پناه بردن از هیجان غضب و غلبۀ حسد

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

پناه بردن از هیجان غضب و غلبۀ حسد

 

در ادامۀ بحث محرّم امسال به خلاصۀ جلسۀ 4 (4 محرّم 1448) با عنوان «پناه بردن از هیجان غضب و غلبۀ حسد» می‌رسیم.

در جلسات پیش در دعای هشتم صحیفۀ سجادیه وارد شدیم و گفتیم امام در این دعا از «هَيَجَانِ الْحِرْصِ»[1] به خدا پناه می‌برند. دومین رذیله‌ای که حضرت در این دعا از آن به خدا پناه می‌برند جهشِ ناگهانی غضب است؛ «سَوْرَةِ الْغَضَبِ»[2]. حضرت در این فراز نه از غضب، بلکه از جهش غضب به خدا پناه می‌برد؛ چون انسان تمام مراتب وجود را از خدا خواسته است؛ هم مراتب جمالی و هم مراتب جلالی و غضب یکی از مراتب جلالی در انسان است که به‌لحاظ وجود، عین سود و سعادت است؛ اما باید از اینکه بدون تفکر، غضب کند و آن را در رتبۀ نفس اماره و هوای نفس به کار گیرد به خدا پناه ببرد. پس جهش غضب یعنی قبل از آنکه عقلِ انسان به جریانی واکنش نشان دهد حیوانیتش جلو بیاید و عکس‌العمل نشان دهد.

خلقت انسان از چهار عنصر آب، باد، خاک و آتش است که البته خاک در آن غالبیت دارد. خلقت اجنه هم مثل انسان، ترکیبی از این عناصر است؛ ولی با غالبیت آتش. ازاین‌رو بود که در جریان خلقت آدم، ابلیس که از اجنه بود گفت: «خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»[3]. غضب، رتبۀ آتش نفس است که در همۀ انسان‌ها وجود دارد؛ اما وقتی جهش و شدت پیدا کند در واقع غلبۀ شیطان بر عقل انسانی است. بنابراین کسی که دچار جهش غضب می‌شود عکس‌العمل شیطانی و نفسانی از خود نشان داده است.

با این توضیح، غضب به‌خودیِ‌خود، شیطانی نیست؛ بلکه مرحله‌ای از مراتب جلالی خداوند در مسیر تربیت انسانی است؛ یعنی انسان لازم دارد در مسیر رشدش غضب هم داشته باشد و در جای مناسب با آن دفع ضرر کند؛ ازجمله در مقابل دشمن و تعرض به دین و ناموس خود بایستد. با این نگاه، خود را بسنجیم که چند درصد از غضب‌های ما در مسیر رشد انسانی‌مان است و چند درصد در مسیر دفع ضرر حیوانی.

علامه طباطبایی(رحمة‌الله‌علیه) در این زمینه می‌فرماید: غضب الهی، عین حکمت و عدل است و وقتی از حق‌خواهی برمی‌خیزد ارزش اخلاقی پیدا می‌کند. این غضب الهی در فرهنگ ولایت با عنوان برائت شناخته می‌شود؛ درحالی‌که غضب نفسانی از خودخواهی برمی‌خیزد.

تمام مواردی که حضرت سجاد(علیه‌السلام) در این دعا از آن‌ها به خدا پناه می‌برد باید برنامۀ زندگی ما در مسیر پیروزی بر دشمنی تحت‌عنوان دجال باشد. با نشانه‌هایی که در روایات به ما داده‌اند دجال یک سیستم فرهنگی است که تمام اسماء الهی را در وادی شیطانی یا شهوت و غضب حیوانی به کار می‌گیرد؛ هرچند ممکن است تعین عینی‌اش هم در شخصی اتفاق بیفتد. توقع ما از پیروزی هم نباید به نجات نظامی، سیاسی و جغرافیایی از دست دجال زمانه منحصر شود؛ بلکه هدف اصلی امام عصر(عجل‌الله‌فرجه) در فتح نهایی، بیرون آوردن انسان‌ها از وادی حیوانیت و سوق دادنشان به وادی انسانی است.

پس ما قبل از اینکه بخواهیم بر دشمن بیرونی پیروز شویم باید بر نفس خود مسلط شویم و غضبمان الهی باشد و نه شخصی. در غضب الهی، شخصِ ما مطرح نیست؛ بلکه حفظ انسانیت مطرح است. لذا حضرت موسی‌بن‌جعفر(علیه‌السلام) به‌عنوان کاظمِ غیظ، معروف بودند و نه دافع و نابودکنندۀ غضب. یعنی حضرت اجازه نمی‌دادند غضبشان در امور شخصی‌شان ظهور کند و به غضبشان جهت الهی می‌دادند.

هیجان غضب، آنجا اتفاق می‌افتد که شیطان در خیال ما حضور داشته باشد و به ما شخصیت مستقل بدهد. به‌دنبالِ این توهمِ استقلال، حقی برای ما قائل می‌شود و هرجا این حقّ توهمی، ضایع شود ما را وادار به عکس‌العمل و اِعمالِ غضب می‌کند؛ هرچند در درونمان می‌فهمیم که چنین حقی نداشته‌ایم و توهمی بیش نبوده است؛ چنان‌که ابلیس هم بااینکه خدا و معاد را باور داشت بر اثر خودبینی، قدرت تشخیص حق و باطل را از دست داد و آنجا که پای سود و زیان شخصی‌اش در میان بود نتوانست عکس‌العمل مناسب از خود نشان دهد. هرچند در ظاهر به خدا کافر نشد؛ اما در عمل و انگیزه، خودش را به میان کشید.

در واقع بهترین ابزار شیطان، وسوسه است که با آن، انسان را به تحلیل غلط، دچار می‌سازد و قانعش می‌کند که حق با توست و باید حقت را بگیری! دنیا هم که عالَمِ تضاد و اختیار است و هیچ‌کس به ما تعهد نداده که حق ما و خدا را ادا کند و ما مرتب در معرض اسماء جلالی هستیم. اینجاست که باید تشخیص بدهیم این آتش غضبی که درون ما برپا شده برای این است که موانع حق و وجود را از میان بردارد و عامل رشد ما باشد؛ یا اینکه برای برداشتن مانعی است که در برابر شخص جزئیِ ما قرار گرفته است.

با این حال شیطان در این وسوسه، اعتقادمان را هم از ما نمی‌گیرد و ما را به نماز و روزه و اعمال ظاهری دل‌خوش می‌کند؛ بی‌خبر از اینکه هیچ رشدی در ما اتفاق نیفتاده است.

ما باید به جایی برسیم که جامعۀ ما یک جامعۀ بدون غضب شخصی باشد. اصلاً در یک اجتماع دوستی، خانوادگی و کاری که همه با یک عقیده در آن جمع هستند چه جای غضب است؟ غضب باید آنجا به میان بیاید که جامعه بخواهد با دشمن انسانیت، مبارزه کند. چنان‌که امروز، جامعۀ ما زیر بار زورگوییِ آمریکا و اسرائیل نمی‌رود.

سومین موردی که امام در این دعا از آن به خدا پناه می‌برند «غَلَبَةِ الْحَسَدِ» به معنای چیرگی حسد است؛ یعنی حسد بر ذهن و قلب کسی مسلط شود.

در اصل، حسد یعنی نفیِ وجود دیگری و آرزوی پایین‌تر بودن رتبۀ وجود دیگری نسبت به خود. هرچند لوازمش این می‌شود که انسان حسود، آرزو کند دیگری شأن، ثروت، زیبایی، مقام و... که وجودی نیستند را بیشتر از او نداشته باشد. به ظاهر، خودش را توجیه می‌کند که من فقط نمی‌خواهم او لوازم وجودش را داشته باشد؛ درحالی‌که می‌خواهد خودِ او اصلاً نباشد!

ریشۀ حسادت، این است که حسود به وجود طرف مقابل، گلایه دارد و از اینکه خدا در این مرتبه ظهور کرده است ناراحت است. پس اصل حسادت مخالفت با وجود است.

اما در دیدگاه وحدت شخصیه می‌فهمیم همۀ هستی، ظهورِ وجود در مراتب است و هر انسانی مرتبه‌ای از ظهور وجود است. ممکن است خدا در این ظهورش برای ابتلا به یکی ثروت، زیبایی و مقام بیشتری داده باشد؛ اما چون شخص نمی‌بینیم و وجود را می‌بینیم دیگر خود را با او قیاس نمی‌کنیم.

البته غبطه با حسادت، متفاوت است. در غبطه، وجودِ دیگری را اثبات می‌کنیم و می‌خواهیم خودمان هم به این رتبه برسیم.

حسد هم مانند غضب، ریشه در شیطنت ابلیسی دارد و مربوط به رتبۀ حیوانی انسان نیست. ابلیس نتوانست وجود خدایی آدم را بپذیرد و از اینکه خدا در خاکی بدبو چنان جامع، ظهور کرده که خلیفۀ خدا شود به او حسادت کرد. ازاین‌رو به خدا گلایه کرد که چرا من این‌گونه نباشم. ریشۀ حسادتش هم این بود که ابلیس خود را با شخص آدم، قیاس کرد. درحالی‌که ارادۀ حق به این تعلق گرفته بود که آدم چنان جایگاهی داشته باشد. بنابراین ابلیس باید وجود آدم را در ارتباط با وجود حق می‌دید تا گرفتار قیاس و حسادت نشود. باید به خود می‌گفت خدا عالِم است که هر موجودی در چه رتبه‌ای باشد و از کجا معلوم که اگر من رتبۀ آدم را داشتم می‌توانستم از این رتبه درست استفاده کنم.

علامه طباطبایی(رحمه‌الله‌علیه) می‌فرماید: حسد محبت را در وجود انسان می‌خشکاند. توضیح آنکه محبت، علت ایجادی انسان است. چنان‌که خداوند در حدیثی قدسی فرمود: «من گنج مخفی بودم. دوست داشتم شناخته شوم؛ پس خلق کردم تا شناخته شوم»[4]. علت ابقای انسان نیز محبت است؛ چراکه خداوند به تمام مراتب ظهورش عشق دارد و از روی همین محبت است که راه غفران و توبه را برای او باز می‌کند.

خداوند چون خودش را دوست دارد تمام مراتب ظهورش را نیز دوست دارد و همه برایش مهم هستند. تمام انسان‌ها هم باید از این لحاظ که همه جریان یک عشق هستند به هم محبت داشته باشند و جایی برای حسادت به یکدیگر باقی نمی‌ماند. اما وقتی انسانی نسبت به دیگری که رتبه‌ای از مراتب وجود است حسادت می‌کند محبت و عشق را در وجودش خشکانده است.

این جریان را در مراتب وجودی خودمان هم می‌توانیم ببینیم. ما هم مراقب ناخن دستمان هستیم و هم مراقب پاشنۀ پایمان؛ بااینکه پاشنۀ پا مانند ناخن دست در معرض دیدمان نیست. ولی چون هر دو از ما هستند برایمان اهمیت دارند، دوستشان داریم و در اصلِ مراقبت کردن، فرقی بینشان قائل نمی‌شویم.

انسان حسود نمی‌تواند محبت را بدهد و بپذیرد. او اصلاً محبت حقیقی را نچشیده و نمی‌تواند بچشد. درحالی‌که در عمق وجودش عشق، غلیان می‌کند؛ چون وجود، عینِ عشق و محبت است.

انسان حسود، مراتب بالای وجود را که اولیای الهی هستند نمی‌تواند دوست بدارد. چنان‌که گروهی، حضرات را تهدیدی برای خود حساب کردند و در برابرشان ایستادند. در مقابل، بسیاری نیز هستند که چون وجود را دوست دارند اولیای خدا را ندیده، دوست دارند.

از ویژگی‌های جامعۀ امام زمانی این است که عشق و محبت بین همه برقرار خواهد شد و جایی که عشق بیاید خبری از غلبۀ حسد و جهش غضب و... نخواهد بود. اما متأسفانه امروز نه‌تنها در جامعه، حتی در یک خانواده، مادر نتوانسته است عشق حقیقی را نثار فرزندش کند و به او نشان دهد که به‌اندازۀ خودش برایش عزیز است.

حسد، فقر هویت است و انسان حسود از نظر هویت درونی، مستحکم نیست. او وجود را در جریان واحدش نپذیرفته و انسان‌ها را شخصی مستقل می‌بیند که ممکن است برای او تهدید، محسوب شوند و از اینکه رتبۀ بالاتری نسبت به او داشته باشند حسادت می‌کند؛ درصورتی‌که در جریان وجود، چیزی غیر از عشق نیست.

صفت دیگری که امام از آن به خدا پناه می‌برند «ضعف صبر» است. حرکت جوهری، مستلزم صبر است و انسانی که ضعف در صبر دارد در حرکت وجودی، استقامت ندارد و نمی‌تواند رشد کند. مثل اینکه بگوید من نمی‌توانم درس بخوانم، نمی‌توانم کار کنم، نمی‌توانم بچه‌داری کنم، نمی‌توانم گذشت کنم و... .

در همین دنیای مادی هم اگر جنین بر تغذیه در رحم مادر صبر نکند از جنینی به نوزادی نمی‌رسد؛ یا اگر نوزاد در دنیا بر شیر خوردن صبر نکند رشد نمی‌کند؛ یا اگر کودک در کلاس اول بر یادگیری الفبا صبر نکند بی‌سواد می‌ماند و... . به‌طور کلی انسان هرجا یک قدم بالاتر از رتبه‌ای که در آن بوده است بالاتر رفته باشد به همان اندازه صبر کرده است؛ اگرچه به آن ناآگاه باشد.

خداوند در قرآن می‌فرماید: «يٰا أَيُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ»[5]؛ یعنی انسان علی‌الاتصال در تلاش است و این تلاش کردن، صبر می‌خواهد. نوعِ بودنِ انسان به‌گونه‌ای است که در تکوین درحال حرکت است و متوقف نمی‌شود. باید در تشریع هم مطابق تکوین حرکت کند تا لذتش را ادراک کند. در سیر نزول، خدا به ما نزدیک است؛ ولی ما درکی از این نزدیکی نداریم. با صبر در مسیر صعود است که نزدیکی خدا را درک می‌کنیم.

حرکت در مسیر سلوک، صبر فراوان می‌خواهد؛ وگرنه سالک به‌جای صعود، سقوط می‌کند. حتی کسی که به مسیر تکوینی حیات خود هم صبر نکند و خودکشی کند به‌ناچار در برزخ باید صبر کند؛ صبری که در دنیا آن را نچشیده و حالا مجبور است در برزخ آن را تجربه کند. اما صبر برزخ، قابل مقایسه با صبر دنیا نیست؛ ازاین‌رو از خدا می‌خواهد که او را به دنیا برگرداند تا حداقل در همین دنیا بر حرکت تشریعی خود صبر کند.

صبر در مسیر حرکت صعودی است که ارزش دارد و خداوند دربارۀ چنین انسان صابری وعدۀ معیتِ خود را داده است: «إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِينَ»[6]. یعنی صبر، یک واقعیت وجودی است که باعث می‌شود کانال ارتباطی انسان با خدا به‌سرعت باز شود و وجودش اشتداد پیدا کند؛ اما اگر انسان، ضعف در صبر داشته باشد نمی‌تواند این معیتِ خدا با خودش را درک کند؛ مثل کودکی که از شیر خوردن خودداری کند و به مکیدنِ پستانک، اکتفا کند. او هرگز نمی‌تواند لذت آغوش و محبت مادر را آن‌گونه که باید، بچشد.

علاوه‌بر این، بی‌صبری، نشانۀ این است که ارزش دنیا برای انسان از آخرت، بیشتر است. چنین انسانی، حاضر است مشکلات دنیا را تحمل کند؛ اما به سختی‌های مسیر سلوک، صبر نمی‌کند.

صبر، عالی‌ترین شکلِ ظهورِ ارادۀ الهی، لِگام بستن به بُعد حیوانی و تسلیم کردنِ شیطانِ درون است. در مقابل، ضعف صبر یعنی گشودن میدان برای حیوانیت و سقوط از جایگاه خلیفة‌اللهی؛ به‌خصوص، امروز که فرهنگ اومانیسم و سکولار، انسان را فقط با غریزه و شهوت و غضب حیوانی، معرفی می‌کند.

پنجمین صفت در این دعا «قِلَّةِ الْقَنَاعَةِ‌» است. قناعت در اصل یعنی رضایت درونی و کم بودن قناعت یعنی به کم راضی شدن. امام در این فراز به خدا پناه می‌برد که در مقابل غنای بی‌نهایت الهی به درخواست‌های کوچک و محدود دنیایی و حتی کمالی راضی شود؛ بلکه از خداوند، طلب حرکت در مسیر بی‌نهایت را دارد؛ برخلاف تفسیرهای ظاهری از این فراز که کم بودن قناعت را به معنی قانع نبودن در امور دنیایی بیان کرده‌اند. درست است که در امور دنیایی باید به کم، قانع بود؛ اما در مسیر اشتداد وجودی نباید به کم راضی شد.

و اما «شَكَاسَةِ الْخُلُقِ»؛ یعنی درشت‌خویی و بدخلقی. کسی که دچار این صفت است درونش پر از رذایل اخلاقی است که از کنترلش خارج شده و در بیرون هم ظهور می‌کند.

انسان بدخُلق، دین را فقط در ذهن می‌شناسد و از روح دین، بویی نبرده است. او فقط در فروع دین، خوب عمل می‌کند؛ ولی اثرات این عمل‌ها را نمی‌یابد. مثلاً بسیار نماز می‌خواند؛ ولی اثر نماز را که دوری از فحشا و منکر است نمی‌بیند و جز دوری از خدا برایش نتیجه‌ای ندارد. متأسفانه بخش عمده‌ای از رذایل به مؤمنینِ عمل‌گرا برمی‌گردد؛ ازجمله ریا، عُجب و مانند آن.

انسان بدخلق، عقده‌های درونی‌اش به شکل‌های گوناگون سرریز می‌شود و چون در درون با خودش در جنگ است با دیگران هم نمی‌تواند در صلح باشد. و این ریشۀ بسیاری از بیماری‌های روانی است. تنها راه درمانش هم این است که به حقیقت خودش معرفت پیدا کند.

مورد بعدی، «إِلْحَاحِ الشَّهْوَةِ‌» است؛ یعنی اصرار و پافشاری در شهوت؛ در یک کلام یعنی لجبازی در ارضای شهوت؛ ازجمله میل به داشتنِ پول زیاد و جایگاه بالای دنیایی.

در واقع در الحاح شهوت، شهوت به عقل، التماس می‌کند که برای به دست آوردنِ آنچه می‌خواهد راه توجیهی به او نشان دهد که کارش را موجه، نشان دهد. چون وقتی کسی ایمان دارد در عمق قلبش به اینکه به هر خواسته‌ای برسد راضی نمی‌شود و دنبال راهی برای آرام کردن قلبش می‌گردد. چراکه می‌داند این خواسته در شأن او که ادعای عشق به امام و رسیدن به توحید را دارد نیست؛ بااینکه حلال و مباح است. او از صعود و عروج وجودی، امتناع می‌کند و می‌ترسد رتبه‌ای که در آن است را رها کند و بالاتر برود. ازاین‌رو در همان رتبه‌ای که هست خوش است و در همان ایستگاه می‌ماند.

چنین نفسی به شهوات، وابسته است. اگرچه فهم و اندیشه‌اش بالا رفته، ولی هنوز به دنیا میل دارد؛ مانند بچه‌ای که از سن شیرخوارگی، عبور کرده است؛ ولی هنوز به خوردن شیر مادر، میل دارد!

 


[1]. «اللَّهُمَّ إِنيِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَيَجَانِ الْحِرْصِ‌، وَ سَوْرَةِ الْغَضَبِ‌، وَ غَلَبَةِ الْحَسَدِ، وَ ضَعْفِ الصَّبْرِ، وَ قِلَّةِ الْقَنَاعَةِ‌ ، وَ شَكَاسَةِ الْخُلُقِ‌، وَ إِلْحَاحِ الشَّهْوَةِ‌ ...».‌

[2]. در این بحث ما دربارۀ نقطه مقابل غضب و حسد و... سخن نمی‌گوییم؛ بلکه ریشۀ این رذایل را می‌شناسیم و می‌خواهیم آن را برطرف کنیم. وقتی بفهمیم غضب ما بیش از آنکه به دیگری آسیب برساند با انسانیت ما چه می‌کند راحت‌تر می‌توانیم آن را کنار بگذاریم و با آن مقابله کنیم.

[3]. سورۀ اعراف، آیۀ 12: مرا از آتش خلق کردی و او را از خاک آفریدی.

[4]. «كنتُ كنزاً مَخفيّاً، فأحببتُ أن اعْرف، فخلقتُ الخَلْقَ لِكَيْ أُعْرف».

[5]. سورۀ انشقاق، آیۀ 6: ای انسان، همانا تو با تلاشی سخت به‌سمت پروردگارت در حرکتی؛ پس او را ملاقات می‌کنی.

[6]. سورۀ انفال، آیۀ 46: همانا خدا با صابران است.

 



نظرات کاربران

//