بسماللهالرّحمنالرّحیم
سهم من، عبودیت خدا
در بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 37 (13 صفر 1448) با عنوان «سهم من، عبودیت خدا» میرسیم.
در ادامۀ دعای شانزدهم صحیفۀ سجادیه رسیدیم به این فراز که امام(علیهالسلام) عرضه میدارد:
«أَنْتَ الَّذِي وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً»
تويى كه رحمت تو و علم تو همهچيز را در بر گرفته است.
برای بیان این فراز از دعا به یک مثال در عالم ماده توجه میکنیم. جریان خون در بدن انسان بهگونهای است که در تمام بدن هیچ نقطهای را نمیتوانیم پیدا کنیم که خون در آن جریان نداشته باشد. جریان رحمت واسعۀ الهی در تمام هستی را میتوان به جریان خون در بدن تشبیه کرد. رحمت الهی در تمام تاروپود هستی حضور دارد همانطور که خون در جسم انسان حضور دارد، اگرچه دیده نمیشود. رحمت اینجا مساوی با وجود و هستی است.
یک نطفه که با تقسیم سلولها به علقه، مضغه و سرانجام به نوزاد تبدیل میشود، همچنان نیازمند خونی است که در اندامهایش جریان دارد.[1] همینگونه است انسانی که به تعین انسانی رسیده، از دایرۀ رحمت خدا بیرون نمیرود و نیازش به وجود، از بین نمیرود، بلکه پیوسته نیازمند، بلکه عین نیاز به وجود است.
کسی که ارتباط اعضای خود را با خون و نقش خون را در سلامتی و کارکرد صحیح تکتک اعضایش بداند، نگاه و برخوردش بهگونهای تغییر میکند که برای داشتن چشم و گوش و دست و...، سالم به سلامت خون خود فکر میکند و مثلاً برای اینکه چشم سالمی داشته باشد از سلامت خونش مراقبت میکند. همین است که پزشک برای تشخیص بیماری به فرد میگوید آزمایش خون بدهد. البته ازآنجاییکه خون مانند اعضای انسان، ظهور بیرونی ندارد ممکن است مورد بیتوجهی قرار بگیرد و این بیتوجهی سلامتی انسان را به خطر میاندازد.
ساختار هستی عین رحمت الهی است، وجود مانند خون در مثال، در تمام مراتب با ماست. ما اگر این را بدانیم، در تزاحم و تضاد و تخاصم دنیا آرامش داریم، زیرا او و رحمتش همهجا با ما هست.
در فراز بعد امام(علیهالسلام) عرضه میدارد:
«وَ أَنْتَ الَّذِي جَعَلْتَ لِكُلِّ مَخْلُوقٍ فِي نِعَمِكَ سَهْماً»
تويى كه از نعمتهاى خويش هر آفريده را بهرهاى دادهاى.
تو که رحمتت واسعه است؛ در این جریان وسعت، به هر مخلوقی سهم خودش را دادی. مثل اینکه خون که یکی است و جریان پیدا کرده، سهم هر عضوی را به تناسب آن عضو داده است. به هریک از چشم، قلب، کبد، مو و...، بهقدر خودشان سهم داده ست.
رحمت، جریان وجود است که همه را در بر گرفته و به هر مخلوقی سهم و بهرهٔ مشخص او را لطف کرده؛ به سنگ یا انسان یا افلاک و بهطور کلی به همه مراتب. البته مثلاً در میان سنگها، عقیق، الماس، یاقوت و فیروزه سهمشان با هم فرق میکند؛ ولی هرکدام از این رحمت، بهرهٔ مشخص خود را برده است.
همانطور که گفتیم رحمت مساوی با وجود است. در اینجا برای فهم عمیقتر مطلب میپردازیم به بیان فرازی از خطبۀ اول نهجالبلاغه که امیرالمؤمنین(علیهالسلام) میفرماید:
«مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ»
با همهچيز هست، نه اينكه همنشين آنان باشد، و با همهچيز فرق دارد نه اينكه از آنان جدا و بيگانه باشد.
عمیقترین مباحث خداشناسی در این عبارات بیان شده است. میفرماید خدا با همهچیز هست؛ بدون اینکه همسایه و قرین آن باشد. یعنی خدا با همۀ مراتب هست اما آن مراتب خدا نیستند؛ خدا با عقل هست ولی عقل، خدا نیست، خدا با نفس هست؛ ولی نفس خدا نیست، خدا با افلاک هست؛ ولی افلاک خدا نیستند. همانطور که در مثال، خون نه دست است، نه پا، نه مژه؛ اما در همهٔ اینها هست.[2]
در جملۀ بعد میفرماید غیر از همهچیز است اما نه به معنی جدایی. یعنی خدا با من هست در هستی خودش، با من نیست، در تعینات من. خدا با من هست، در کمال خودش، با من نیست، در تعینات من؛ یعنی آن چیزهایی که من بهعنوان من جزئی دارم، خدا ندارد. خدا مثلاً برای دیدن به دو تا چشم نیاز ندارد، من دارم. اینجا خدا با من نیست؛ اما با من هست، چون اگر او نباشد چشم من نمیبیند.
حضور خدا در سهم من، عین ذات خودش است. اما ادراک من از خدا به میزان سهمی است که گرفتم. برای همین من خدا را هرگز بماهو خدا نمیتوانم بشناسم. اما بهعنوان رتبۀ خودم، خیلی هم خوب میشناسم. خدا در رتبۀ من خودش را به من میشناساند ولی در رتبۀ خودش برای هیچکس قابل شناخت نیست. مثل اینکه به ناخن بگویی خون چقدر است؟ میگوید یک قطره. اگر به قلب بگویی خون چقدر است، آیا همان جواب را میدهد؟ هرکدام در سهم خودش میتواند خون را تعریف کند؛ اما خون بماهو ذاتش را هیچکدام از این مراتب نمیتوانند تعریف کنند.
او علیالاتصال با ما هست و حضور و علم دارد. وجود، صرف است و وجودِ صرف، نامتناهی است و هیچ خلأیی در شیئی نمیگذارد بماند. پس در نظام خلقت ناقص وجود ندارد. هرکس خلق شده، کامل خلق شده است. اگر عقیق خلق شده، کامل است به عقیق بودنش. اگر فیروزه خلق شده، کامل است به فیروزه بودنش و اگر انسان خلق شده، کامل است به انسان بودنش.
درعینحال که وجود با همهچیز هست؛ ولی بهقدر هر شیء، تنزل پیدا نکرده تا همسنخ محدودها شود. او فاعلی است که برای فعلش نیازی به حرکت و ابزار ندارد. من فاعلی هستم که برای ظهور فعلم نیاز به حرکت و ابزار دارم.
حالا که خدا را اینطور شناختیم سؤال پیش میآید که رابطۀ من با او و سهم من در این رابطه چیست؟ همۀ مخلوقات رابطهشان با وجود، عین فقر و نیاز به اوست. یعنی سهم تمام مخلوقات از هستی، صرفاً نیازشان است. و مخلوقی که این عین نیاز بودنِ خود را درک کند به کمالش میرسد. کسی که نگاهش به هستی اینگونه باشد، هرگز خود را با دیگران مقایسه نمیکند و دچار حسد و کینه نمیشود.
از بالاترین رتبۀ وجود که عقل است تا پایینترین رتبه که خاک است، هرچه جایگاه فقر و ربط خود را بهتر درک کنند، وجود را کاملتر میگیرند. در سیر صعود انسان هرچه این جایگاه را بهتر بیابد، وجود کاملتر ظهور پیدا میکند. وگرنه مانند ابلیس در قیاسها میماند. اگر ابلیس حد وجودی خودش را درک میکرد، مانند فرشتگان سعادتمند و کامل بود.
انسانی که درک درستی از سهم خود از هستی دارد، به خود اجازه نمیدهد بر حلال و حرامی که خدا تعیین کرده تبصرهای بزند و ذرهای از حدی که وجود برایش تعیین کرده تجاوز کند، مثل اینکه بزرگان به خودشان اجازه نمیدادند حتی یک تازیانۀ اضافه به حیوان بزنند. در مقابل وقتی این درک را ندارد، از حیوان هم پستتر میشود، چراکه حیوان آن حصۀ وجودیاش را درک کرده، وظیفهاش را انجام میدهد. ولی انسان میشود: «كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»[3] و «كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً»[4]
انسان اگر بخواهد تعادل داشته باشد و با هر از دست دادن و به دست آوردنی حالش دگرگون نشود، باید اولاً همواره متوجه حضور آن رحمت واسعه در خودش باشد و ثانیاً بفهمد که مالکیت حقیقی از آنِ خداست و مالکیت انسان بر اشیا اعتباری است و هر لحظه ممکن است از دست او گرفته شود. همین است که ادراک فقر، فیض رحمت الهی را بر انسان جاری میکند.
با این بینش انسان میتواند بدون کینه، حقد، حسد، بغض، طمع و توقع از دیگران و با آرامش زندگی کند. این نگاه همان عبودیت است: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»[5] عبودیت یعنی انسان بفهمد که به آن حقیقت بیکران وصل است. در عالم تکوین همۀ اجزای هستی که این اتصال و نیاز خود را به خدا درک میکنند، در رتبۀ خودشان کمالشان را طی میکنند بهغیر از انسان که میتواند این اتصال و نیاز را درک نکند.
انسانی که عبودیت را فراموش کند، همۀ هستی را سهم خود میداند و آنچه به امانت در اختیار دارد را دارایی مطلق خود دانسته به هر طریقی که میتواند از طبیعت و جماد و نبات و حیوانش برای ارضای نفس خود بهره میبرد تاجاییکه ادعا میکند: «فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ»[6].
بسیاری از ما هم در اندازۀ خود این خوی فرعونی را داریم، یعنی چون سهم عبودیت و عینالفقر بودن خود را فراموش کردهایم، توقع داریم همۀ هستی در خدمت خواستههای ما باشد! مشکل فرهنگ غرب هم همین است که همۀ هستی را صرفاً درخدمت انسانِ بدون خدا میخواهد.
در مقابلِ این فرهنگ، فرهنگ الهی است که هستی را امانتی میداند در دست انسان تا با بهره گرفتن از آن، خدا نشان داده شود. در این فرهنگ انسان دوست دارد خدا دیده شود نه خودش. نمونۀ کامل کسانی که با دیدن آنها انسان به یاد خدا میافتد پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت آن حضرت(علیهمالسلام) هستند.
[1]. اگرچه مثال خون برای رحمت الهی مثال ناقصی است ولی برای نزدیک شدن به مطلب میتوان به آن اشاره کرد.
[2]. این مرتبهٔ تنزیهی است (تسبیح) یعنی در این مرتبه به ذات خدا هیچ اشارهای نمیتوانی بکنی؛ پس اینجا مخلوقات، خدا نیستند؛ اما خدا با مخلوقات هست.
[3]. سورۀ فرقان، آیۀ 44: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا»؛ آيا گمان مىكنى بيشتر آنان [سخن حق را] مىشنوند، يا [در حقايق] مىانديشند؟ آنان جز مانند چهارپايان نيستند بلكه آنان گمراهترند!
[4]. سورۀ بقره، آیۀ 74: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»؛ سپس دلهاى شما بعد از آن [معجزۀ شگفتانگيز] سخت شد، مانند سنگ يا سختتر؛ زيرا پارهاى از سنگهاست كه از آنها نهرها مىجوشد، و پارهاى از آنها مىشكافد و آب از آن بيرون مىآيد، و پارهاى از آنها از ترس خدا [از بلندى] سقوط مىكند؛ و خدا از آنچه انجام مىدهيد بىخبر نيست.
[5]. سورۀ ذاریات، آیۀ 56: و جن و انس را جز براى اينكه مرا بپرستند نيافريديم.
[6]. سورۀ نازعات، آیۀ 24: و گفت: من پروردگار بزرگتر شما هستم.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفر باشید و نظر خود را ثبت کنید.