پناه بر خدا

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

پناه بر خدا

 

در بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 11 (11 محرّم 1448) با عنوان «پناه بر خدا» می‌رسیم.

دانستیم استعاذه، کمک خواستن نیست؛ چون خدا به ما کمک کرده و همواره می‌کند. باید به او پناه ببریم؛ یعنی ببینیم که هست و به ما کمک می‌کند. اوست که هر لحظه به ما وجود و حیات می‌دهد و همین که هستیم، یعنی او هست و با ماست. کافی است در هر نیاز و طلبی او را پیدا کنیم.

مثل اینکه حیات بدن ما با قلب است و قلب با ضربانش هر لحظه ما را زنده نگه می‌دارد. درست است که می‌خوریم و می‌نوشیم و حتی نفس می‌کشیم؛ اما هیچ‌یک از این‌ها اگر قلب نباشد، به ما زندگی نمی‌دهند.

استعاذه یعنی دیدن اصل حیات و پناه بردن به او؛ یعنی معرفت به اینکه یک حقیقت معطیِ وجود در مقابل ما هست و ما در جایگاه بندگی و عبودیت، در پیشگاه او ایستاده‌ایم. ما عین نیاز به او هستیم و او عین غناست که با بودنش همه چیز هست. پس اگر هم از او کمک می‌خواهیم و استعانت می‌جوییم، کمک برای فهم همین رابطه است که درک آن مساوی است با پناه بردن به خدا و استفاده از کمک او در تمام کمبودها و مشکلات.

توضیح آنکه ما در درون خود، تمام لشکر جهل و تمام لشکر عقل را داریم. برای همین در هر مصداقی از لشکر جهل که گیر بیفتیم، نوری در مقابل آن از لشکر عقل در ما هست. پناه بردن یعنی در هر میدان ببینیم خدا چه نوری از خود را به ما نشان می‌دهد و با دیدن او وظیفه‌مان را بفهمیم. مثل یوسف نبی(علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السلام) که از دام زلیخا به خدا پناه برد و فهمید که باید با تمام توان فرار کند؛ اگرچه ظاهراً هیچ راه فراری برایش نبود.

شاید بگوییم: ما نمی‌توانیم آن نور را بیابیم، چون در مقابلش پرده گذاشته‌ایم. آری؛ اما برای برداشتن پرده، کافی است آن را بشناسیم. مثلاً وقتی دچار غضب شده‌ایم و دنبال او می‌گردیم، همان غضب، پرده‌ای است که نمی‌گذارد پیدایش کنیم. چاره چیست؟ بنشینیم و غضب خود را إعمال نکنیم؛ بدانیم در مقابل غضب ما نور حلم و آرامش هست. اصلاً با خود بگوییم: «شنیده‌ام که این نور هست!» و بخواهیم به او پناه ببریم.

همین تذکر که می‌دانیم در مقابل حالِ اکنون ما یعنی غضب، یک حال نورانی به نام حلم هست و خدای حلیم در جان ما حضور دارد، موجب می‌شود در یک آن ببینیم دیگر کسی که از او عصبانی بودیم، اصلاً به چشممان نمی‌آید که عصبانیتی نسبت به او داشته باشیم.

ذکر خدا در میادین، این است؛ نه اینکه فقط بگوییم: «لاإله‌إلّاالله»! ذکر، این است که بفهمیم کسی که ما را ناراحت و عصبانی کرده، اصلاً وجود مستقل ندارد؛ آن‌که هست، خداست و اصالت با اوست. او با همه و در همه جا هست؛ مثل آب که فقط در ریشه نیست، بلکه در تنه و شاخ و برگ‌ها هم هست. پس در هر میدانی می‌توانیم او را پیدا کنیم.

مثال دیگر اینکه وقتی ذهنمان مانع حرکت درست است، باید براساس تحلیلات ذهنی در بیرون واکنش نشان ندهیم و نگذاریم آنچه از ذهنمان می‌گذرد، به فعل درآید و به خاطره تبدیل شود. یعنی از ذهنمان فرار کنیم و به خدا پناه ببریم. مطمئن باشیم دری برایمان باز می‌شود و در بن‌بست نمی‌مانیم که ندانیم چه کنیم.

یا مثلاً آنجا که از بیماری فرزندمان نگرانیم، طبیعی است و عاطفۀ مادری را خود خدا در وجودمان گذاشته است. اما این، نقطه‌ضعف ماست که به رتبۀ نازلمان برمی‌گردد و خدا آن را ندارد. اگر همان دم به او نظر کنیم و این حال خود را به دستش بدهیم، یک‌باره می‌بینیم حالمان عوض می‌شود و دیگر اضطراب نداریم. در عوض، وظیفه‌مان را می‌فهمیم و به او دارو می‌دهیم، برایش دعا می‌کنیم و...؛ اما دیگر جزع و فزع نداریم و دل‌سرد و ناامید نیستیم.

حتی آنجا که به غیر عمد مرتکب گناه شده‌ایم و از آن زجر می‌کشیم، هیچ‌کس نمی‌تواند این زجر را از ما بردارد، جز وجود و خدا که گناه ما به او آسیب نمی‌رساند[1]. پس خود را با گناهمان در مقابلش می‌گذاریم و او با گشودن مسیر توبه و غفران، ما را آرام می‌کند و حتی میلش را از جانمان می‌برد؛ شاید جبران گناه سخت باشد، اما دیگر آرامش داریم.

پناه علم و آگاهی ما نیز وجود است. خیلی از سؤالات را لازم نیست از این و آن بپرسیم. اگر لحظه‌ای سکوت کنیم و به عالم درون خود برویم، پاسخ را در رتبۀ عالی وجودمان می‌یابیم. باید بر معرفت خود بیفزاییم و بدانیم اگر خودمان به چیزی نرسیم، در بیرون هم کسی به ما پاسخ دهد، به دردمان نمی‌خورد و جانمان پاسخ نمی‌گیرد.

امام سجاد(علیه‌السلام) در ادامۀ دعای هشتم صحیفۀ سجادیه باز به خدا پناه می‌برند:

«وَ نَعُوذُ بِكَ مِنْ شَمَاتَةِ الْأَعْدَاءِ‌، وَ مِنَ الْفَقْرِ إِلَى الْأَكْفَاءِ‌، وَ مِنْ مَعِيشَةٍ فِي شِدَّةٍ‌، وَ مِيتَةٍ عَلَى غَيْرِ عُدَّةٍ‌

و پناه می‌بریم به تو از سرزنش دشمنان، از نیازمندی به امثال خود، از زندگی در سختی و از مرگ بدون آمادگی.

«مِنْ شَمَاتَةِ الْأَعْدَاءِ‌»؛ شماتت، از زشت‌ترین امور و به معنای تحقیر آشکار و شادی کردن از مصیبت دیگران است. یعنی دشمن از اینکه ببیند ما را شکست داده و خوار و ذلیل کرده تا به سختی بیفتیم، خوشحال شود. البته این شادی، کاذب است و از توهّم پیروزی دشمن برمی‌آید.

در بُعد درونی وقتی لشکر جهل بر ما غالب می‌شود، مثلاً از مسئله‌ای جزئی عصبانی می‌شویم یا اسیر شهوتی می‌گردیم، اگر نتوانیم جلوی خود را بگیریم و به این شهوت و غضب تن دهیم، هوای نفسمان پیروزمندانه بر ما سوار می‌شود، عقلمان را تضعیف می‌کند و نه‌تنها شبهه و مکروه، بلکه ما را به گناه صغیره و حتی کبیره هم می‌کشاند.

در بیرون نیز اگر در مقابل دشمن مقاومت نداشته باشیم، بر ما غالب می‌شود و باید به او سواری دهیم. او هم عزت و استقلال ما را در هم می‌شکند و خود و مملکتمان را به اسارت درمی‌آورد. البته گاهی هم در عین مقاومت، مظلوم واقع می‌شویم و شکست می‌خوریم؛ اینجا نیز ممکن است دشمن بخواهد ما را تحقیر و شماتت کند.

مثل آنجا که ابن‌زیاد با طعنه به حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) گفت: «دیدی خدا با برادر و خانواده‌ات چه کرد؟!» اما آن حضرت به گریه و زاری ننشست و غصه نخورد که: «ای‌وای، خدایا، ببین چه حرفی به ما می‌زند! خودت نابودش کن.» بلکه خدا را دید و به او پناه برد: «مَا رَأَيْتُ إِلاَّ جَمِيلاً»[2]؛ جز زیبایی ندیدم!

اوج این شماتت‌ها در شام بود و برای همین امام سجاد(علیه‌السلام) شام را از همه جا دردناک‌تر می‌دید. نه فقط به‌خاطر توهین‌هایی که به شخص ایشان و خاندان امام می‌شد؛ بلکه زخم عمیق امام از این بود که آن‌ها با شمشیر دین خود، حقیقت دین را ذبح کرده بودند و بر این امر، شادی می‌کردند!

امام سجاد(علیه‌السلام) نیز در همان فضا خطبه خواند و چنان با نگاه به خدا سخن گفت که حاضران مجلس یزید و مردم شام با آن‌همه جهالت و دوری از فرهنگ ولایت، یک‌باره به خود آمدند و فهمیدند این کاروان اسرا، فرزندان پیغمبر(علیهم‌السلام) هستند؛ حتی به شیون و زاری افتادند و به یزید اعتراض کردند که چه خطایی مرتکب شده است!

به‌راستی اگر حضرت در آن صحنه‌ها خدا را نمی‌دید و به او پناه نمی‌برد، نه آن روز مردم شام بیدار می‌شدند و نه در طول تاریخ، تمام انسان‌ها. اصلاً با شماتت دشمن، عاشورا نه‌تنها فراموش، بلکه وارونه می‌شد و امروز کسی مصداق حقّ و باطل را نمی‌شناخت. تا جایی که حتی معلوم نبود ما امروز آمریکا و اسرائیل را دشمن خود بدانیم؛ بااینکه آن‌ها با ما سر منجی مشکل دارند و این یعنی دشمنی‌شان ریشه‌ای است!

در جنگ درون نیز همین‌گونه است و هوای نفس ما می‌تواند با توجیهات دینی، مکروهات و شبهات و حتی حرام‌ها را حلال نشان دهد؛ و اگر به آن تن دهیم، تا جایی پیش می‌رود که یک‌باره می‌بینیم وجودمان نور نماز و حقیقت قرآن را درک نمی‌کند و مطالب عمیق عرفانی را نمی‌فهمد. یا برای امام حسین(علیه‌السلام) خوب عزاداری می‌کند؛ اما خلاف امام فکر و حرکت می‌کند و وقتی از عمق و حقیقت عاشورا می‌گویند، خسته می‌شود.

شماتت، همین است؛ رنگ وجود را برعکس نشان می‌دهد، انسانیت را تضعیف می‌کند و جایگاه هدایت و ضلالت را وارونه می‌سازد. امروز هم اگر ملت ایران به ولایت پناه نمی‌بردند و با رهنمودهایش حرکت نمی‌کردند، ایران هنوز در نظر بسیاری از مردم دنیا به‌عنوان تروریسم شناخته می‌شد؛ یعنی همان شناختی که دشمن به آن‌ها داده است.

«وَ مِنَ الْفَقْرِ إِلَى الْأَكْفَاءِ‌»؛ پناه می‌بریم از اینکه نفهمیم باید نگاهمان به بالاتر از خودمان باشد، یعنی رتبه‌ای که می‌توانیم با او به کمال برسیم؛ و نیازمند کسی مثل خود شویم، یعنی رفع نیاز خود را به دست او ببینیم.

همۀ انسان‌ها عین فقر و نیاز به خدا هستند و هم‌سان یکدیگرند. اگر به هم‌ردیفان خود چشم داشته باشیم، کم‌کم به مراتب پایین‌تر هم احساس نیاز می‌کنیم و این نیازمندی قطعاً ما را از رتبۀ وجودی خود پایین می‌کشد.

مثلاً وقتی به‌جای اینکه خود را نیازمند وجود ببینیم، بخواهیم همۀ نیازهایمان را با ماده و شئون مربوط به بدن پاسخ دهیم، از خدا و امام فاصله می‌گیریم و در مقابل شماتت دشمن، به عقل جزئی و خیال خود و بدتر از آن به غرایز حیوانی و امیال شیطانی پناه می‌بریم! آن‌وقت چنان ضعیف می‌شویم که حتی بااینکه به عقل کلی وصلیم و قلبمان به ما هشدار می‌دهد، نمی‌توانیم از انسانیت خود دفاع کنیم و در مقابل خواسته‌های نفس، ذلیل و توسری‌خور می‌شویم!

تنها کسی که به انسان عزت می‌دهد، خداست. خدا هم می‌داند ما نیازمندیم، اما به خودش دسترسی نداریم؛ برای همین آیینه‌هایی گذاشته تا در هر میدانی رتبۀ بالاتر خود را در آن آیینه‌ها پیدا کنیم؛ این آیینه‌ها کیستند؟ انسان‌هایی که به خدا قرب دارند و شبیه او هستند، یعنی انسان‌های کامل یا همان معصومین(علیهم‌السلام).

اما وقتی خود را محتاج انسان‌های همتای خود ببینیم، ممکن است آن‌ها بر ما منّت بگذارند و همین منّت‌گذاری به روابط و دوستی‌ها لطمه می‌زند؛ تا جایی که حتی یک رابطۀ سادۀ دوستانه را به رابطۀ طلب‌کاری و بدهکاری تبدیل می‌کند.

«وَ مِنْ مَعِيشَةٍ فِي شِدَّةٍ‌»؛ پناه می‌بریم به تو از اینکه زندگی‌مان در فشار و تنگی مداوم باشد و هیچ‌گاه آرامش نداشته باشیم. منظور، فقر و نداری مطلق نیست؛ بلکه یعنی داشته باشیم، اما چشممان سیر نباشد و همیشه نگران باشیم که چطور زندگی کنیم و با نوسان قیمت دلار و بنزین و خانه و... ما هم به نوسان بیفتیم و همیشه در رنج باشیم.

ریشۀ این نوع زندگی، ندیدن وجود و عدم توکل به اوست. درحالی‌که اگر به او پناه ببریم، می‌بینیم دستش در همه چیز، باز است و اگر هم چیزی را از دست بدهیم یا کم بیاوریم، می‌تواند بهتر از آن را به ما بدهد. پس دیگر زندگی با نگرانی فردا، معنا ندارد.

«وَ مِيتَةٍ عَلَى غَيْرِ عُدَّةٍ‌»؛ منظور از مرگ بی آمادگی، مرگ ناگهانی نیست؛ بلکه مرگ بدون توشه و عمل صالح است. یعنی هنوز توبه نکرده، بمیریم؛ بمیریم و به خدا پناه نبرده باشیم. یعنی بمیریم، قبل از اینکه ببینیم او جلوی ما ایستاده و به ما توفیق عمل صالح می‌دهد؛ بمیریم و هنوز نفهمیده باشیم در مقابل گناهان ما نوری ایستاده به نام «توّاب»، «عفُوّ» و «غفور» که اگر او را ببینیم، دیگر از مرگ نمی‌ترسیم.

دنیا مزرعۀ آخرت است. اگر اینجا او را نبینیم و با او روبه‌رو نشویم، فردا هم نمی‌توانیم. اما در عالم اسفل‌سافلین چطور با او روبه‌رو شویم؟ پاسخ، در درک حقیقت توحید است. خدا در همۀ مراتب از اعلی‌علّیین تا اسفل‌سافلین حضور دارد و با تمام مراتبی که به ما داده، در مقابلمان ایستاده است. اوست که به ما حیات می‌دهد و حتی قدرت حرکت و صحبتمان از اوست. پس می‌توانیم و باید حضور او را همین جا و در ظلمت بُعد بشری، اضطراب، گناه و... درک کنیم.

مرگ بی آمادگی یعنی پیش از آنکه اینجا او را ببینیم، به آن دنیا برویم و آنجا دنبال او بگردیم؛ آن‌وقت بگوییم: «...رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً إِنّٰا مُوقِنُونَ»[3].

آمادگی برای مرگ یعنی تا رابطۀ خود با خدا و درنتیجه رابطۀ خود با خود و دیگران را درست نکرده‌ایم، از دنیا نرویم؛ بلکه بمانیم و در همین ظلمات و خرابی‌ها، آن حقیقتِ یکپارچه‌نور را در مقابل خود ببینیم که اگر دستمان را به‌سویش دراز کنیم، راه رسیدن به خود را نشانمان می‌دهد. این یاد خدا و حضور قلب، به ما آمادگی ذهنی و روحی برای مرگ می‌دهد و نمی‌گذارد در غفلت بمیریم؛ چون می‌یابیم مرگ، چهرۀ دیگر حیات است.

به بیان دیگر، مرگ، انتقال آن‌به‌آن انسان از مراتب دانی، گناه و ظلمت، به نور وجود و اطاعت است. پس مرگ هر لحظه می‌تواند ما را در معرض وجود قرار دهد و احیا کند. با این بیان، آمادگی برای مرگ یعنی پیوسته از نواقص خود به کمالاتی که او با حضورش در وجودمان افاضه می‌کند، منتقل شویم.

کسی هم که آمادۀ مرگ نیست، یعنی آمادگی وجودی برای این انتقال ندارد. بنابراین ناقص و دردناک از دنیا می‌رود؛ چون خود را برای درک کمال و رتبۀ برترش آماده نکرده است.

 


[1]. دیگران نهایتاً فقط می‌توانند با معرفت دادن، آنچه را در وجودمان است، به ما نشان دهند.

[2]. اللهوف علی قتلی الطفوف، ص ۱۶۰

[3]. سورۀ سجده، آیۀ 12: پروردگارا، دیدیم و شنیدیم؛ پس ما را برگردان تا عمل صالح انجام دهیم؛ که همانا یقین آورده‌ایم.

 



نظرات کاربران

//