کرامت، ریشۀ اخلاق الهی

 بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

کرامت، ریشۀ اخلاق الهی

 

در بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 6 (6 محرّم 1448) با عنوان «کرامت، ریشۀ اخلاق الهی» می‌رسیم.

در بیان دعای هشتم صحیفۀ سجادیه به آنجا رسیدیم که امام از «تَعَاطِي الْكُلْفَة» به خدا پناه می‌برد. دیدیم ازآنجاکه دین براساس فطرت انسان و نیازهای او در تمام مراتب تدوین شده است، در اصل برای او آسان و روان است و در هیچ رتبه‌ای لازم نیست خود را به تکلّف وادارد. پس از این در دعا می‌خوانیم:

«وَ إِيثَارِ الْبَاطِلِ عَلَى الْحَقِّ‌ وَ الْإِصْرَارِ عَلَى الْمَأْثَمِ‌ وَ اسْتِصْغَارِ الْمَعْصِيَةِ‌ وَ اسْتِكْبَارِ الطَّاعَةِ‌

و [پناه می‌برم به تو از] ترجیح باطل بر حق، اصرار بر گناه، کوچک شمردن معصیت و بزرگ شمردن طاعت.

«إِيثَارِ الْبَاطِلِ عَلَى الْحَقِّ‌»؛ باطل چیست؟ چیزی به‌عنوان باطل در نظام هستی وجود ندارد و در تکوین عالم، هیچ باطلی خلق نشده است. اما انسان چون همۀ مراتب را در خود دارد و می‌تواند هرکدام را خواست، انتخاب کند، در سیر صعود، مراتب نازل او نسبت به قلّۀ وجودش باطل می‌شود؛ چون به رتبۀ عالی او یعنی حقّ وجودش لطمه می‌زند.

پس اینجا در واقع از اینکه مراتب نازل خود را بر مرتبۀ عالی‌اش ترجیح دهد و انتخاب کند، به حریم خدا پناه می‌برد؛ حریمی که نه مأمنی جدا و بیرون از او، بلکه در وجود خودش است که خدا پیوسته به او افاضه کند. در واقع می‌توان گفت: از مراتب نازل خود به رتبۀ عالی وجودش پناه می‌برد.

ایثار، انتخاب آگاهانه است. یعنی فرد بااینکه حقّ و باطل را می‌شناسد، باطل را بر حق ترجیح می‌دهد. او با این انتخاب، نفس خود را از نیازهای اصلی‌اش منحرف و در نهایت وارونه می‌کند و از حرکت صعودی‌اش بازمی‌دارد. تاجایی‌که کاملاً از وجود کنار می‌کشد و خدا هم او را به حال خود وامی‌گذارد؛ به فرمایش قرآن: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ وَ أَضَلَّهُ اللّٰهُ عَلىٰ عِلْمٍ...»[1].

این نوع انتخاب غلط، از نگاه پَست دنیوی و حبّ دنیا برمی‌آید. البته دنیا را هم خدا خلق کرده، اما حبّش را نیافریده است. مثل اینکه همۀ بدن ما حتی پاشنۀ پا را خدا آفریده؛ اما هر عضوی جایگاه خود را دارد. تصور کنید همان‌طور که ساعت‌ها جلوی آیینه می‌ایستیم و چشم و ابرویمان را ورانداز می‌کنیم و می‌آراییم، بنشینیم و ساعت‌ها از پاشنه‌مان کیف کنیم! یا هرگاه کسی را می‌بینیم، به‌جای اینکه با چهره و لبخند و کلاممان با او مواجه می‌شویم، پاشنۀ پایمان را نشانش دهیم و به آن افتخار کنیم!

ارزش دادن و افتخار کردن به شئون دنیوی همین‌قدر مضحک و بی‌معناست و در مقابل وجود عالی انسان، باطل به حساب می‌آید. زندگی با انتخاب باطل هم عقل را خاموش می‌کند و انسان را به جایی می‌رساند که به‌جای استفاده از ابزار خود در دنیا، اسیر آن‌ها می‌شود.

ما در زندگی خود، هر روز و هر ساعت با انتخاب بین حقّ و باطل در مصادیق گوناگون مواجه می‌شویم. از انتخاب بین حلال و حرام، راست و دروغ، محبت باقی و عشق فانی، و تعقل و تعلق گرفته تا انتخاب بین کالای ایرانی و خارجی، غذای سالم و فست‌فود، لباس مناسب آراسته و لباس عریان و... که اگرچه این باطل‌ها حرام نباشند، وجود و آخرت ما را زیر هوس‌ها و میل به فرهنگ غرب لِه می‌کنند.

البته اگر درست و براساس فطرت زندگی کرده باشیم، خودبه‌خود طبع و قلبمان به غذای سالم، لباس پوشیده، راستگویی و سایر خوبی‌ها گرایش دارد. اما بر اثر تغذیه و تربیت غلط ممکن است به جایی برسیم که از این انتخاب‌های طبیعی و فطری گریزان باشیم و از غذای غربی، لباس غربی و فرهنگ غربی لذت ببریم؛ پناه بر خدا!

«الْإِصْرَارِ عَلَى الْمَأْثَمِ‌»؛ اصرار ورزیدن بر گناه، به معنای تکرار ارادی و با عزمِ آن است. یعنی انسان بااینکه پیش‌تر مرتکب گناه شده و زشتی‌اش را چشیده و دیده که غلط است، باز به خود جرئت دهد سراغ آن برود و تجربه‌اش کند. در واقع او با اصرار بر گناه، تأکید می‌کند که عقل و نور را خیلی دوست ندارد و می‌خواهد در گناه بماند و لایه‌های ظلمت نفسش قوی‌تر شود. برای همین، گناه موجب تثبیت او در عالم نازل دنیا می‌شود، درحالی‌که باید به عالم بالا برود.

گناهی که بار اول رخ می‌دهد، اگر از روی جهل یا حتی هوس باشد، در صورت توبه، راحت‌تر بخشوده می‌شود. اما تکرار آن موجب سقوط نفس می‌گردد و آن‌وقت دیگر جبران و بالا رفتن، به این راحتی‌ها نیست. زیرا کم‌کم چشم خدایی انسان، کور می‌شود و وجدان و نفس لوّامه دیگر کار نمی‌کند. به فرمایش قرآن: «كَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ»[2].

اصرار بر گناه، خطرناک‌ترین حال برای انسان است و به‌تدریج او را به توجیه گناه و نهایتاً قساوت قلب می‌رساند. اصرار بر گناه، تحقیر خود است. کسی که به ارزش وجودی خویش آگاه باشد، حاضر نمی‌شود گناه را تکرار کند؛ حتی اگر برایش سخت باشد. حاضر است هر سختی را تحمل کند، اما وارد گناه و حرام نشود.

مانند حضرت یوسف(علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السلام) که وقتی در تنگنای گناه قرار گرفت، به خدا عرضه داشت: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ....»[3]؛ یعنی حتی زندان از گناه برایم بهتر است!

هر فطرتی همین است و وقتی بداند گناه است، به خود اجازۀ انجام آن را نمی‌دهد. ما نیز همین که دوست نداریم کسی از انگیزه و کارمان آگاه شود یا ما را درحال انجام آن کار ببیند، نشان می‌دهد فطرت به ما می‌گوید و می‌دانیم غلط است. دیگر به خودمان بستگی دارد که علی‌رغم این هشدار فطرت، با اصرار به گناه تن دهیم یا از آن اجتناب کنیم.

«اسْتِصْغَارِ الْمَعْصِيَةِ‌»؛ کوچک شمردن گناه مثلاً این است که فکر کنیم: «حالا یک بار که کردم؛ دوباره تکرار کنم، مگر چه می‌شود!» با این کار کم‌کم تلخی گناه از کام انسان می‌رود و حتی به جایی می‌رسد که گناه برایش شیرین می‌شود و شیطان کار زشت را برایش زیبا جلوه می‌دهد.

اما چرا نباید گناه را کوچک شمرد؟ چون گناه، در مقابل خدایی است که بزرگ است. اگر گناه را کوچک نشمریم، ما را به پشیمانی، توبه، جبران و... می‌کشاند؛ اما اگر آن را کوچک بپنداریم، به‌راحتی ممکن است آن را تکرار کنیم و بعد هم به‌بهانۀ اینکه چیزی نیست و تأثیر خاصی ندارد، بی‌خیال شویم. برای همین می‌تواند در حد گناه کبیره شود!

کسی که گناه را کوچک می‌شمرد، به خدا و انسانیت خود توهین کرده است. زیرا درحالی‌که حاضر نیست حتی نزدیک‌ترین اطرافیان مثل مادرش از گناه او باخبر شوند، در مقابل خدا و در حضور وجودش گناه می‌کند؛ گویی او را یا حاضر و ناظر نمی‌بیند یا آن‌قدر کوچک می‌بیند که به نظرش خیلی مهم نیست بداند انسان گناه می‌کند!

کوچک شمردن گناه، ناشی از جهل به خداست و کسی که گناه را کوچک بشمرد، در واقع رابطۀ خود با خدا را محدود کرده و حضور و احاطۀ او را بر خود ندیده است. اما کسی که خدا را بشناسد، کمترین ناصوابی را که حتی از فکرش بگذرد، در پیشگاه خدا بزرگ می‌بیند و آن‌قدر می‌سوزد و می‌کوشد تا جبران شود.

«اسْتِكْبَارِ الطَّاعَةِ‌»؛ این برخلاف قبلی است. یعنی اینجا طاعت و کار خوبی را که از او سر زده، بزرگ می‌پندارد و خود را به‌خاطر آن، انسان خوب و بزرگی می‌بیند. چنین کسی کم‌کم به‌جای اینکه خود را مدیون خدا و امام بداند که توفیق و شرایط خوبی کردن را به او داده‌اند، تازه خود را طلب‌کار می‌بیند که برای خدا و امام، چه کارها که نکرده است!

این ویژگی هم ناشی از جهل به وجود و جایگاه عین‌فقری خود در برابر خداست که انسان را به عُجب می‌کشاند. وگرنه کسی که واقعاً وجود را ببیند و بشناسد، حتی نمی‌تواند تصور کند که قدرت طاعت و بندگی از خود دارد! چون می‌داند نه‌تنها اصل وجود و بودنش از خداست، بلکه فکر و قلب و بدنش را هم خدا داده و اگر علم و قدرتی دارد، از اوست.

می‌توان گفت: استکبار طاعت، بزرگ‌ترین حجاب برای انسان است. مغرور شدن به خوبی‌ها، عبادات، انفاق و... حتی بدتر از آن است که انسان، خوبی و عبادت مستحبی و انفاق نداشته باشد و به واجباتش اکتفا کند. زیرا در آن صورت لااقل خود را در مقابل خدا یا نسبت به دیگران بزرگ نمی‌بیند و توقع و طمعی ندارد.

بدانیم اگر در ایمان، علم، خوش‌خُلقی، امکانات مادی و معنوی، عواطف، ارتباطات، قد و قامت، سلامتی، زیبایی و هر خیر و کمال دیگر، احساس کنیم نسبت به دیگری امتیاز داریم، استکبار طاعت است که باعث می‌شود دچار عُجب شویم و خود را برتر ببینیم، درحالی‌که وجود برتر فقط خداست.

امام پس از این، به مسئولیت انسان نسبت به دیگران می‌رسند و از برخی آفات اجتماعی به خدا پناه می‌برند:

«وَ مُبَاهَاةِ الْمُكْثِرِينَ‌ وَ الْإِزْرَاءِ بِالْمُقِلِّينَ

و [پناه می‌برم به تو از] افتخار ثروتمندان و خوار شمردن فقرا و نیازمندان.

فخرفروشی به‌خاطر دارایی‌ها از آنجا ناشی می‌شود که کسی با دیدن تفاوت‌های بین افراد، خود را کم می‌انگارد و در نتیجه می‌خواهد خلأ خود را با پر نشان دادن دیگران و کرنش برای آن‌ها پر کند. اعمّ از اینکه این دارایی و نداری در علم یا ثروت باشد یا شأن و موقعیت اجتماعی یا محبوبیت و زیبایی یا حتی سنّ کمتر و بیشتر و... .

اما این ویژگی به‌طور کلی نشان می‌دهد که فرد، وجود خود و در نتیجه خدا را ندیده و به ماهیت و بُعد مادی اصالت داده است. یعنی کرامت انسانی را فراموش کرده و با جایگزینی معیارهای جزئی و ظاهری، وجود کاذبی برای خود ساخته که می‌خواهد کم و زیادش را با مدحِ دارندگان، آن هم به‌خاطر دارایی، نه فضیلتشان جبران کند.

غافل از اینکه با این کار در واقع خود را تحقیر می‌کند. زیرا وجود همۀ انسان‌ها صرف‌نظر از اینکه در دنیا چه دارند و چه ندارند، صاحب کرامت ذاتی است که به خدا برمی‌گردد. اما چنین فردی خود را گم می‌کند و کرامتش را نادیده می‌گیرد؛ در عوض، کمال خود را در پول و زیبایی و موقعیت و امتیازاتی که یک روز هست و یک روز نیست، می‌جوید و هریک از این‌ها را در کسی ببیند، برای او کرنش می‌کند تا هویت خود را بیابد.

تحقیر ندارها نیز در همین نگاه، ریشه دارد؛ با این تفاوت که فرد در اینجا خود را به‌خاطر امتیازاتش برتر می‌بیند و دیگران را به‌خاطر کمبودهایشان کوچک می‌شمرد، بدون اینکه وجود و کرامت ذاتی‌شان را ببیند. اما روشن است که نه آن تفاخر و نه این تحقیر، موجب دارا یا ندار شدن کسی نمی‌شود.

این نگاه در بُعد اجتماعی منجر به حاکمیت عده‌ای بر عدۀ دیگر یا همان حاکمیت جور می‌شود و نتیجه‌اش بردگی قدرت‌ها، ثروت‌ها و مقام‌هاست. تاجایی‌که انسان‌ها را از رشد حقیقی و نظر به وجودشان بازمی‌دارد.

متأسفانه این نگاه غلط، از شاخصه‌های فرهنگ مصرف‌گرایی امروز شده است؛ طوری که به انسان مدرن القا می‌شود: «آن‌قدر داشته باش و آن‌قدر مدل‌ها و دارایی‌هایت را زیاد و متنوع کن تا خوب دیده شوی و در خود، احساس ارزش کنی!» رسانه‌های دنیا نیز این فرهنگ را رواج می‌دهند و بسیاری از مردم تحت‌تأثیر قرار می‌گیرند.

برای همین است که می‌بینیم بسیاری از ملت‌ها خود را در مقابل ثروت، تکنولوژی و رفاه غرب کوچک می‌بینند و از ارزش‌ها، فرهنگ، ثروت، منابع و حتی سرزمین خود می‌گذرند تا چیزی از زرق‌وبرق غرب به آن‌ها هم برسد. شاید غرب هم چیزهای ناچیزی به آن‌ها بدهد. اما در مقابل، سوارشان می‌شود و تمدن خود را به آن‌ها غالب می‌کند. بهایش هم این است که دارایی‌های مادی و معنوی خود را از دست می‌دهند و گرفتار استکبار و استعمار می‌شوند.

برای رهایی از این نگاه باید وجود را ببینیم. بدانیم تک‌تک انسان‌ها، هستند و این بودن، ارزش آن‌هاست. هیچ‌کس چیزی در وجود، کم ندارد که بخواهد از دیگری بگیرد. اگر هم می‌خواهیم به کسی کرنش کنیم، باید کسی باشد که وجودش از ما برتر است و فضیلت دارد؛ مثل انبیا و ائمه(علیهم‌السلام) یا اولیای الهی که هیچ خودبینی در آن‌ها نیست.

 


[1]. سورۀ جاثیه، آیۀ 23: آیا دیدی آن را که هوای خود را معبودش گرفت و خدا او را با آگاهی گمراه کرد؟

[2]. سورۀ مطففین، آیۀ 14: آیا دیدی آن را که هوای خود را معبودش گرفت و خدا او را با آگاهی گمراه کرد؟

[3]. سورۀ یوسف، آیۀ 33: پروردگارا، زندان را بیشتر دوست دارم از آنچه این‌ها به آن دعوتم می‌کنند.

 



نظرات کاربران

//