انسان. زمانی این اشرفیت در وجود انسان به بار مینشیند که فقیرترین بودن خود را درک کند. در این صورت خود را عین وصل و اتصال به خدای غنی میبیند. پس در هیچ مصداقی نسبت به پیرامون خود انانیت ندارد.
اما اگر برداشتش از اشرف بودن، برتری نسبت به موجودات دیگر باشد، دیدگاهش فقط موجب کبر و غرور میشود. چون خداوند به انسان این عنایت را کرده است که موجودات در خدمت او باشند. هستی اسیر دست انسان است. چنین وضعی میتواند انسان را به کبر و طغیان بکشاند، اگر نگاه درستی نداشته باشد. تمام ظلمها و فسادهای دنیا ناشی از همین نگاه غلط است.
قرآن میفرماید که انسان مؤمن، آرام روی زمین قدم برمیدارد.[2] یعنی به ما آموزش میدهد که انسان موحد خود را در مقابل حق هیچ میبیند و برتری حتی نسبت به خاک احساس نمیکند. پس حق همۀ موجودات را ادا میکند و گرفتار ظلم نمیشود.
پس ضروری است که نگاه خود را نسبت به هستی اصلاح کنیم و سر جای درست خود بنشینیم و فقر را در تمام میادین درک کنیم. اگر گره را در دیدگاه خود باز نکنیم، جمع تنزیه و تشبیه برایمان ممکن نیست. خدای ما به ما نزدیک است که این به وجه وحدت و تنزیه او برمیگردد. اما ما از همین خدا خیلی دور هستیم. این به وجه کثرت و تشبیه برمیگردد. موحد ازطرفی خود را دور از ذات باریتعالی میبیند و طعم فقیرترین بودن را میچشد و ازطرفی نزدیکی او را ادراک میکند و با این درک خود را به منبع بیپایان ثروت او در اتصال دائم میبیند. پس تمام کمالات او را تقاضا میکند.
اما تقاضای کمال از دیدگاه موحد، در راستای رسیدن به هدف خلقت است. نه اینکه خودش به جایی برسد. خداوند خود فرمود که هدف خلقت شناخته شدن خودش است: «كُنتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً فَأحْبَبْتُ أنْ أُعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِكَي أُعْرَفَ»[3]
پس کسی که قرار است دیده و شناخته شود خداست نه ما. خداوند در سهمی که به مراتب خلقت میدهد ظهور خود را عیان میکند. اما ما فکر میکنیم هدف خلقت این است که ما او را عبادت کنیم! ما آدمهای خوبی شویم! ما انفاق کنیم و ما خود را بسازیم! در این نگاه باز کسی که دیده میشوم ما هستیم نه خدا! یعنی کمال و خوب شدن ما دارد خدا را مخفی میکند! البته که در تکوین خدا هرگز مخفی نمیشود. اما در خود ما مخفی میشود. یعنی ما نمیتوانیم سهم خود را از وجود خوب نشان دهیم. حتی این هدف که «من» میخواهم خدا را ظهور دهم هم اشتباه است. با این نگاه خدا هرگز دیده نمیشود.
پس حتی بسیاری از طلبهای به ظاهر خوب و متعالی ما ریشه در خودخواهی دارد. رسیدن به کمال و یاری امام زمان(ارواحنالهالفداء) اهدافی بسیار متعالی و زیبا هستند. اما اگر کمی درون خود را واکاوی کنیم، میبینیم کمال و یاری حجت خدا را میخواهیم تا خودمان دیده شویم و به جایی برسیم! نه اینکه امر الهی پیاده شود. یعنی پای خودی وسط است. اینجا هم نقطۀ تمرکز ما خودمان هستیم نه امام و اهداف امام و غایت خلقت.
پس ما برای چه بندگی کنیم؟ هدف ما چیست و قرار است به کجا برسیم؟ ما هستیم و نقشۀ خدا در خلقت ما اجرا شده است. ما در اجرای این نقشه چه سهمی داریم و در هر میدانی دنبال چه چیز باید بگردیم؟
در فرازی از دعای صباح میخوانیم:
«فَإِنَّكَ سَيِّدِی وَ مَوْلایَ وَ مُعْتَمَدِی وَ رَجَائِی وَ أَنْتَ غایَةُ مَطْلُوبِی وَ مُنَایَ فِی مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ»
بهیقین تویی سرور و مولا و پشتیبان و امید من و تویی منتهای خواسته و آرزوی من در دنیا و آخرت.
یعنی آخر امید و هدف ما خود خداست. معنی اینکه خداوند مطلوب ماست این است که ما میدانیم خدا به ما نعمتهای مادی و معنوی فراوان داده است. از گوش و چشم و زمین و آسمان گرفته تا ایمان و محبت اهل بیت و کتاب و شریعت. خود او به ما توفیق انجام عبادت داده است. اما عبادات ما هدف نیست. رسیدن به کرامات، مستجابالدعوه شدن، سنگ را جواهر کردن، حتی رضایت الهی، ورود به بهشت و دوری از جهنم هم غایت نیست. هیچکدام از اینها در شأن بندگی و فقر ما و غنای ذات الهی نیستند و انسان را راضی نمیکنند. چون هرکدام تکهای از خدا را به ما میدهند، نه هویت تام الهی را. خداوند در تمام نعمتها هست. اما چسبیدن به آن نعمت ما را محدود میکند. ماندن در جزء نمیگذارد کل را درک کنیم.
کسی که ادعا میکند مقصود او از تمام بندگیها و اعمال، رسیدن به خداست، پس از مرگ با چه چیزی مواجه میشود؟ با خدایی که مفهوم نیست و بهعنوان وجود عینیت دارد. اما این عینیت چگونه است؟ زیبایی بهشت است یا قهر و غضب جهنم؟ هر دو هست ولی در هیچکدام کامل نیست.
آن گنج مخفی که غایت مطلوب انسان است، حقیقتی بدون اسم و رسم است. او را درک میکنیم اما به هیچ وجه نمیتوانیم تعریفش کنیم. او همان خدای رئوفِ رحمانِ رحیمِ شدیدالعقابِ سریعالحساب هست اما هیچکدام از اینها نیست!
مثل وجود خود ما! ما دست و پا و چشم و گوش و اعضای داخلی و اندیشه و خیال و خانه و زندگی و لباس و متعلقات داریم. اما نمیتوانیم بگوییم که ما چشم و گوش یا خانه و ماشین هستیم! میدانیم حقیقت ما چیزی است فراتر از تمام آنچه داریم که نمیتوان برای آن شأن و وضعی قرار داد.
ما نمیتوانیم نفس خود را نشان دهیم یا مشخص کنیم در نفس ما دست و پا کجاست. دست و پا از نفس ما آمده اما نمیتوان آن را نشان داد؛ چون نفس اینها را بهنحو وحدت دارد نه کثرت. این معنای بسیط بودن است. در مورد خدا هم همهچیز از عقل و افلاک تا زمین، از خداست. اما نمیتوان آن را مورد اشاره قرار داد. این همان کنز مخفی است.
خدای «هو» هم همینطور است. ما هرگز نمیتوانیم به «هو» برسیم و برای آن توصیف و شأنی ارائه کنیم. اما همین هو، اللهِ احد[4] است. ما میتوانیم احد را بشناسیم. او هر روز در شأنی است. اما برای ذات او نمیتوان شأنی تعریف کرد.
امیرالمؤمنین(علیهالسلام) چنین خدایی را به زیبایی توصیف میکند:
«مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَى الْحَرَكَاتِ وَ الْآلَةِ بَصِيرٌ إِذْ لَا مَنْظُورَ إِلَيْهِ مِنْ خَلْقِهِ مُتَوَحِّدٌ إِذْ لَا سَكَنَ يَسْتَأْنِسُ بِهِ وَ لَا يَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ»
خدا همواره بوده و از چیزى به وجود نیامده است. با همهچیز هست، نه اینكه همنشین آنان باشد و با همهچیز فرق دارد نه اینكه از آنان جدا و بیگانه باشد. انجامدهندۀ همۀ كارهاست، بدون حركت و ابزار و وسیله. بیناست حتّى در آن هنگام كه پدیدهاى وجود نداشت. یگانه و تنهاست. زيرا كسی نبوده تا با او انس گیرد و یا از فقدانش وحشت كند.
تمام هستی ظهور اسماء و صفات الهی هستند ولی خود او نیستند. خودش بدون اسم و رسم است. مثل چشم و گوش که ظهور نفس ناطقه است اما خود نفس ناطقه نیست. هرکدام اسمهایی از «من» را نشان میدهند. اما «من» اینها نیست. «من» در اعضا و جوارح هست ولی اعضا و جوارح «من» نیستند. خدا همه جا هست. اما همه جا خدا نیست.
ما نور را در طیف خاصی میتوانیم ببینیم. اما نور فقط آن طیف مرئی نیست. ما هرکدام از اسمهای خدا را در شعاع خاصی با توجه به رتبۀ خود درک میکنیم. اما آنچه ما درک میکنیم حقیقت آن اسم نیست. رسیدن به خدای لااسم یعنی خدا در قالب هیچ اسمی نمیگنجد.
بهشت غایت مطلوب ما نیست. چون بهشت شأن دارد. باغ، قصر، نهر، حور و غلمان شئونات بهشتند. بهشت و دوری از جهنم سهم فقر شیعه نیست. اگرچه ممکن است مقصد خوبی برای انسانهای خوب باشد. اما گفتمان شیعه با غیرشیعه فرق دارد. چون شیعه در انسانیت و مبدأ و معاد و طینت خود با بقیه متفاوت است.
در عبارت «إِيّٰاكَ نَعْبُدُ» هیچ صفتی برای «ک» وجود ندارد و مفعول مقدم شده است و حصر را میرساند. یعنی من فقط تو را میخواهم، نه صفتها و اسمهایت را. انسان کامل وقتی به قرب رسید، تازه بیان میکند که من نمیتوانم تو را تعریف کنم: «لا أحصي ثناء عليك»[5]
ما به تمام اسماء و صفات الهی محتاجیم و این فقر هرگز از ما دور نمیشود. اما خود خدا را میخواهیم نه اسماء و صفات او را. مثل مهمانی که نه برای خوردن غذای خوشمزۀ صاحبخانه بلکه فقط برای دیدن خود او به خانهاش میآید و چیز دیگر به چشمش نمیآید. اگرچه در این مهمانی از تمام مواهب میزبان هم بهرهمند میشود. انسان خلیفةالله در عین نیاز به خداوند در تمام مراتب وجودش، هیچکدام از آنها را واقعاً نمیخواهد. خواست حقیقی قلب او خود «هو» است.
ممکن است در میدانی دست به دامن اسم حلیم و عفو شویم یا اسم شافی را بخواهیم. اما باید بدانیم رسیدن به این اسماء هدف ما نیست. مقصد خود خداست فارغ از تمام اسمها. مثل انسان کامل که به اسم و صفت راضی نمیشود. این مقصد، عالم تحیّر است. همان که پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) فرمود: «ربّ زدني تحيُّراً»[6] سهم شیعۀ محبِ انسان کامل هم همین است. او از سطح نعمتهای الهی فراتر میرود و به خود خدا میرسد.
سؤال اینجاست که نتیجۀ عملی زندگی با خدایی که اسم و رسمی ندارد چیست؟ حال که غایت و مطلوب ما رسیدن به خدای بیاسم و رسم است، ما هم باید او را بدون تشخص و تعین ببینیم. خدای بدون شأن غایت ماست، پس ما هم بدون شأن زندگی کنیم. بهجای متوسل شدن به اسمهای او برای حاجتها و خواستههای شخصی، خود او را بخواهیم. توحید ما توحید ذاتی میشود نه توحید صفاتی و افعالی.
ادراک خدای بدون اسم و رسم انسان را کلینگر میکند. دیگر به جزئیات مشغولش نمیشود و شئونات اسیرش نمیکند. در تمام میادین کثرت، فقط یک واحد حقیقی را میبیند و با شئونات بالاوپایین نمیشود. در تمام میادین، او را در شئوناتش میبیند نه اینکه شأن او را ببیند. از بالا با نگاه وحدتی به همهچیز نگاه میکند.
این شأن شیعه است. اگر به کمتر از این قانع شویم، ضرر کردهایم. شیعه اگر به کمتر از لقا و محاذات با انسان کامل خود را بفروشد باخته است. حتی اگر در بهترین مراتب بهشت باشد.
انسان نمیتواند منتظر چیزی باشد. چون همهچیز از جبروت تا ملکوت تحقق پیدا کرده است و در ناسوت مدام ظهور میکند. ما فقط باید مشاهدهگر خوبی باشیم. ما نقش را گرفته و فیلمنامه را خواندهایم! کارگردان هم حضور دارد. ما فقط باید نقش خود را بهخوبی ایفا کنیم و برویم! لازم نیست نقش جدید تعریف کنیم؛ فیلمنامه را تغییر دهیم یا حتی به انتها و نتیجۀ آن فکر کنیم. خدا میخواهد ظهور کند و برای ما در این راستا وظایفی تعریف کرده است. این وظایف گاهی فعلی و صفتی هستند و گاه وجودی. در عالم ناسوت او تازهبهتازه تجلی میکند. ما فقط باید خود را در این تجلیات بیابیم. خدا ما را در میادین امتحان قرار میدهد تا از تمام شئون توهمی که برای خود چیدهایم رها شویم.
[1]. بحار الأنوار، ج 69، ص 30
[2]. سورۀ فرقان، آیۀ 63: «وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً»
[3]. بحار الأنوار، ج ۸۷، ص ۱۹۹: من گنجی پنهان بودم. دوست داشتم شناخته شود. پس مخلوقات را آفریدم تا شناخته شوم.
[4]. سورۀ توحید، آیۀ 1: «قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ»
[5]. المستدرک الثانی لوسائل الشیعة، ج 3، ص 352
[6]. نفحات الانس، ص 5: خدایا بر حیرتم بیفزا!
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفر باشید و نظر خود را ثبت کنید.