آفات پیروی از هوای نفس، غفلت و تکلّف‌طلبی

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

آفات پیروی از هوای نفس، غفلت و تکلّف‌طلبی

 

در بحث محرم امسال به خلاصۀ جلسۀ 5 (5 محرم 1448) با عنوان «آفات پیروی از هوای نفس، غفلت و تکلّف‌طلبی» می‌رسیم.

در جلسۀ گذشته، فراز اول از دعای هشتم صحیفۀ سجادیه را بررسی کردیم. در این جلسه قسمتی از فراز دوم این دعای شریف را می‌خوانیم. به این امید که از آن برای وجود خود توشه برگیریم. امام سجاد(علیه‌السلام) در این فراز می‌فرماید:

«[اللَّهُمَّ إِنيِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ...] وَ مُتَابَعَةِ الْهَوَى وَ مُخَالَفَةِ الْهُدَى وَ سِنَةِ الْغَفْلَةِ‌ وَ تَعَاطِي الْكُلْفَةِ‌ وَ إِيثَارِ الْبَاطِلِ عَلَى الْحَقِّ‌ وَ الْإِصْرَارِ عَلَى الْمَأْثَمِ‌ وَ اسْتِصْغَارِ الْمَعْصِيَةِ‌ وَ اسْتِكْبَارِ الطَّاعَةِ‌»

[خدایا به تو پناه می‌برم از...] پيروى هوس و مخالفت هدايت و خواب غفلت و اقدام بر تكلّف و اختيار باطل بر حقّ‌ و مداومت بر گناه و كوچک شمردن معصيت و نافرمانى و بزرگ داشتن طاعت و بندگى.

امام(علیه‌السلام) در فراز اول شماری از رذایل را برمی‌شمرد و نحوۀ گریز از آن‌ها را به ما می‌آموزد. اما در فراز دوم به مواردی اشاره می‌کند که مربوط به فعل ماست. در ابتدای دعا امام از تمام این بدی‌ها به خدا پناه می‌برد. اما نه خدایی مفهومی و غیرقابل دسترس. بلکه خدایی که می‌توان با صفاتش به او نزدیک شد. از آنجایی که این صفات در دنیا کثرت دارد، فقط با تأسی به ولایت و مودت انسان کامل می‌توان به صفات الهی آراسته شد. پس پناه بردن به خدا مساوی تکیه به مظاهر ولایت است. چون در بطن ولایت، خود خدا ظهور دارد و ولیّ یک شخص نیست.

اولین چیزی که در این فراز مورد مذمت قرار می‌گیرد «پیروی از هوای نفس» است. پس هوی به خودی خود مذموم نیست. بلکه تبعیت از آن مذموم است. چون هوی، مراتبی از وجود ماست. در رتبۀ نباتی، اگر هوی وجود نداشته باشد، میل به خوردن هم نیست و رشد متوقف می‌شود و حیات به خطر می‌افتد.

در رتبه حیوانی هم هوی، شهوت و غضب است که اگر وجود نداشته باشد، شوقی برای کمال و قدرت مبارزه با موانع کمال هم وجود ندارد. اصلاً خود خدا در وجود ما هوی را گذاشته است و قرار نیست ما از مراتب وجود خود منفک شویم. برعکس تفکیکیون که معتقدند رسیدن به مراتب بالای وجود مساوی از بین بردن تمام مراتب پایین‌تر است. چه بسیار سالکان الی الله که با این تصور، از دنیا کناره‌ گرفتند و به بهانۀ تهذیب نفس، امیال طبیعی جسمانی را در وجودشان خفه کردند.

درحالی‌که هر رتبه از وجود، مرتبه‌ای از ظهور خداست و ما حق نداریم آن را انکار کنیم یا از بین ببریم و حتماً در مسیر رشد ما لازم و ضروری است. اگرچه در رتبۀ دانی باشد. همان‌طور که ما هم به قلب نیاز داریم، هم به ناخن. هر دو ظهور نفس ناطقۀ ما هستند و هر دو برای ادامۀ زندگی ما لازم‌اند. اگرچه ناخن در رتبه‌ای بسیار پایین‌تر از قلب قرار دارد. اما این باعث نمی‌شود ما آن را از بین ببریم یا به سلامت و بهداشتش رسیدگی نکنیم.

تبعیت از هوی یعنی در مقابل خواست نفس حیوانی تسلیم شدن. درحالی‌که نفس انسانی آمده تا از طبیعت به عقل فعال و مستفاد برسد و مظهر ولایت شود. کسی که از هوای نفس تبعیت می‌کند چنین نفس بلندپروازی را در رتبۀ نازل حیوانی نگه می‌دارد. وجودش را از دست نمی‌دهد اما وجودش کم‌رنگ می‌شود؛ تنزل پیدا می‌کند و از انسانیت فاصله می‌گیرد.

تبعیت از هوی، مختص کافران نیست. یک دین‌دار هم می‌تواند تابع هوای نفس باشد. او با انواع توجیهات دینی و اخلاقی، خود را به انجام کاری که دوست دارد راضی می‌کند. در واقع به تمایل نفس خود رنگ دین می‌زند. او ممکن است اهل ولایت هم باشد؛ اما نمی‌تواند در وجود حتی قدمی به ولایت نزدیک شود.

خداوند در قرآن امر می‌فرماید که از هوی تبعیت نکن وگرنه از راه حق گمراه می‌شوی.[1] گمراه شدن هم به این معنا نیست که فرد، دیگر نماز نمی‌خواند و عبادات را کنار می‌گذارد. شیطان خیلی ظریف کار می‌کند. او برای گمراه کردن انسان، نماز و روزه را از او نمی‌گیرد. بلکه در نفس تأثیر می‌گذارد و او را از رتبۀ انسانی پایین می‌کشد تاجایی‌که انسان همۀ عبادات را انجام می‌دهد اما بدون ارتقای وجودی.

نماز می‌خواند اما بدون حضور. روزه می‌گیرد اما فقط گرسنگی می‌کشد و تمام روز در فکر افطار است! برای کسب تأیید و تحسین دیگران انفاق می‌کند و کارهای خوبش نه به نیت الهی بلکه برای ریاست. گاهی حتی برای خودنمایی جلوی دیگران نیست. اما نفسش را راضی می‌کند که «ببین چه کار خوبی کردم و چقدر مؤمن و خوب هستم!» و او را درگیر غرور و طلبکار از خدا و هستی می‌کند.

عبادت با هوای نفس، انسان را به خدا نزدیک نمی‌کند. چون این عبادت نمی‌تواند عابد را از خودی‌ها و خواسته‌های مرتبۀ دانی آزاد کند. عبادت با هوای نفس، انانیت را در عابد بیشتر می‌کند و خواسته‌ها و امیال نفسانی‌اش چاق‌تر می‌شود!

کسی که از هوای نفسش تبعیت کند نمی‌تواند قضایا را درست تحلیل کند. چون تمایلاتش را دخیل می‌کند. پس نمی‌تواند حقیقت پدیده‌ها را به‌درستی ببیند. هوای نفس، قوای شناختی را از بین نمی‌برد. بلکه آن را تحریف می‌کند. پس او دیگر درست نمی‌فهمد و معنای حقایق را مطابق میل خود عوض می‌کند. این ابتدای گناه است. چون هر گناهی در هر رتبه‌ای از انسان صادر شود، وقتی است که عقل او کار نکند و عقل هم با تبعیت از هوی پایین می‌آید.

حجاب اکبر انسان، تبعیت از هوی است. حجاب ظلمانی مربوط به کسانی است که در رتبۀ حیوانی و شهوت و غضب متوقف شده‌اند. حجاب نورانی هم مال مؤمنان است که عبادات، بندگی‌ها، توبه، انفاق، زیارات، حج و کسب معرفت، خودش حجاب رسیدن به خدا می‌شود. هوای نفس جلوی حجاب نوری را می‌گیرد و نمی‌گذارد انسان بفهمد که حجاب دارد و توهم کمال به او می‌دهد و اگر بخواهد خود را سرزنش کند، به‌سرعت توجیه می‌آورد.

هوای نفس، انسان را از دیدن نور کور می‌کند و او دیگر نمی‌تواند مسئولیتش را در میادین وظیفه ادراک کند. چون عقلش را پوشانده و وظیفه را تشخیص نمی‌دهد و آن‌قدر وظیفه‌اش را دست‌کاری می‌کند که مطابق میلش شود. اما کسی که از هوای نفس پیروی نمی‌کند، به‌سرعت در هر میدانی همان را انجام می‌دهد که خدا می‌خواهد و تمایلاتش را دخیل نمی‌کند.

پیروی از هوی، انسان را نه در سطح حیوان بلکه به بدتر از آن تنزل می‌دهد. چون حیوان در غریزه‌اش اشتباه نمی‌کند و مطابق آن قدم بر‌می‌دارد. ولی انسانی که حیوان شده‌ است، حتی تمایلات غریزی را هم مطابق میل خود تغییر می‌دهد. مثلاً در حیوانات همجنس‌گرایی وجود ندارد. چون هر حیوان براساس غریزۀ خود راه درست رفع نیازش را می‌داند و بر آن اساس عمل می‌کند. اما انسانی که حیوان شده است، حتی به خود حیوانی‌اش هم خیانت می‌کند و جواب نیازهای جسمش را هم درست نمی‌دهد و با تبعیت از هوی به خود آسیب می‌زند.

راه نجات از هوای نفس، نفی زندگی مادی یا چله‌گیری نیست. تنها راه مبارزه با هوای نفس، کسب معرفت و آگاهی از جایگاه انسانی است و اینکه هوی را به‌عنوان رتبه‌ای از وجود خودمان بشناسیم و آن را تحت اطاعت عقل و شرع درآوریم. مثلاً گرسنگی مربوط به جسم است. وقتی گرسنه می‌شویم وظیفه داریم تغذیه کنیم تا زنده بمانیم. خوردن در اینجا مصداق پیروی از هوای نفس نیست. اما اگر بعد از سیر شدن باز چند لقمه خوردیم، از هوای نفس تبعیت کرده‌ایم؛ چون خوردن پس از سیری نه از روی نیاز بلکه برای لذت بیشتر است. خود بدن هم با سنگین شدن و مشکلات جسمی نشان می‌دهد که این کار خطاست و همان حیات حیوانی را هم تهدید می‌کند. به طریق اولی جلوی رشد و عروج روحانی را هم می‌گیرد.

***

امام(علیه‌السلام) در ادامۀ دعای شریف به خدا پناه می‌برد از اینکه با هدایت مخالفت کند. سه نوع هدایت وجود دارد. نوع اول، هدایت تکوینی است که همۀ موجودات از آن برخوردار هستند و به مدد این هدایت به‌سوی کمالشان حرکت می‌کنند.[2] مرتبۀ دوم، هدایت عقلی است. در هدایت عقلی همۀ موجودات در یک رتبه نیستند و کامل‌ترین هدایت عقلی مربوط به انسان است. هدایت سوم هم هدایت وحیانی یا همان شریعت است.

هوی و هدی دو قطب کاملاً مخالف هم هستند. هدی یعنی کشاندن نفس به عالم بالا و هوای نفس درست برعکس جاذبه به عالم بالاست. کسی که هوای نفس خود را در مسیر هدی قرار دهد، عروج روحانی می‌یابد. اما مخالفت با هدی این است که غریزه، خارج از قالب عقل و شریعت ارضا شود.

مخالفت با هدایت تکوینی، انسان را به بدتر از رتبۀ حیوانی تنزل می‌دهد که حتی غریزه را هم خراب می‌کند. او از روابط غریزی لذت نمی‌برد و راه‌های ارضای نیازهایش پیچیده می‌شود. در ارتباطات، کسب روزی و محبت قلبی از مسیر انسانی و حتی از مسیر حیوانی هم منحرف می‌شود و وجودش را می‌بازد. او ظرفیت هدایت با شریعت را هم از دست می‌دهد. کر و کور می‌شود و نمی‌تواند حقیقت را ببیند.

***

مورد بعدی که امام(علیه‌السلام) از آن به خدا پناه می‌برد «سِنَةِ الْغَفْلَةِ‌» است. سنة به معنای چُرت است. نه بیداری کامل است نه خواب کامل. انسان در این حالت می‌شنود. اما شنیده‌هایش را نمی‌فهمد. مثل حیوانی که صدا را می‌شنود ولی کلمات و جملات را درک نمی‌کند.

اگر به کسی که در مجلسی نشسته و چرت می‌زند بگویند: «تو که خسته‌ای از مجلس بیرون برو و بخواب!» می‌گوید: «می‌خواهم بشنوم و از مجلس استفاده کنم.» اما چرت زدن او نمی‌گذارد چیزی از مجلس بفهمد. اما ظاهراً در مجلس بوده است. نه خوب خوابیده نه از مجلس استفاده کرده است.

حال اکثر مردم همین است: نه در غفلت محض هستند نه در بیداری کامل. نه گمراهند نه هدایت‌یافته. به آخرت ایمان دارند. اما دنیا را هم می‌خواهند! می‌دانند دنیا فانی و گذراست اما نمی‌توانند از جوانی، ثروت و تمایلات خود بگذرند. بریده از آخرت نیستند. اما به‌خاطر آخرت نمی‌توانند از صفت ناپسند خود بگذرند. این حالت از غفلت کامل بدتر است. چون کسی را که خواب باشد می‌توان بیدار کرد ولی خواب‌زده را نه.

غفلت خود را به شکل مشغله و کار مشروع نشان می‌دهد. درحالی‌که آن کار هیچ سودی در مسیر رشد و کمال وجودی ندارد. زندگی روزمره هم مصداق چُرت غفلت است. در زندگی روزمره همه‌چیز فقط تکرار می‌شود. بدون اینکه انسان نوآوری داشته باشد و رشد کند. حرف تازه را نمی‌فهمد و نمی‌تواند به راه تازه قدم بگذارد. چنین شخصی تبدیل به ربات می‌شود. مثل انسان غربی که مثل ماشین کار می‌کند، می‌خورد و می‌خوابد تا عمرش تمام شود. او در واقع در مرگ زندگی می‌کند.

در جامعۀ اسلامی هم مردم به قیامت اعتقاد دارند. اما بیشتر آن‌ها تمام انرژی و سرمایۀ خود را فقط به پای رفع نیازهای دنیوی و گذران زندگی روزمره می‌ریزند. همه هم مشغول تلاش و فعالیت شبانه‌روزی هستند؛ ولی از این تلاش چه سودی به وجود ابدی‌شان می‌رسد؟ کسی که در چُرت غفلت است، قلبش با او حرف می‌زند و او را به خدا می‌خواند. اما او بااینکه صدای قلبش را می‌شنود چیزی نمی‌فهمد. فقط وقتی از زندگی روزمره خارج شود، چرتش پاره می‌شود و حرف قلبش را می‌فهمد.

***

فعل ناپسند دیگری که در این دعا امام(علیه‌السلام) به آن اشاره می‌کند «تکلّف‌طلبی» است. تکلف یعنی خود را به زحمت و رنج انداختن برای اینکه از خود چیزی به مردم نشان دهیم که واقعاً نیستیم. مثلاً سخنران خود را وادار به استفاده از جملات سنگین و اصطلاحات عجیب و غریب کند تا مخاطبینش بگویند: «او چقدر باسواد و فرهیخته است!»

ریشۀ تکلف، ریاکاری و ترس کاذب از نظر دیگران است. با تکلف یا می‌خواهیم محبت، تأیید و تحسین دیگران را جذب کنیم یا از اتهام و بدگویی آن‌ها دور شویم. پس خود را به رنج می‌اندازیم تا چیزی که در شأن و استعداد ما نیست به خود بار کنیم و مورد قبول و مطابق شأن طرف مقابل باشیم. از خود بپرسیم این محبوبیت به چه درد ما می‌خورد؟ محبت زمانی سازنده و ارزشمند است که صادقانه و براساس محبت و عشق خدا باشد. راز محبت الهی در یکرنگی است. کسی که هر روز خود را به رنگی درمی‌آورد نمی‌تواند محبت صادقانه و الهی را جذب کند.

تکلف در واقع به ضعف ایمان برمی‌گردد. کسی که فقط برای خود شأن بندگی قائل است، در مواجهه با دیگران، فقط وظیفۀ الهی‌اش را انجام می‌دهد و تأیید یا سرزنش اطرافیان برایش اهمیتی ندارد. او بندۀ خداست و جلوی بقیه همان را نشان می‌دهد که واقعاً هست.

خداوند در قرآن از پیامبر خود می‌خواهد به مردم اعلام کند که اهل تکلف نیست: «قُلْ...و مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ»[3] به همین ترتیب پیروان این دین هم قرار نیست خود را به تکلف و رنج بیندازند. ما وظیفه نداریم مطابق میل همه باشیم. طرف حساب ما فقط خداست و ما مطابق میل خدا هستیم چون خلقت ما نقشۀ ظهور حب خداست. اولین قدم برای حرکت به‌سوی خدا این است که خودمان باشیم و از نقش‌ بازی کردن دست برداریم. عیب‌ها و نقص‌ها و هر آنچه از افشای آن می‌ترسیم را به او عرضه کنیم تا به‌دست شفاگرش ما را شفا دهد.

کسی که اهل تکلف است، اصالت خود را از دست می‌دهد. وادی تکلف انتها ندارد. چون میدان تکلف یکی دو تا نیست و در هر میدان باید متناسب با موقعیت خود و طرف مقابل و توقعاتی که از او می‌رود رنگ عوض کند. تکلف، نفاق نیست. اما ریاکاری است و اخلاص را از انسان می‌گیرد.

این موجب دوگانگی در وجود می‌شود و برای نفس سخت است. اگر این حالت ادامه پیدا کند، شخصیت دوقطبی می‌شود و دیگر نمی‌داند خود واقعی‌اش چه شکلی است. انسان متکلف می‌ترسد اگر خود واقعی‌اش را نشان دهد مورد سرزنش یا قضاوت واقع شود، محبوب نباشد، بقیه او را طرد کنند. او ناچار است همیشه نقش بازی کند. پس دچار اضطراب مزمن می‌شود.

شخصی را تصور کنید که به دلیل مراوده با دوستی که پولدارتر از خودش است، خود را به رنج و زحمت می‌اندازد تا هدیه‌ای درخور شأن او برایش تهیه کند یا اسباب پذیرایی خاصی را فراهم آورد. استمرار این وضعیت او را خسته و رنجور می‌کند. تاجایی‌که از خودش و از طرف مقابل بیزار می‌شود.

البته «خود واقعی‌ات باش!» به این معنا نیست که هرچه هستیم خوبیم و نیاز به هیچ تغییر و رشدی نداریم! خود واقعی بودن به معنی راضی بودن به گناهان و رذایل و افتخار کردن به اخلاق ناپسند نیست که هر کاری خواستیم انجام دهیم و اگر کسی اعتراض کرد بگوییم: «من همین هستم!»

انجام وظیفه حتی اگر با سختی باشد تکلف نیست. عین تکلیف و چیزی است که خدا از ما می‌خواهد. خود را به رنج انداختن برای تغییرات مثبت و زدودن صفات ناپسند نه‌تنها بد نیست، بلکه پسندیده و توصیه شده است. زمانی این رنج، بیهوده و ناپسند می‌شود که صرفاً برای خوش‌داشت دیگران یا براساس سود و زیان مادی باشد نه در مسیر رشد و تعالی روحانی.

 


[1]. سورۀ ص، آیۀ 26: «وَ لاٰتَتَّبِعِ الْهَوىٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ»

[2]. خداوند در سورۀ طه، آیۀ 50 هدایت تکوینی را این‌طور معرفی می‌فرماید: «قٰالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدىٰ»؛ گفت: «پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى، آنچه را لازمۀ آفرینش او بوده داده؛ سپس هدایت كرده است!»

[3]. سورۀ ص، آیۀ 86

 



نظرات کاربران

//