بسماللهالرّحمنالرّحیم
خدا، درمان دردمندان
در بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 36 (12 صفر 1448) با عنوان «خدا، درمان دردمندان» میرسیم.
در بیان دعای شانزدهم صحیفۀ سجادیه (دعا برای طلب عفو و بخشش) پس از آنکه خود را مذنب دیدیم و از اینکه در ظاهر تمام درها به رویمان بسته شده و در درون دنبال راه چاره هستیم، فریاد استغاثه سر دادیم، به اینجا میرسیم که امام عرضه میدارد:
«وَ يَا مَنْ إِلَى ذِكْرِ إِحْسَانِهِ يَفْزَعُ الْمُضْطَرُّونَ.»
ای کسی که مضطرّان به ذکر احسانش پناه میبرند.
یعنی فقط کافی است احسان او را یاد کنیم. ذکر احسان خدا عاملی است که ما را از اضطرار و درماندگی درمیآورد و از ملک به ملکوت میکشاند. ذکر، حیات قلب است و گاه حتی یادآوری خاطرۀ یک لطف خدا که بیاستحقاق شامل حالمان شده است، ما را لطیف و وصل به ملکوت میکند.
اولین و بالاترین لطف بیاستحقاق خدا هم اعطای فیض وجود است. او تکتک ما انسانها را آفریده و از احسنتقویم به اسفلسافلین آورده است؛ یعنی از همان جنّت اسماء که در آن فقط تعین علمی داشتیم، به عالم دنیا هبوط کردهایم. البته در رتبۀ عالی وجودمان همواره در آن عالم، حاضر هستیم و در آن رتبه، هیچ تضاد، تزاحم و ترکیبی نیست. اما درعینحال در رتبۀ دانی خود، گرفتار کثرت و تضاد و ترکیب شدهایم.
برای نزدیک شدن به ذهن، تعین علمی ما مثل طرح کلی لباس در درون خیاط است که نه نخ و پارچهای دارد و نه سوزن و قیچی میخواهد؛ اما برای اینکه تعین عینی پیدا کند، باید پارچهای باشد، با قیچی بریده شود، با نخ و سوزن دوخته شود...؛ و خلاصه به دردسر میافتد. اما گریزی نیست و بدون این سیر نمیتواند یک لباس واقعی شود.
انسان هم از مراتب عالی و بیتضاد خود به عالم عناصر میآید و مراحل ترکیب و تکثّر را طی میکند؛ از نباتی به حیوانی میرسد، از نطفه به جنین و بعد نوزاد تبدیل میشود، در دنیا هم مراتب عقل را یکییکی بالا میرود؛ و در تمام این سیر، پیوسته در درون و بیرون در حال جنگ و دستوپنجه نرم کردن با تضادهاست.
او با فاصله گرفتن از وطن اصلی خود، نفس کلی و مبدأ خود را از یاد میبرد و وقتی در دریای متلاطم طبیعت گیر میافتد و اسیر امواج تضاد و تزاحم دنیا میشود، وحشت و اضطرار بر او عارض میگردد. اینجاست که میفهمد چقدر در این دنیا غریب است و برای آنکه از محدودیت و فشار امواج درآید، چقدر باید دستوپا بزند.
مثل کسی که بر کشتی امنی سوار است؛ اما ناگهان خود را در گرداب امواج میبیند و از شدت تلاطم، در آب میافتد. اینجاست که تنها به نجات خویش میاندیشد و هر چوب و تختهای ببیند، به آن چنگ میزند؛ حتی به دست و شانۀ دیگران میآویزد تا با کمک آنها خود را از غرق شدن نگه دارد.
انسان وقتی خود را در معرض غرق شدن در امواج دنیا میبیند، تازه یاد عالم اصلی خود میافتد؛ عالمی که در آن به حضور و قرب خدا آرامش دارد و هرچه در سختی و فشار باشد، جان و قلبش تکان نمیخورد و خسته نمیشود. برای همین مشتاق میشود که در همین دنیا وطن اصلیاش را بیابد.
مثل کسی که در یک زندان تنگ و تاریک، چشمش به نور و رهایی باز میشود و میخواهد هرطور شده، خود را آزاد کند تا به روشنایی برسد. مگر اینکه به تاریکی عادت کرده باشد و بخواهد چشمش را ببندد یا حتی پرده بیندازد تا نور را نبیند!
حتماً همۀ ما در جریان زندگی، در این امواج گیر کردهایم و بارها این حال را تجربه نمودهایم. به یاد بیاوریم؛ چطور از این وضع درآمدهایم؟ چقدر از سر درماندگی، خود را تخدیر کردهایم تا در تاریکی بمانیم و نور را نبینیم؟ و چقدر فهمیدهایم از خودمان کاری برنمیآید و خود را به خدا سپردهایم تا رها شویم؟
این دعا به ما میگوید حتی اگر یک بار هم کمک خدا را در رهایی از این غرقشدگی دیده باشیم، در تلاطمهای بعدی با به یاد آوردن همان یک بار، امید پیدا میکنیم که باز دستمان را میگیرد. همین امید، ما را نگه میدارد تا از پا نیفتیم و در عین عمل به وظیفه، هر لحظه منتظر بمانیم تا دوباره نجاتمان دهد؛ حتی اگر طول بکشد.
او همه جا و در همه حال هست و ما با کشف درونی این حقیقت، غیب را به یاد میآوریم؛ همان رتبۀ برتر وجودمان و عالمی که در آن هیچ تضاد و ضعفی نیست. حتی قیچی و سوزن را هم ابزاری در دست او میبینیم که با این فشارها میخواهد ما را مطابق طرحی که در جنّت اسماء داریم، بدوزد و سامان دهد. پس دیگر اعتراض و چونوچرا نداریم.
«وَ يَا مَنْ لِخِيفَتِهِ يَنْتَحِبُ الْخَاطِئُونَ.»
و ای کسی که خطاکاران از خوف او با ناله میگریند.
خاطی کسی است که از مسیر اصلی به افراط یا تفریط منحرف شده و راه را گم کرده است. شخصی را در نظر بگیرید که در مسیری حرکت میکند؛ اما در میانۀ راه، مَرکبش از کار میافتد و سرگردان میشود. نه فکرش کار میکند و نه کسی هست که از او راهنمایی بخواهد. برای همین دچار ترس شدید میشود و به هقهق میافتد.
خاطی هم دچار ترس میشود؛ اما از خدا میترسد، نه از عذابش. فقر و گمگشتگی خود را میچشد و از این میترسد که خدا منتظرش است، اما او نه راه را بلد است، نه مَرکب دارد. فقط میداند در راه است و دارد میرود. قلبش در مقابل خدای مهربان میشکند و میداند اگر الآن نجنبد، چه حقیقتی را از دست میدهد و دیگر بهراحتی نمیتواند جبران کند. گریان و نالان عشق و نیاز خود را به خدا ابراز میکند و در عین ترس و وحشت، به او پناه میبرد.
«يَا أُنْسَ كُلِّ مُسْتَوْحِشٍ غَرِيبٍ، وَ يَا فَرَجَ كُلِّ مَكْرُوبٍ كَئِيبٍ، وَ يَا غَوْثَ كُلِّ مَخْذُولٍ فَرِيدٍ، وَ يَا عَضُدَ كُلِّ مُحْتَاجٍ طَرِيدٍ.»
ای انس هر وحشتزدۀ غریب، ای گشایش هر بلادیدۀ اندوهگین، ای فریادرس هر خوارشدۀ تنها و ای پشتیبان هر نیازمند راندهشده.
پناه بردن به خدا چنین نیست که مرحلهای از نجات باشد؛ بلکه خودش نجات است. کسی که درد فراق را با عمق جانش بیابد و ببیند که خود را به دوری انداخته است، محال است خدا با صفت انس، فرج، فریادرسی و پشتیبانی در مقابلش نباشد و او را در آغوش نگیرد. اما نکتۀ مهم آنجاست که این اوصاف الهی شامل حال کسی میشود که وحشت، اندوه، تنهایی و نیاز خود را کاملاً درک کرده و به دردمندی رسیده باشد.
خدا خودش انس است؛ یعنی آغوش میگشاید و وجود انسان را از نیروی خود پر میکند، نه اینکه هدیهای برایش بفرستد تا او آرام شود. او کسی را که از وطنش دور افتاده و میترسد، مدام در آغوش میکشد. چگونه؟ با محبتی که از انبیا و اولیا در قلبش میاندازد، با معرفتی که به گوشش میرساند یا حتی با خوابی که به او نشان میدهد.
اما انس را کسی میفهمد که وحشت از دوریاش را در این دنیا درک کند؛ اگرچه پس از سالها مبتلا شدن و سیلی خوردن از دنیا به این درک رسیده باشد. برعکس، کسی که خود را دارا میبیند و حتی به هر قیمتی شده، از ضعف و بیماری و... فرار میکند تا لحظهای فقر و نیازش را نچشد، نمیتواند انس خدا را درک کند و از حضور او به آرامش برسد.
خدا فقط گشایشدهنده نیست؛ بلکه خودش گشایش است برای کسی که غمش نفَسگیر شده؛ کسی که دنیا آنقدر او را بالاوپایین کرده و داده و گرفته که نفَسش بریده و افسرده شده است. اینجا اگر دنیا را بشناسد و بهجای اینکه زمین و زمان را به هم بدوزد، به خدا پناه برد، خدا برایش گشایش میشود و راه نفَسش را در حیات معنوی باز میکند.
اما گشایش و فرج، زمانی میرسد که انسان غم و بلای روحش را درک کند و بفهمد که اصل، درد روح است، نه درد جسم و دنیا. وقتی این را نفهمد، درد جسم و مشکلات مادی برایش بزرگ میشود؛ اما وقتی درد بالاتر را در درونش درک کند، دردهای ظاهری هم برایش آسان میگردد. مثلاً اگر رذیلۀ غضب را در خود ببیند و واقعاً از آن درد بکشد، نه اینکه فقط ناراحت شود، قطعاً فرج و گشایش به او میرسد و درمانش میکند.
علاوهبر اینها خدا فریادرس است؛ برای کسی که او را میشناسد و دوستش دارد، اما نمیتواند با او ارتباط برقرار کند؛ با او سخن میگوید، اما حسش نمیکند و پاسخش را نمیشنود. کسی که درد این بیارتباطی را بچشد، خدا از درون او صدای فریادش را برمیآورد و خود به فریادش میرسد.
همچنین خدا یار و پشتیبان کسی است که از جمع رانده و از رده خارج شده است. هیچکس برای خدا مهرۀ سوخته نیست و او احدی را رها نمیکند. اما به شرط اینکه فرد، دردش را بفهمد و دردمند شود؛ نه اینکه مدام از دردهای جزئی دنیا که اصلاً درد نیستند، ناله کند.
آری؛ دعا برای طلب عفو و بخشش، اینگونه است. لفظ و واژه نیست؛ حرکت است. باید رفت و دید و چشید؛ نه اینکه یک جا نشست و فقط گفت: «خدایا، ببخش!» باید مضطر شد و لطف و احسان خدا را به یاد آورد. باید به او پناه برد تا او با انس، فرج، فریادرسی و قدرتش انسانی را که از وجود و فطرت خود دور شده، با عالم ملکوت مرتبط کند و به عالم معنوی و الهیاش برساند. خدا در مقابل چنین بندهای که به بنبست رسیده، ایستاده است؛ کافی است او در بزند.
نظرات کاربران
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفر باشید و نظر خود را ثبت کنید.